پایگاه خبری تحلیلی دیدارنیوز

پایگاه خبری تحلیلی دیدارنیوز

اماکن تاریخی سمنان صاحب دارد

این قلعه من است

این قلعه من است
«کوشک مغان» یا «کوشمغان» در شهر سمنان و در محله کوشمغان قلعه‌ای برای سکونت و زندگی مغان و بزرگان دین زرتشت بوده که در آتشکده و عبادتگاه طبقات زیرین آن نیز عبادت می‌کرده‌اند. حالا، اما این قلعه باستانی با پنجره‌های آهنی و دیوار‌های سیمانی که از کاهگل قلعه بیرون زده تصویر غریبی است که تماشایش پرسش‌های زیادی را مثل میخ در مغز هر بیننده‌ای فرومی‌کوبد؛ چه شد که یک قلعه باستانی پیش از اسلام و یک اثر ملی تبدیل به ملک شخصی شد؟ رو به روی بلندای دیوار می‌ایستم و به جاده آسفالتی که راهش از کوچه کج شده و راهش را به درون قلعه باز کرده نگاه می‌کنم. از پیچ اول کوشمغان که می‌گذرم خانه‌های کوچکی می‌بینم که در سطحی بالاتر از کوچه و در حصار قلعه ساخته شده‌اند.
در «ابرسج» شاهرود همه نمدمال هستند

بازار نمد گرم‌تر از طلا

بازار نمد گرم‌تر از طلا
سید اسماعیل ذاکری اولین نمدمالی است که خسته و آفتاب سوخته با موتور از باغ کوچکش برگشته و مرا به خانه یا همان کارگاهش دعوت می‌کند. آدرس می‌دهد و خودش با موتور سریع‌تر به خانه می‌رود. من هم راست کوچه‌ای تنگ با دیوار‌های سنگی را می‌گیرم تا برسم به خانه سید اسماعیل. بوی پشم گوسفند که از انبار بیرون می‌زند حیاط خانه را پر کرده. انباری پر از کیسه‌های بزرگ پشم که روی هم قرار گرفته اولین تصویر من از یک کارگاه نمدمالی است.
گشتی در کارگاه‌های محمدآباد میامی، قطب تولید پیراهن

چرخ خیاطی را می‌فروشیم گاو می‌خریم

چرخ خیاطی را می‌فروشیم گاو می‌خریم
او از وضعیت گله دارد؛ از بالا رفتن قیمت جعبه و فروش نرفتن پیراهن: «درست است این روستا بیکار ندارد، اما واقعاً گاهی فکر می‌کنم که ما از طرف فروشنده استثمار می‌شویم، چون هیچ جا به ما کمک نکرده که روی پای خودمان بایستیم.» چهره خیلی از دوستانم را با پیراهن‌های محمدآباد مرور می‌کنم، اگر واقعاً این طور است، چرا محمدآبادی‌ها یکی‌یکی در کارگاه‌های‌شان را می‌بندند و به کشاورزی و خرید گاو فکر می‌کنند؟

رنج تن و جان میان "عادل" و "یلدا"

رنج تن و جان میان
« روز اول مهر از ترس مدرسه و بچه ها تب کردم و مجبور شدند من را به خانه برگردانند. می ترسیدم اذیتم کنند. از همان روز اولی که پا به مدرسه آوردم تا آخرین روز دوران دبیرستانم روی صندلی های تک نفره می نشستم. کسی حاضر نمی شد روی صندلی کنار من بنشیند. اول از همه به خاطر صدایم و اینکه صدایم آهنگ خاصی داشت که مسخره ام می کردند.»
بازگشت زندگی به کویر «رضا آباد» و ساحل «کال شور»

وقتی خشکسالی نقطه امید می‌شود

وقتی خشکسالی نقطه امید می‌شود
امیر کنار در‌های چوبی بزرگ و مرتفع اقامتگاه، منتظر است. جوانی است با قامتی متوسط و چهره‌ای که به سبزه می‌زند؛ او و پدر همسرش در دل کویری در ۲۴۰ کیلومتری شاهرود در روستای کوچک «رضا آباد» راهی بزرگتر و سریعتر از جاده خاکی – آسفالت باریک و پردست‌انداز را بین روستایی که در نقشه‌های چاپی هم اثری از آن را نمی‌بینی با جهان خارج از روستا باز کرده‌اند.
پربازدیدها
پربحث ترین ها
آخرین اخبار
عکس
فیلم