سریال چرنوبیل، بیش از آنکه روایتی دراماتیک از حادثه پیش آمده باشد، خطابهای سیاسی است بر علیه شوروی و کمونیسم. صرف نظر از آنکه "حق" با کدام جبهه است و چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ، باید این مسئله را گوشزد کرد که مدیوم بصری در قالب سریال یا فیلم سینمایی، هرگز نباید به خدمت چنین محتواهای سیاست زده و نگاههای ایدئولوژیکی درآید.
دیدارنیوز ـ
ایمان رضایی: در حدود نیمه شب ۲۶ آوریل ۱۹۸۶ کارکنان نیروگاه اتمی «چرنوبیل» واقع در اوکراین امروزی، دست به آزمایشی ریسک پذیر (هرچند حساب شده) می زنند تا واقف بر آن شوند که آیا توربینهای واقع شده در این شهر در هنگام قطع شدن برق، توانایی برق رسانی به نیروگاه برای ادامه روند کار را دارند یا خیر. میلههای کنترلی و کندکنندهها از رآکتور خارج شده و آزمایش آغاز می شود.
کنار هم قرار گرفتن چندین اشتباه و خطای علمی (که شرح آنها از حوصله و تخصص این یادداشت خارج است) منجر به بالا رفتن بیش از حد دما و حرارت هسته می شود و در نتیجه، بر خلاف تمام تئوریهای علمی تا آن روز و علی رغم تمام پیشبینی ها، هسته رآکتور منفجر می شود و مقدار قابل توجهی از مواد رادیواکتیو در سطح شهر (در واقع در سطح قاره) پخش می شود و به این شکل "فاجعه چرنوبیل" به وقوع می پیوندد.

فاجعهای تاریخی که ماحصلش همچنان پایدار است و برخی آثارش همچنان مشاهده می شود. از مادرانی که جنینهای خود را با بیماریهای خاص ژنتیکی تحویل گرفتند تا نیروهای امدادی که دچار انواع سرطان شدند. تراژدی که هرچند قهرمانانه به پایان رسید، اما در پشت پردههای با شکوهِ اقتدارِ سیاستمداران، بخشی از بشریت به طرز بی رحمانهای محو شد. حالا این فاجعه باشکوه، دستمایه قهرمانانه تلویزیون آمریکا شده تا بار دیگر به سبک و سیاق خودشان، برای خودشان تاریخ سازی کنند و اساسا به رویاهایشان افتخار کنند.
در مورد سریالی که اخیرا توسط شبکه مشهور HBO تولید شده و توجه و تعجب همه را به خود واداشته، در ابتدا با سوءتفاهم عظیمی روبرو هستیم که دقیقا با یک مدیوم تاریخی مواجهیم یا یک مدیوم هنری؟ اصولا هر آنچه که آغشته به نوعی سانتیمانتالیسم (که اخیرا به طور جدی، جای دراماتورژی را گرفته) می شود و خرده داستانهایی نیز اطرافش را پُر می کنند، مدیوم هنری را شامل نمی شود.
اساسیترین ایراد کار سریال چرنوبیل نیز ریشه در همین مسئله دارد که شدیدا متکی به موضوع و مسئله تاریخی است که دست روی آن گذاشته و خیالش آنقدر آسوده است که دیگر تمام ساختارها و بینشهای هنری را فدای این ماجرا کرده است. البته انکار شدنی نیست که ماجرای چرنوبیل، پایههای جذاب و کارآمدی برای خلق دنیای داستانی دارد و زیربنای مناسبی نیز برای ایجاد اثری سینمایی/تلویزیونی در آن دیده می شود، اما تجربه تا حدودی ثابت کرده است که آمریکاییها اساسا ظرفیت ساخت آثار تاریخی ندارند. آن تئوری معروف "رویای آمریکایی" کار دستشان می دهد و به ورطه ستایش از خود و قهرمان سازیهای پوشالی می افتند. اتفاقا همان ایراد مبتنی بر تاریخی بودن مدیوم این سریال و مغلوب شدن وجهه هنری آن نیز از همین مسئله نشات می گیرد. از همان جایی که سازندگان سریال، به جای تمرکز روی اصل موضوع و ظرفیتهای ساختاری آن، روی حواشی سیاسی آن دست می گذارند و چشم به کاراکترهای مثبت و منفی (قهرمان و ضدقهرمان) می دوزند.

سریال چرنوبیل، بیش از آنکه روایتی دراماتیک از حادثه پیش آمده باشد، خطابهای سیاسی است بر علیه شوروی و کمونیسم. صرف نظر از آنکه "حق" با کدام جبهه است و چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ، باید این مسئله را گوشزد کرد که مدیوم بصری در قالب سریال یا فیلم سینمایی، هرگز نباید به خدمت چنین محتواهای سیاست زده و نگاههای ایدئولوژیکی درآید. همچنین ناامید کننده است که چنین فاجعه عظیمی که تهدیدی جدی بر علیه بشریت محسوب می شد، صرفا ابزار سوءاستفاده اظهارنظرها و خطابههای سیاسی شود و مخاطب سهل انگار امروزی نیز تحت تاثیر اغراق روایتی داستانی ساختگی، به شکل قابل توجهی به این اثر کاملا "غیر هنری" دامن بزند.
از عناصری که تا حدودی سریال چرنوبیل را بین عامه مردم محبوب می سازد و جای خود را به عنوان سریالی مقتدر در جهان محکم می کند (کسب بالاترین امتیاز توسط مخاطبان سایت imdb) باید به شخصیت پردازی نقش اول اثر، پروفسور لگاسف اشاره کرد. در واقع رویکرد هوشمندانه سریال در جهت کسب محوبیت، آن است که ابتدا مخاطب را در خلوتی صمیمی با کاراکترهایش آشنا می کند و حتی بعضا موقعیتهای کمیک نیز خلق می کند، سپس مخاطبی که همراه کاراکتر شده را میان انبوه تئوریهای سیاسی و علمی قرار می دهد. رفته رفته مخاطب به همراه شخصیتهایی که به طور مقبول برایش پرداخت شده اند، پا به قلب فاجعه می گذارد. تُنالیته سرد و آبی رنگ تصویر، مبتنی بر پرداخت فضا و موقعیت نیز از طرفی دیگر، تاثیری ناخودآگاه بر ذهنیت مخاطب می گذارد که مخاطب را در هرچه بیشتر همراهی کردن خود تشویق کند، اما تمام این ایدههای بصری-روایتی، در حدی محدود و صرفا مبتدی باقی می مانند تا سریال به رویکرد اصلی خود، یعنی همان سانتیمانتالیسم فریبنده و جبهه گیریهای سیاسی خود مشغول شود.
"چرنوبیل" به طور کلی آن چیزی نیست که از بیرون می نماید. در واقع شبیه به این نوع روایتها را بعضا در سریالهایی مثل "خانه پوشالی" یا "۲۴" دیده ایم که اتفاقا ساختارهای روایی به شدت پختهتر و فنی تری نیز داشتند که شخصیتهای مهم سیاسی/تاریخی را در موقعیتهای ملتهب و احساسی قرار می دادند. به همین خاطر چرنوبیل اصلا پرده از چیز جدیدی بر نمی دارد و غافلگیری خاصی در چنته ندارد. شاید محبوبیتش حاصل شکست چندی قبل شبکه «اچ بی او» با "بازی تاج و تخت" باشد و شاید هم موفقیتش بین عوام را از همان بازیهای سیاسیش گرفته باشد. تنها امتیازی که چرنوبیل ممکن است به همراه داشته باشد، یادآوری چنین موقعیت وحشتناک انسانی و ترسیم اندازه عظیم این فاجعه است که همانطور که اشاره شد، صرفا در یک مدیوم تاریخی/مستند قرار می گیرد.