
در کل، فیلم حرف عجیبی برای گفتن ندارد غیر از این که یک درام درجه چندم است (که اگر مسعود کیمیایی آن را پشتیبانی نمیکرد ممکن بود اتفاقهای بدتری فیلم را تهدید کند) با چاشنی سکانسهای سرشار از کلیشه که بیشتر شبیه به بازیهای کامپیوتری است و جولان دادن ماشینهای اسپرت و گران قیمت که فقط برای لحظاتی شاهد آنها هستیم و وجود بازیگران چهره که غیر از حقیقت دوست، هیچ کدام از پس نقش هایشان برنیامده اند.
دیدارنیوزـ ایمان رضایی: یک داستان نه چندان مهیج و اکشن از اعضای یک خانواده که در آخر به شکلی عجیب و لوس، داستانکهای شخصیتها به هم گره خورده و پایانی مضحک برای فیلمنامه در نظر گرفته شده و همین امر از دلایلی است که بیننده در آخر فیلم، داستان را به سختی باور میکند. زمانی که در ابتدای داستان، درام طوری خلق میشود که همه تلاشها و مسابقات و حتی مرگها در داستان بر سر یک خودروی کلاسیک به ظاهر با ارزش است، نویسنده نباید قهرمان سازی را فدای داستان کند. شخصیت علیرضا کمالی نژاد در فیلم با تمام بی رحمی، دست به هر کاری میزند که خودرو را به دست آورد و در پایان از سر دلسوزی، دو دستی آن را تقدیم رقبایی میکند که چندی پیش قصد جانشان را داشت. این پایان برای فیلم، در متن مضحک است چه برسد به تصویر.
همانقدر که پایان فیلم، افتضاح است، شروع آن و اضافه شدن بازیگران، جذاب است و فلش بکها در ابتدا موجب پیش بردن داستان و شخصیت پردازی می شود و به نوبه خودش هم جذاب است، ولی کارگردان/ نویسنده در این مورد هم چاشنی کلیشه را حذف نکرده است تا جایی که شخصیت قاطع بابک حمیدیان و مکمل کاملا درست و جذاب او شهرام حقیقت دوست (که به نظرم بازی او با توجه به زمان کم حضورش در فیلم از حمیدیان جلوتر است) هم نتوانسته اند با بازیهای خوبشان، کلیشه را مخفی کنند.
اساسا فیلمهای ورزشی دارای کلیشههای حذف نشدنی هستند که فقط با پرداخت درست از بین میروند و در این فیلم، انتظار می رفت در مسابقات، خلاقیتی به کار گرفته شود که وقتی قرار است شخصیت لیلا زارع مسابقه را برنده شود خیلی سطحی با عوض کردن دنده و میانبری که کاملا مشخص بوده، نتیجه مسابقه را برنگرداند.
دقایقی پس از ورود لیلا زارع به داستان و مواجه شدنش با حمیدیان، کاملا مشخص بود قرار است عاشق هم شوند و با وجود تهیه کنندگی مسعود کیمیایی، در پایان لیلا زارع در مسابقات برای هدف عشق نوپای خود یعنی حمیدیان جانش را از دست میدهد. تمام اینها قابل حدس است و این یعنی مرگ فیلمنامه.
با وجود همهی کاستیها نمیتوان از خلق بعضی سکانسها که متاسفانه درفیلم گم شده اند گذشت. ترکیب حمیدیان و حقیقت دوست در لوکیشن اتوبوس متروک در قبرستان ماشینها که حتی برای وجود اتوبوس هم درامی خلق شده (مرگ برادر حقیقت دوست در سانحه سقوط اتوبوس) در این جشنواره کمیاب است، یا سکانس بازگشت از مهمانی که زارع ماشین را زیر شیرآب تانکرهای حمل آب که در سطح شهر است قرار میدهد و با موسیقیِ بجا، شاهد لحظات دراماتیک بین شخصیتها هستیم، ولی این موارد از یک کارگردان کار اولی که باید پر از ایدههای خلاقانه باشد چیز عجیبی نیست.
در کل، فیلم حرف عجیبی برای گفتن ندارد غیر از این که یک درام درجه چندم است (که اگر مسعود کیمیایی آن را پشتیبانی نمیکرد ممکن بود اتفاقهای بدتری فیلم را تهدید کند) با چاشنی سکانسهای سرشار از کلیشه که بیشتر شبیه به بازیهای کامپیوتری است و جولان دادن ماشینهای اسپرت و گران قیمت که فقط برای لحظاتی شاهد آنها هستیم و وجود بازیگران چهره که غیر از حقیقت دوست، هیچ کدام از پس نقش هایشان برنیامده اند.
میتوان گفت: نیمه دوم فیلم برای پرکردن وقت چند جوان عشق ماشین که تا به اینجا هیچ فیلم مسابقهای ندیده اند مناسب است و البته نیمه ابتدایی فیلم هم برای عشاق مسعود کیمیایی، با علم بر این که داستانها و دغدغههای او از دور خارج شده اند، مناسب است.
آنچه برای پولاد کیمیایی از این فیلم به ارمغان میرسد ارضا شدن حس کنجکاوی او برای کارگردانی است که به نظر برای فیلمنامه، زمانی صرف نکرده و در فضاهای زیرزمینی مسابقهای حضور نداشته است و تجربه کم او برای کارگردانی از پس این قصه برنیامده است.