
دیدارنیوز ـ
مسلم تهوری: کامران میرزا خان سرتق از دوره صباوت بر همین منوال بود. نگاه به اِهن و تلپ امروزش نکنید. مرتیکه الدنگ برای خودش ولد چموشی بود. از دوران طفولیت تا به امروز فکری ماندهام که این مردک که تا حدی هم خنگ و گول بود به چه کسی رفته؛ جد بزرگش که احمد میرزا خان بود و کیاست و ذکاوت از وجناتش هویدا بود. پیرمردی فرتوت که شیارهای روی پیشانیش حکایت از عمری دراز داشت. بسیار خوش منظر بود با چشمانی به غایت نافذ که لحظهای نمیتوانستی به چشمانش خیره شوی.
اغلب اوقاتم از همان ایام ماضیه با همین کامران میرزا خان شل گوشت سپری میشد راستش را بخواهید همین گیج و گولی کامران میرزا باعث رفاقتم شد. هر کس و ناکسی که ما دو را میدید متوجه تفاوتمان میشد و از همان ایام صباوت از این باب حظی فراوان میبردم.
الغرض بیشتر وقتم با کامران میرزا میگذشت و غالب اوقات از دید و بازدیدهای رسمی و خانوادگی فراری بودم و فیالواقع حال و حناساش را نداشتم. باید صم بکم گوشهای مینشستی و اراجیف صد من یه غاز بزرگترها را گوش میدادی. به هر حال از همان ابتدا مصاحبت با کامران میرزای سرتق را به این قبیل آمد و شدهای ملالآور ترجیح میدادم. خان بابا را هم از طفولیت هفتهای یک مرتبه بیشتر نمیدیدم آن هم روزهای جمعه که همگی باید لباسی مناسب به تن میکردیم و به دیدار خان بابا میرفتیم. خان بابای ما هر ضعیفهای که بر و رویی داشت را مورد عنایت و تفقد خاصه قرار میداد و فیالفور کسی را عقب شیخ الاسلام میفرستاد و او نیز صیغه نکاحیه را جاری میساخت و از هر کدامشان هم چندین تخم و ترکه پس میانداخت.
القصه روزگار به همین منوال کسالت بار از پی هم گذشت و ما به ایام شباب رسیدیم. همه گمان داشتند به مجرد اینکه پشت لبمان سبز شود آتشی بسوزانیم اما نمیدانیم با وجود آن پدر که به صغیر و کبیر رحم نمیکرد ما به چه شیر پاک خوردهای رفته بودیم که از جماعت نسوان فراری بودیم. کامران میرزا هم اساسا کسی پهن بارش نمیکرد؛ این شد که رفاقتمان ادامهدار شد. احمد میرزا خان که به قاعده اندازه یه ماموتی عمر کرده بود را نیز گهگاهی میدیدیم. تنها فرقش با ایام ماضی قدی بود که روز به روز خمیدهتر میشد و عنقریب بود که در زمین فرو برود.
هر چه از عمرمان سپری میشد بیش از گذشته از مرام و مسلک احمد میرزا خان خوشمان میآمد. در این پیر فرتوت نکتهای به غایت عجیب جلب توجه میکرد. به محضرش شرفیاب میشدیم و سخن از یمین میگفتیم و یسار، از اوضاع و احوال زمانه و کارهای مضحکانه درباریان و شخص صدراعظم نقل میکردیم. آن وقایعی که ما را سخت متعجب میکرد، کوچکترین تغییر و تبدلی در چهره پیرمرد عارض نمینمود.
دوره محمود میرزا خان اعظمالسلطنه دورهای عجیب و غریب بود هر روز سال اتفاقات نادری میافتاد که تنها از سبکسری او و اقطارش برمیآمد و بس. خصوصیاتی داشت که هر یک به تنهایی کافی بود که حاکمی را مضحکه خاص و عام کند و او همه را یکجا در خود جمع کرده بود. خود را یگانه عصر میپنداشت و آن میکرد که زبان از بیانش الکن میشود. خون جماعت که به جوش آمد به اعتراض راهی میدان شهر شدند. محمود میرزا خان با جماعت آن کرد که مسلمان نشنود کافر نبیند. از شیرین کاریهای محمود میرزا خان اعظمالسلطنه که سخن به میان میآمد باز هم تغییری در احمد میرزا خان مشاهده نمیشد؛ گویی هیچ التفاتی به سخنانمان ندارد.
روزی به احمد میرزا خان گفتم ظاهر امر این است که دنیا و مافیها را سه طلاقه کردهاید و ارزشی برایتان ندارد. پرسید چه پیشامد کرده که این طور فکر میکنی؟ گفتم اتفاقا چون چیزی پیشامد نکرده این فکر به ذهنم خطور کرده است. پرسید چه پیشامد نکرده؟ گفتم مملکت روی هواست و صدر و ذیل آن هیچ به هم جور در نمیآید و وقایعی بس عجیب و غریب بر این مرز وبوم عارض میشود و از شنیدن آن مختصر تغییری نیز در ظاهرتان ایجاد نمیشود. نگاه نافذش را به چشمان حیرت زدهام دوخت و گفت پسر؛ من عمری بس دراز داشتهام و عجایب و غرایب بسیار دیده و به سمعمان رسیده است. لذا این قبیل نقلها چون ژاژ و یاوهای است که برایم امر تازه و غریبی نیست. مادر زمان درسهای بسیاری بهتان خواهد آموخت و چند صباحی بعد شما نیز متحیر نخواهید شد و صد البته همه چیزمان به هم میآید؛ خیلی نگران صدر و ذیل مملکت نباش.
چند صباح بعد دوران الدرم بلدرم محمود میرزا خان اعظمالسلطنه نیز گذشت. جای پایش را بر گردههای رعیت به یادگار گذاشت و خود با اعوان و انصارش به گوشهای خزیدند و هر چند یک بار سخنی بر زبان جاری میساختند که جماعت یادشان نرود محمود میرزایی بود.
چندی بعد از دوران محمود میرزا خان خبر آمد در فقانس اوضاع بر وفق مراد نیست؛ رعیت نیز زرد پوشیده و غرولندکنان به میادین شهر آمدهاند و مکرون خان حاکم آن بلاد رو ترش کرده و سخن مردم را به هیچ میانگارد. البته برای ما عجیب بود که پیشامدی رخ نداده که مردم عصیان کردهاند. اگر در این مرز و بوم بودند و محمود میرزا خان را درک میکردند، حکما گریبان چاک میدادند و سر به ناکجا آباد میگذاشتند.
روزی در محضر میرزا احمد خان بودیم و سخن از اعتراض رعیت فقانس به مکرون خان و اتفاقات جاریه در بلاد فرنگ افتاد که کامران میرزا خان دست و رو نشسته پرید وسط و گفت شنیدهام محمود میرزا دوباره سر از تخم درآورده و به مکرون خان پیغامی داده که سخن رعیت را بشنو و کرامتشان را حفظ کن. هنوز سخن کامران میرزا به اتمام نرسیده بود که صدای قهقهه میرزا احمد خان بلند شد. با تعجب گفتم چه شد که چنین قهقهه میزنید. میرزا احمد خان رو کرد به کامران میرزا و گفت سر شبی مطایبه به جایی بود. کامران میرزا عرض کرد قربان سر مبارک سخن از سر مطایبه نگفتم و آنچه شنیدید عین واقع بود. خنده بر لبان پیرمرد خشک شد و چشمان تعجب زدهاش عنقریب بود که از حدقه بیرون بزند.
کامران میرزا عرض کرد هر چه از یمین و یسار این سرا گفتیم برایتان مایه تعجب نبود چرا اینک اینقدر بهت زده شدهاید.
میرزا احمد خان لختی به فکر فرو رفت و با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت از قول من به محمود میرزا بگویید من در این عمر درازم آدم پررو زیاد دیده بودم اما تو یه چیز دیگهای.