
ارتباط ما با ایشان بعد از آزادی ادامه داشت مخصوصاً که من در کار نوشتن بودم و روزنامه نگاری میکردم و مطلب مینوشتم و ایشان من را میشناخت. تا زمانی رسید که از طرف مقام معظم رهبری ایشان برای این فرماندهی سپاه قدس به تهران فرا خوانده شد. فکر میکنم این داستان مربوط به سال ۷۶ یا ۷۷ است. یک روز به دفتر سردار سلیمانی رفتیم و درخواستی داشتیم. اولین حرفی هم که زدیم، گلایه کردیم که شنیدیم میخواهید از کرمان بروید و بچهها ناراحت هستند. همینطور که ما گله میکردیم، پیرمردی که آبدارچی بود و برای سردار چای میآورد. دید که ما در مورد رفتن سردار صحبت میکنیم با چشمهای اشک آلود یک نگاهی به سردارسلیمانی انداخت و شروع به گریه کرد. سردار سلیمانی سرش را بوسید و بعد گفت به هر حال من سرباز نظام هستم و هر کجا بخواهند باید بروم و ما و آن پیرمرد را راضی کرد.
دیدارنیوز ـ احمد یوسف زاده*: اولین دیدار من با سردار سلیمانی وقتی بود که من در سن ۱۶ سالگی میخواستم به جبهه بروم. سردار سلیمانی در شهر کرمان در پادگان، بچههایی که کوچک بودند را از صف بیرون میکشید و اجازه نمیداد به جبهه بروند؛ من این را در کتاب داستان ۲۳ نفر نوشتهام. ما میگفتیم چرا نمیگذارید به جبهه برویم؟ میگفتند که شما کوچک هستید و اگر به جبهه بروید ممکن است اسیر شوید. اگر اسیر شوید عراقیها با زور و شکنجه شما را مجبور میکنند مصاحبه کنید و در مصاحبه از شما میخواهند که بگویید ما را به زور به جبهه فرستادند، بنابراین من نمیگذارم شما به جبهه بروید. ایشان خیلی تلاش میکرد که بچههای کوچک وارد خط مقدم نشوند و به جبهه نروند. منتهی به هر دلیلی ما فرار کردیم و به جبهه رفتیم. بعد که اسیر شدیم همان اتفاقی افتاد که سردار سلیمانی پیشبینی کرده بود. بعد اسارت ما را به اتاقی بردند که کابل، چوب و فلک برای شکنجه بود و ابزار ضبط مصاحبه هم قرار داشت. میگفتند ما با شما مصاحبه میکنیم و بگویید من ۹ سال دارم و در پاسخ به سوالات ما بگویید به زور شما را به جبهه فرستادند. ما قولی که به سردار سلیمانی داده بودیم به ذهنمان آمد، مقاومت کردیم و کتک خوردیم و نگفتیم که ما را به زور به جبهه فرستادند. این داستان، مربوط به بخشی است که من اولین بار سردار سلیمانی را دیدم.
بار دوم که سردار سلیمانی را دیدم در پادگان دشت آزادگان بود. یکی از فرماندهان که آموزش نظامی میداد ما را خیلی اذیت میکرد؛ مجبورمان میکرد در آبهای پر از لجن، سینه خیز برویم. سردار سلیمانی در همان لحظه سر رسیدند. گفتیم که حاج آقا ما را اذیت میکنند. اسم فرمانده حمید عرب نژاد بود و در عملیات بیت المقدس شهید شدند و در کرمان به عنوان حمید چریک میشناسند. به سردار گفتیم که حمید چریک ما را اذیت میکند. سردار سلیمانی خیلی ما را تحویل نگرفت و حق را به همان فرمانده داد و گفت شما هر چیزی فرمانده میگوید باید اطاعت کنید. با خنده و شوخی میخواستند ما ناراحت نشویم و هم فرمانده را پیش ما ضایع نکردند. در همان عملیات من اسیر شدم و بعداً که بازگشتیم جنگ تمام شده بود و تیپ ثارالله به لشکر ثارالله تبدیل شده بود. سردار سلیمانی هم به عنوان فرمانده لشکر ثارالله استانهای کرمان و هرمزگان را پوشش میداد و در کرمان بود که ما آزاد شدیم و ایشان به استقبال آزادهها آمدند و در اولین فرصت جلسهای گذاشتند. همه آزادههای استان تهران را جمع کردند و برایشان سخنرانی کردند که برای ما خیلی جذاب بود و سردار سلیمانی هم از آن حالت جوانی به میان سالی رسیده بودند. خیلی پخته و جذاب و خوش تیپ شده بودند.
ارتباط ما با ایشان بعد از آزادی ادامه داشت مخصوصاً که من در کار نوشتن بودم و روزنامه نگاری میکردم و مطلب مینوشتم و ایشان من را میشناخت. تا زمانی رسید که از طرف مقام معظم رهبری ایشان برای این فرماندهی سپاه قدس به تهران فرا خوانده شد. فکر میکنم این داستان مربوط به سال ۷۶ یا ۷۷ است. یک روز به دفتر سردار سلیمانی رفتیم و درخواستی داشتیم. اولین حرفی هم که زدیم، گلایه کردیم که شنیدیم میخواهید از کرمان بروید و بچهها ناراحت هستند. همینطور که ما گله میکردیم، پیرمردی که آبدارچی بود و برای سردار چای میآورد، دید که ما در مورد رفتن سردار صحبت میکنیم. با چشمهای اشک آلود یک نگاهی به سردارسلیمانی انداخت و شروع به گریه کرد. سردار سلیمانی سرش را بوسید و بعد گفت به هر حال من سرباز نظام هستم و هر کجا بخواهند باید بروم و ما و آن پیرمرد را راضی کرد.
سردار سلیمانی به تهران رفتند. با این حال هر سال چند مرتبه به کرمان میآمدند و بچههای رزمنده و قدیمی را جمع میکردند و با هم صحبت میکردیم. بعد بیتالزهرایی در کرمان ساخت. یعنی کنار خانه قبلی خود زمینی خرید و ساختمانی ساخت که الان به آن بیتالزهرای شهید سلیمانی میگویند. هر سال ایام فاطمیه میآمدند و دقیقاً مثل یک فرد معمولی که در جلسهای بانی یک مراسم عزاداری است به همان سادگی میایستادند و از مردم پذیرایی میکردند. ایام فاطمیه میرفتیم میدانستیم هستند. کنار دیوار میایستادند و به مردم خوش آمد میگفتند. اگر کسی پذیرایی نشده بود و مثلاً برای کسی چای نبرده بودند به آن کسی که چای میداد اشارهای میکردند که برایش چای ببرند؛ دقیقاً مثل یک آدم معمولی بود. این اتفاق تا همین پارسال که این جلسه را برگزار میکردند هم میافتاد. من به یاد دارم بسیار دلم میخواست سردار را ببینم، رفتم دیدم نیست و بعد دیدم که جلوی من وسط جمعیت مثل یکی از مردم نشسته است. ایشان این جلسه سالانه را برگزار میکرد و ما معمولاً به دیدنش میرفتیم و آخر منبر نیز خودشان سخنرانی میکردند.
تا این که من کتاب آن بیست و سه نفر را نوشتم. مقام معظم رهبری بر کتاب من یک تقریری نوشتند. بعد چند وقت حاج آقا شیرازی، نمانیده ولی فقیه در نیروهای قدس که از نزدیکان حاج قاسم است به من گفتند خبر خوبی برای شما دارم. گفتند که سردار سلیمانی نامه بسیار قشنگی بعد از خواندن کتابت برای شما نوشته است، من خیلی خوشحال شدم و نامه را با امضای خود سردار به من دادند. این نامه بسیار برای من ارزشمند است. چون با شیرینترین واژهها شروع میشود. در نامه نوشته بودند: «احمد عزیزم کتابت را بعد از تقریر مقام معظم رهبری خواندم و غبطه خوردم که چرا یک شب از آن شبها و یک روز از آن روزهایی که شما اسارت کشیدید را در پرونده خودم ندارم». بعد در مورد اسرا در نامه صحبت میکنند و یک جورهایی گفتهاند که وقتی داستان ما را در زندان بغداد میخواندند، ناخودآگاه یک بانوی اسیر در ذهنشان مجسم میشده است. بعد داستان اسارت اسرای ایرانی را به اسارت حضرت زینب ربط میدهد و یک جمله خیلی جالبی میگوید: «ای کاش سفرای در قصر نشسته کشورمان، چگونه سفیر بودن را از شما بیاموزند».
بعد ایشان در اولین روز فیلمبرداری فیلم آن بیست و سه نفر، بی خبر و دور از انتظار، یکباره سر صحنه فیلمبرداری حاضر شدند. لوکیشن فیلم آن بیست و سه نفر در جنوب تهران منطقه چهار دانگه بود. ایشان با ۲۳ نفر اصلی که آن روز آمده بودند، با فیلمبردار و عوامل فیلم و با بچههای کوچکی که نقش ۲۳ نفر را بازی میکردند بسیار صحبت کردند و با آنها سلفی گرفتند. امسال که فیلم -تقریباً دو ماه پیش- اکران شد، همان روزهایی که داشتند برای آن سفر بیبازگشت میرفتند، با دفترشان صحبت شده بود که میخواهیم سردار را دعوت کنیم. مسئول دفترشان گفته بودند سردار به مأموریت میروند، وقتی بازگشتند هماهنگ میکنیم که برای یکی از اکرانهای فیلم بیایند، چون بسیار علاقه داشتند این فیلم ساخته شود. متأسفانه آن سفر بی بازگشت شد و حسرت دیدن سردار سلیمانی هم بر دل ما ماند که با هم بنشینیم فیلم آن بیست و سه نفر را تماشا کنیم.
*نویسنده کتاب "آن بیست و سه نفر"