بخش نهم پرونده ویژه "کتاب‌آباد" به قلم علی‌رضا کیوانی‌نژاد؛

کاش بدانیم که کتاب خواندن هم باید جزو واجبات زندگی روزمره باشد، مثل غذاخوردن و نفس‌کشیدن. کاش ایمان بیاوریم به این گفته همینگوی که می‌گوید: «مغز هم مثل عضله است، اگر از آن کار نکشیم، تنبل و ضعیف می‌شود.» کاش همه ما یک‌بار دیگر فیلم «فارنهایت ۴۵۱» «فرانسوا تروفو» را ببینیم و چنددقیقه به آن فکر کنیم. کتاب‌خواندن، کمی شور و شوق می‌خواهد، مثل شوق یک ستاره‌ساختن با دولک، و بخشی از این شور و شوق اکتسابی است و نمی‌شود به‌زور کسی را به خواندن وادار کرد و به قول فریدون مشیری، همین درد سخت مرا می‌آزارد.

کد خبر: ۴۰۷۸۹
۱۲:۳۲ - ۳۰ آبان ۱۳۹۸

دیدارنیوز ـ علی‌رضا کیوانی‌نژاد: حیاط خانه مادربزرگم به اندازه مشتش بود، نیز قلبش. گاهی لب هره می‌نشست و مخده‌ای هم زیر دست پدربزرگم می‌گذاشت و خودش یکسر «کوتاه و بلند» می‌شد و از ما پذیرایی می‌کرد. قبل از این‌که برسیم، حیاط را گل‌نم می‌زد و خنزرپنزرها را گوشه‌ای می‌گذاشت که مثلا یکدستی چشم‌اندازشان به هم نخورد. می‌خواست به زبان بی‌زبانی ما را از دست وحشت منحوسی نجات بدهد به اسم «نداشتن». می‌خواست مدتی که آنجا هستیم به «قرض بده تا سر ماه بهت پس بدم» کاری نداشته باشیم و دلخوش باشیم به تماشای قناری‌های توی قفس. آن زمان قد سن‌وسالم بلند نبود و هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که در یک پیراهن بگنجم و به همین دلیل از تماشای قناری به آینده‌ای پرواز می‌کردم که ورای دهه شصت بود که دیگر در آن آینده ویدئو را پتوپیچ به خانه نمی‌بردند که کسی به پیغام‌ کلاغ‌های سیاه شک نمی‌کرد که آرزوهای خاکی را خاک نمی‌کردند و «عشق دو ماهی» هم قدغن نبود.

 

من توی حیاط بازی می‌کردم، کسی نمی‌گفت جِز جگر بزنی ذلیل‌مرده و همسایه مادربزرگم هم آنقدر پاچه‌ورمالیده نبود که بگوید بچه را ول کرده‌اند توی حیاط که مرا بِچزاند و درست موقعی که خسته می‌شدم و می‌رفتم توی اتاق که سرم را بگذارم روی پای پدربزرگم که یله داده بود به مخده‌اش و توی آن استکان کمرباریک لب طلایی، چایش را هورت می‌کشید، مادرم توی همان ضبط سونی سفید که دو کاسته بود و مایه مباهات من و دلیل تمام فخرفروشی‌هایم به بچه‌های محل، همان که لب طاقچه چون شاهی بر اریکه‌اش نشسته بود، نوار قصه «علی‌مردان‌ خان» را می‌گذاشت و برای من که دنیایم خلاصه شده بود در یک توپ دولایه پلاستیکی، این نوار قصه، «شهوتِ شنیدن» بود.

 

نوار قصه مثل تمام چیزهای خوبی که در دهه شصت وجود داشت، من و امثال من را به دنیای خواندن و شنیدن می‌کشاند، مثل همان داستان معروف «هانسل و گرتل» که بچه‌ها برای این‌که راه برگشت به خانه را گم نکنند، توی جنگل اشیای براق می‌ریختند. و درست مثل همان چیزهای خوب دهه شصت، یکهو دود شدند و رفتند هوا و توی هیاهوی زشت و بی‌ریخت دنیای امروز ما گم شدند. دیگر نبش‌ قبر رویای من و امثال من چیزی بیشتر از نمایش لباسی مندرس و بیدزده نیست و برای کسی جذابیت ندارد. تو گویی همان دندان لقی است که افتاده و ما با زبان‌زدن به لثه بی‌دندان، جای خالی‌اش را حس می‌کنیم. اما ایراد ندارد، بگذار دست کم برای من، همان جای خالی دندان لقی باشد که نیست. پس دوباره خاطره‌بازی می‌کنم. دوباره از کیهان بچه‌ها می‌نویسم و از کتاب سوپرمن که مادرم وسط آن همه «قرض بده تا سر ماه بهت بدم»ها برایم خریده بود. دوباره از جم‌جمک برگ خزون می‌نویسم که پدرم زمزمه می‌کرد. من و خواهرم را می‌نشاند و مشت‌هایمان را مثل سنگ‌های هفت‌سنگ روی هم می‌گذاشتیم و او هم با صبر و حوصله می‌خواند: «جمجمک برگ خزون، مادرم زینت خاتون...» و لعنت به این رسم خاطره‌بازی که باید هر چیزی را با فعل گذشته بنویسی، حتی درباره پدری که رخ در نقاب خاک کشید و پشت پا به رسم بی‌بنیاد این دنیا زد و مرا تنها گذاشت، منی که همیشه می‌گفتم خاک به پدرم حرام باشد.

 

من از پیله همان رویاها بیرون آمدم. علی‌مردان خان و کیهان بچه‌ها به من یاد دادند که هنوز هم می‌شود قربانی این وحشت منحوس نشد که کسی کتاب نمی‌خواند یا شمار کتاب‌خوان‌ها در اقلیت است. تن‌تن برای من دنیای عجیبی بود، نیز بت‌من و بقیه کمیک‌استریپ‌ها. توی دنیای من هنوز مردم برای هم نامه می‌نوشتند، مهم بود که دستخط خوبی داشته باشی و «اومدیم خونه‌تون نبودید» کاربرد داشت. کتاب‌‌‌قصه‌های مصور سه‌بعدی، هدیه‌‌ای اشرافی بود و ما بودیم و شب یلدا و آجیل و کرسی خونه مادربزرگ و برف. کسی هم مدعی سواد نبود ولی قصه می‌گفتند و شعرهای به قول امروزها «پشت‌ کامیونی» می‌خوندند، اما رگ‌وپی قصه هنوز زنده بود و کسی به گنجشگک اشی‌مشی نمی‌گفت لب بوم ما نشین.  

 

به‌نظرم اما مسئله اصلی این بود که تار و پود دنیای بچه‌های آن زمان قصه و خاطره بود، یکی از رو، دوتا از زیر. نه خبری از فضای مجازی بود نه ماهواره. آدم‌ها مقهور زنده‌ماندن نبودند و «مرتکب زندگی» می‌شدند. پس اگر دنبال راهکاری هستیم که آدم‌ها را دوباره با عطر اقاقی‌ها آشتی دهیم باید «مرتکب زندگی» شویم، وقت بگذاریم برای همین خاطره‌بازی‌ها، وقت بگذاریم برای قصه خواندن و حرف درست‌وحسابی ‌شنیدن. باید کاری کنیم آنکه پی عطر گل سرخ است، رفته‌رفته حریصِ بوی نان شود: توی مترو کتاب بخواند، توی محل کارش، کمی از وقت چرت‌وپرت‌گفتن بزند و کتاب دست بگیرد و از فضای مجازی دور شود و بخواند و بخواند. نباید به تلویزیون دلخوش باشیم که از این رسانه، تبلیغ کتاب ببینیم که اگر چنین شود، یعنی کتابی درخور معرفی شود، آفتاب از مغرب طلوع می‌کند.

 

کاش سینه‌به‌سینه و با ابزار فرهنگ شفاهی، به هم کتاب معرفی کنیم. کاش بی‌خیال رفتار‌های سلبی شویم و ژست روشنفکری هم نگیریم و آدم‌ها را قضاوت نکنیم. همین که دست کسی را بگیریم و برسانیم اول راه کتاب‌خوانی، بقیه‌اش خودبه‌خود درست می‌شود. کاش بدانیم که کتاب خواندن هم باید جزو واجبات زندگی روزمره باشد، مثل غذاخوردن و نفس‌کشیدن. کاش ایمان بیاوریم به این گفته همینگوی که می‌گوید: «مغز هم مثل عضله است، اگر از آن کار نکشیم، تنبل و ضعیف می‌شود.» کاش همه ما یک‌بار دیگر فیلم «فارنهایت ۴۵۱» «فرانسوا تروفو» را ببینیم و چنددقیقه به آن فکر کنیم. کتاب‌خواندن، کمی شور و شوق می‌خواهد، مثل شوق یک ستاره‌ساختن با دولک، و بخشی از این شور و شوق اکتسابی است و نمی‌شود به‌زور کسی را به خواندن وادار کرد و به قول فریدون مشیری، همین درد سخت مرا می‌آزارد. همین.
 
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
گفتگو
یادداشت
پربازدیدها
پربحث ترین ها
آخرین اخبار
عکس
بشنوید
فیلم