
بعضا کراماتی برای ائمه معصومین علیهمالسلام نقل شده که به واقع هیچ کرامتی برای آن بزرگواران محسوب نمیشود و آنچه به خاندان رسالت نسبت داده میشود خلاف عقل و شرع است و ساحت حضرات معصومین (ع) دور از این قبیل داستان سرائیها است. داستانهایی که امروزه، چون ابزاری در دست مخالفان دینی در آمده و از آن علیه جامعه دینی و معتقدات مردم استفاده میکنند.
دیدارنیوز ـ هاتف سپهر: در تاریخ می خوانیم فردی که خاکروبه و کثافت بر سر پیامبر اسلام (ص) میریخت به هنگام بیماری با برخورد کریمانه پیامبر رحمت روبهرو شد و یا آن فرد شامی که به ساحت امام مجتبی علیهالسلام جسارت کرد، مورد خطاب و عتاب حضرت واقع نشد و امام علیهالسلام به اصحابشان نیز اجازه ندادند با او برخورد کنند و در عوض، فرد هتاک را مورد عطوفت و ملاطفت قرار دادند. کمابیش در مورد حضرات معصومین از این دست حکایات نقل شده است که بیانگر سیره و مشی معصومین است. چنانچه به ائمه معصومین ظلمی روا داشته میشد آن حضرات برخورد قهری نمیکردند و با بردباری مثال زدنی سعی در هدایت آن فرد یا افراد داشتهاند.
اما در کتب روائی، بعضا کراماتی برای حضرات معصومین علیهمالسلام نقل شده است که نه تنها عقل مدرن بشر امروزی آن را نمیپذیرد بلکه با مبانی شرعی و سیاق کلی سیره معصومین نیز در تضاد و تنافی است و به نظر می رسد اهدافی نهانی در نقل اینگونه کرامات وجود دارد.
نقلهایی شده که تحت عنوان کرامت امام از آنها یاد میشود و هیچگونه سنخیتی با سیره امامان معصوم نداشته و ندارد و چه بسا نقل آنها موجب دوری جماعتی از امامان شیعه میشود. از جمله این کرامات، داستانی است که برای اولین بار در کتاب «هدایه الکبری» حسین بن حمدان خصیبی (م ۳۳۴ ق) بدین صورت نقل شده است:
مردی شعبده باز از هند بر متوکل وارد شد که به صورت ماهرانهای با دستانش بازی میکرد. پس، متوکل از کارهای هندی بسیار تعجب کرد و به او گفت: «مردی لحظاتی دیگر نزد ما میآید و تو در مقابل او هر چه بلدی، انجام بده و او را مسخره نما». سپس سرور ما امام هادی در مجلس حاضر شد و هندی شروع به بازی کرد و او را تماشا میکرد و متوکل هم تعجب کرد از کارهایش، و هندی گفت:ای شریف! تو را چه میشود؟ آیا از کارهایم تعجب نمیکنی؟ گمان میکنم گرسنهای و هندی فریادی زد و با انگشت سبابه به سینهاش زد و گفت: بلند شو و دیدند که نانی به هوا برخاست و ساحر گفت: برو به سمت این گرسنه تا بخورد تو را، تا سیر شود و از بازی ما شاد شود. سپس، سید ما (امام هادی) انگشتانش را بر روی تصویر درندهای که روی قالیچه بود، کشید و فرمود: بگیرش. سپس، درندهای عظیم از تصویر بیرون پرید و ساحر هندی را خورد و بازگشت به صورتش در قالیچه. پس، متوکل با صورت به زمین خورد و فرار کرد هر کس که ایستاده بود، و متوکل هنگامی که به هوش آمد، گفت:ای ابوالحسن مرد را برگردان! پس، حضرت به او گفت: اگر عصای موسی برگرداند، برمیگردانم و برخاست...
همین نقل را قطب راوندی (م ۵۷۳ ق) در کتاب الخرائج و الجرائح آورده است:
یکی از نگهبانان متوکل میگوید: مرد شعبده بازی را از هند آورده بودند که کارهای خارقالعاده انجام میداد. متوکل که دوست داشت امام هادی را خجالت زده کند، به شعبده باز گفت: «اگر علی بن محمد را سرافکنده کنی، هزار دینار خالص به تو میدهم». شعبده باز گفت: «دستور بده نانهای سبک و نازکی بپزند و در سفره بگذارند و مرا کنار او جای بده». سفره گسترده شد. شعبده باز کنار پشتیای که عکس شیری بر آن نقش بسته بود، نشست. هنگام غذا، امام هادی دست برد که نانی بردارد؛ اما با شعبده آن شخص، نان از زمین به هوا بلند شد. بار دیگر، امام خواست نان دیگری بردارد که آن نان هم از سفره بلند شد و همه حضار در مجلس خندیدند. در این هنگام، امام هادی دست خویش را به پشتی زد و به نقش شیر روی پشتی فرمود: «این مرد را بگیر». در همان لحظه، نقش شیر به صورت شیر درندهای زنده شد و بیرون پرید و آن مرد را بلعید. آنگاه باز سر جای خودش قرار گرفت و مثل سابق به شکل نقشی درآمد. همگان متحیر شدند. امام هادی برخاست تا از مجلس خارج شود؛ متوکل گفت: «درخواست میکنم بنشینید و این مرد را دوباره برگردانید». امام فرمود: «سوگند به خدا! دیگر او را نمیبینی. آیا میخواستی دشمنان خدا را بر اولیای خدا مسلط کنی؟» سپس، از مجلس متوکل خارج شد و از آن مرد شعبده باز، دیگر اثری دیده نشد.
همانطور که پیشتر بیان شد این روایت را اولین بار کتاب الهدایه الکبری نقل کرده است. بعضی از رجال شناسان منتقد شیعه و برخی از محققان معاصر، درباره شخصیت نویسنده و پارهای از مطالب کتاب، انتقاد کردند و روایات را غالیانه دانستهاند.
قطب راوندی هم سند این روایت را که به کدام کتاب و منبع میرسد، ذکر نمیکند، ولی از شواهد برمیآید این مطلب را از کتاب الهدایه الکبری خصیبی گرفته و در این روایت، تغییراتی داده است؛ ولی نامی از این کتاب نمیبرد؛ چون خصیبی را جزء غلات دانستهاند.
در مجموع، این کرامت سند مشخص و محکمی ندارد و طریقه نقل روایت خصیبی در کتاب الهدایه الکبری از طریق سماع یعنی شنیدن مستقیم از مشایخ خود بوده است.
جدای اینکه نقل این کرامت در دو کتاب مذکور، تفاوتهایی با یکدیگر دارد باید به نکات زیر توجه داشت:
۱. در متن الهدایه الکبری که برای نخستین بار این نقل ذکر شده است دلیل مفقود شدن شعبده باز و اینکه دیگر ظاهر نمیشود را مطابق عمل حضرت موسی با شعبده بازهای زمان خویش میداند، در حالی که معجزه حضرت موسی دارای شرایط اعجاز بود و سبب ایمان ساحران شد؛ ضمن اینکه او ساحران را به هلاکت نرساند؛ بلکه آلات و آثار ایشان را از بین برد.
۲. بنا بر قول مشهور، کیفر ساحر مسلمان قتل است، اما کیفر ساحر کافر تعزیر است. از ظاهر روایت میتوان برداشت نمود که شعبده باز، مسلمان نبوده و همچنین فعل ساحر را نمیتوان از باب ساب النبی دانست که مستحق مرگ باشد.
۳. کرامت نقل شده مخالف سیره حضرات معصومین علیهمالسلام است، به طور مثال:
الف: متوکل عباسی، بر اثر دملی که در بدنش ایجاد شده بود، سخت بیمار شد؛ چنان که در شرف مرگ بود. مادرش نذر کرده بود اگر او بهبود یافت، مقدار زیادی پول، از دارایی خود، نزد ابوالحسن، علی بن محمد بفرستد. امام دارویی تجویز کرد که حال متوکل خوب شد. مژده بهبودی او را به مادرش دادند؛ وی ده هزار دینار نزد حضرت فرستاد و مهر خود را بر آن کیسه زد. در مقابل وقتی متوکل بهبود یافت و جریان هدیه مادرش را شنید، به دربان خود سعید گفت: «شبانه به او حمله کن و هر چه پول و اسلحه نزدش بود، بردار و پیش من بیاور». دربان، شبانه به منزل ابوالحسن رفت. آن حضرت در حالی که لباس و کلاه پشمی داشت، بر سجادهای حصیری نماز میخواند. دربان، همه جا را گشت؛ ولی تنها چیزی که یافت، کیسهای پول با مهر مادر متوکل و یک شمشیر ساده در غلاف بود. او آنها را نزد متوکل برد. متوکل، مادرش را طلبید و ماجرا را پرسید. مادرش ماجرا را گفت و متوکل آن اموال را بازگرداند.
ب: درباره حلم و بردباری و بخشش آن جناب آوردهاند که بریحه عباسی، امام جماعت مدینه، یکی از عاملان تبعید امام هادی به سامرا بود. بریحه، هنگام تبعید امام، ایشان را همراهی کرد و در میان راه، به امام گفت: «اگر نزد متوکل از من شکایت کنی، تمامی درختان شما را در مدینه آتش میزنم و خدمتکارانتان را میکشم». امام فرمود: «شکایت تو را نزد خدا بردم و بر غیر خدا عرضه نخواهم داشت». بریحه، با شنیدن سخن امام، به پای حضرت افتاد و با گریه و زاری از امام تقاضای عفو و بخشش کرد. آنگاه امام فرمود: «تو را بخشیدم».
از مجموعه روایات، اینگونه برداشت میشود که اصل در سیره اهلبیت، عفو و بخشش حتی در برابر مخالفان است؛ در روایت مورد بحث، راوی یا راویان، با استناد به دو عبارت متفاوت از امام سعی نمودهاند روایت محل بحث را که هم ضعف سندی دارد و هم محتوای آن با عقل و شرع در تضاد است، توجیه نمایند.
در روایت راوندی با عبارت «اتسلط اعداء الله علی اولیاء الله» و در روایت خصیبی به عملکرد حضرت موسی در برابر ساحران که واقعهای قرآنی است اشاره گردیده تا رفتار امام در قبال قتل ساحر توجیه گردد، که البته هیچیک توجیه مناسبی نیست.