گزارشی از خانه ای برای زنان کارتن خواب

خانه مادر و کودک  پرستو اتفاق نابیست در روزهای پر التهاب زندگی زنان کارتن خواب و بهترین تجویز متولیان موسسه پایان کارتن خوابی برای پایان دادن به کابوس آوارگی. اینجا مثل گرمخانه نیست که زنان کارتن خواب فقط اجازه داشته باشند شبی را در آن  به صبح برسانند و صبح که شد دل دل کنند به کجای این شهر پناه برند. اینجا خود خود خانه است. یک چهاردیواری پر از آرامش. 

کد خبر: ۳۰۱۸۱
۰۹:۴۰ - ۳۱ تير ۱۳۹۸

دیدارنیوز- این‌جا خانه پرستو است؛ نام جنجالی این روزهای رسانه‌ها. اما این خانه قدیمی روایت دیگری دارد. درهای این خانه به روی زنان کارتن‌خواب باز است. زنانی که با کودکانی بی پناه، آوارگی، فصل‌الخطاب زندگی‌شان بوده و حالا به لطف خیّران، صاحب‌خانه شدند.

 از میدان شوش و راسته پاساژهای لوکس و فراخ که بگذریم و در خیابان شوش ادامه مسیر دهیم، به کوچه کم عرض جوینانی و بن بست شهرام می رسیم و پلاک 5؛ خانه ای قدیمی، بی آرا بیرا با اتاق های تو در تو که خشت خشتش برای اهالی خانه چنان قدر و قیمتی دارد که نگو و نپرس. اینجا زنان کارتن خواب صاحب خانه شدند   

 
شب، آرامش، زنان کارتن خواب! 
 
 
شب برای زنان کارتن خواب هیچ نشانی از آرامش ندارد. سر و کله ماه که در آسمان پیدا می شود، هراس و وحشت است  که به جای آرامش راه به دلشان باز می کند، اما حالا زنان خانه پرستو چند وقتی می شود دلشان قرص است به داشتن سرپناه و شب برایشان همان معنی را دارد که برای ما. 

 
آخر خط کابوس آوارگی 
 
خانه مادر و کودک  پرستو اتفاق نابیست در روزهای پر التهاب زندگی زنان کارتن خواب و بهترین تجویز متولیان موسسه پایان کارتن خوابی برای پایان دادن به کابوس آوارگی. اینجا مثل گرمخانه نیست که زنان کارتن خواب فقط اجازه داشته باشند شبی را در آن  به صبح برسانند و صبح که شد دل دل کنند به کجای این شهر پناه برند. اینجا خود خود خانه است. یک چهاردیواری پر از آرامش. 
 
صدای شادی و خنده کودکان در حیاط کوچک خانه پیچیده، از  کودک 1 ساله تا 10 ساله که قهقهه کودکانشان می گوید  در این خانه همه دنیا به کامشان است، بس که روزگار کودکی تا پیش از این به کامشان تلخ بوده، خانه مادر و کودک پرستو 8 اتاق دارد و هر اتاق میزبان زنی که روزگاری کارتن خواب بوده و حالا صاحب یک خانه است، شغل دارد، درآمد دارد و آبرو و اعتبار. 
 
رد چین و چروک های صورت زنان کارتن خواب این خانه را که بگیری، دلت راه کج می کند به سرزمین رنج های بی پایانشان اما  امروز که سقف مهربانی  روی سرشان است، لبخند عمیق صورت هایشان  به تو می گوید بار سنگین همه روزهای سخت را زمین گذاشته ایم. 
 

بچه ام کنار اتوبان به دنیا آمد، تلخ تر از این هست؟ 
 
قبل از رسیدن بانی آرامش زنان کارتن خواب و مدیرموسسه خیریه پا پی دل زنان این خانه می شویم. پرس و جو می کنیم تا بلکه بفهمیم چه به روزگارشان آمده. روایت ها باور نکردنیست. مرجان که حالا پرستار سالمند شده و سنگ صبور پیرزنی تنها، روزگار کارتن خوابی اش اینقدر سخت بوده که در جوانی همه موهایش مثل برف سپید شده است.
 
پرسیدیم تلخ ترین شب زندگی کارتن خوابی ات چه بوده؟ با بغض می گوید:«بچه دومم کنار اتوبان همت به دنیا آمد.» باید مادر باشی تا بفهمی چه می گوید. جوابش را با سوال تکرار می کنیم؟ بچه ات کنار اتوبان به دنیا آمد؟ انگار همه بغضی که از آن شب  نگهداشته و از فرط غصه موهایش را سفید کرده در گلویش می شکند و راوی خاطره بدترین شب زندگی اش می شود؛«اعتیاد ما را بی خانمان و آواره کرد. بچه دومم را باردار بودم که شوهرم با یک دختر 5 ساله  گذاشت و رفت. نمی دانم کجاست. عاقبتش چه شده. اما من ماندم و دختر کوچک و شکم برآمده و بی پناهی. از این پارک به آن پارک.
 
از وحشت آنکه دختر کوچکم آسیبی نبیند شب خواب بر چشمم حرام بود. سرت را در نیاورم، هر شب زندگی یک زن کارتن خواب یک قصه است.اما فصل تلخ قصه من آن شبی بود که دست در دست دختر کوچکم به دنبال سرپناه بودم که درد بی امان زایمان سراغم آمد، شب بود و بزرگراه خلوت تر از همیشه. از درد به خودم می پیچیدم.
 
جلوی ماشین ها دست تکان دادم اما کسی به دادم نرسید، کیسه آب پاره شده بود و درد  هر لحظه اوج می گرفت. آن شب تلخ  در اوج تنهایی و درد و ظلمت بچه ام کنار اتوبان به دنیا آمد، هنوز صدای ضجه های دختر 5 ساله ام در گوشم می پیچد و آزارم می دهد. کار از کار گذشته بود که خدا دو جوان را رساند؛ به اورژانس زنگ زدند و امدادگران نوزاد تازه به دنیا آمده ام را از وسط خیابان جمع کردند و بند ناف را بریدند. دخترم گریه می کرد، اشک هایش تمامی نداشت.» 

 
خدا صدایم را شنید، خانم خانه خودم شدم 
 
 
 از تلخی ها می گذرد و می گوید:«بگذریم. همان یک شب زندگی من برای از پا انداختنم کافی بود. پرسیدید تلخ ترین شب زندگی کارتن خوابی ات چه بود  که قصه زندگی ام را روی دایره ریختم و گرنه حالا  کنج این خانه با دو دخترم آرام و قرار داریم. آن شب که کنار اتوبان در غربت بچه ام به دنیا آمد دلم شکست؛ نمی دانم شاید خدا صدایم را شنید، بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم با واسطه یک معرف به خانه پرستو آمدم. دوران کارتن خوابی به سر آمد. من هم بعد از ماه ها آوارگی صاحب خانه و زندگی شدم. باورم نمی شد. مسئولان خیریه پایان کارتن خوابی برایم کار پیدا کردند؛ گفتند هر وقت رو به راه شدی سر کار برو. حالا همه خرج خوراک و پوشاک و دوا و درمان بچه ها را خیریه تامین می کند و در عوض هر ماه همه درآمدم را به مامان تخجم می دهم تا برایم پس انداز کند . قرار است اگر خدا بخواهد یکی دو سال بعد با کمک خیران مستقل شوم.» 

 
میم مثل مادر؛ مثل مامان تخجم 
 
زنان کارتن خوابی که حالا هر کدام خانم خانه خودشان شدند دور مرجان جمع شدند تا با شوخی و خنده خاطره آن شب تلخ را از یادش ببرند. صحبت هایشان گل انداخته که صدای چرخاندن کلید در قفل، همه اهالی خانه را به وجد می آورد. بانویی میانسال  وارد می شود و بچه ها دورش حلقه می زنند و می گویند مامان تخجم آمده. بانوان این خانه می گویند مامان تخجم همیار خانه پرستو است، اما برای ما مادر است. مادری می کند؛ هر روز می آید، با دست پر با  دل پر مهر. آرزو می گوید:« مامان تخجم نمی گذارد آب تو دل ما تکان بخورد. برای تک تک زنان این خانه هم مادر است هم خواهر هم دوست.» 

 
نجات از کارتن خوابی تا آزاد کردن زندانی 
 
 
صدای هلهله از اتاق کناری خانه پرستو بلند می شود. مامان تخجم نامه آزادی مرد خانه اعظم را در دستش می گذارد و اتاق غرق  شادی می شود. شوهر اعظم که به زندان افتاد، صاحب خانه عذرشان را خواست و اثاثیه را بیرون ریخت، زن جوان ماند و بی پناهی و بچه های قد و نیم قد. نه پولی برای اجاره کردن خانه داشت و نه کس و کاری که به فریادش برسد اما راست می گویند خدا فریادرس درماندگان است. زن جوان آنقدر خوشحال هست که سخت ترین روزهای زندگی اش را با لبخندی روی لب روایت می کند:« دست بچه ها را گرفته بودم و مانده بودم کجا پناه ببرم که خدا آقای حیدری را سر راهم قرار داد. نمی دانم چه دعایی کنم. پناهم دادند،مامان تخجم برایم مادری کرد. یک سال و نیم است که اینجا زندگی می کنم و در این مدت سر کار می روم. پیگیر آزادی شوهرم شدند تا همین حالا که حکم آزادی اش را به من دادند. چه خوب شد که امروز آمدید تا شادی بهترین روز زندگی ام را با شما شریک شوم. نمی دانم اگر کمک های خیران نبود حالا کجای این شهر هزار تو بودم؛ چه بلایی سر خودم و بچه هایم آمده بود.» 

 
من دختر فراری ام! 
 
 
پچ و پچ مامان تخجم،همیار خانه پرستو و یکی از زنان جوان  در کنج حیاط با صفای خانه قدیمی میخکوبمان می کند. مثل یک مادر و دختر واقعی! زن جوان سرش را روی شانه های مامان تخجم می گذارد و... 
 
 دردی ناگفته در پس چشمان این زن جوان است که اگر هم بخواهد نمی تواند پنهانش کند. قصه زندگی اش روایتیست دردناک از عمق فاجعه زندگی زنان کارتن خواب، خدا می داند آخر قصه  زندگی اش چه می شد اگر خیران موسسه کارتن خوابی به دادش نمی رسیدند. می گوید نامم را ننویسید، حتی اسم مستعار برایم نگذارید. هیچ کس، هیچ یک از اهالی این خانه از گذشته ام چیزی نمی دانند، نمی خواهم بدانند دختر فراری بودم و از یکی از شهرهای شرقی ایران به تهران آمدم.
 
 
اگر با تن فروشی خداحافظی می کنی، بسم الله! 
 
 
روایت زندگی اش را مختصر و مفید می گوید و نگاهش را از چشم هایمان می دزد؛« خیال کردم کار پیدا می کنم و بالاخره گلیم خودم را از آب بیرون می کشم اما زهی خیال باطل. پارک های شهر تهران شد خانه ام. هر شب گوشه یک پارک کز می کردم. پولی که با خودم آورده بودم سر دو ماه تمام شد و من ماندم و بی پناهی و آوارگی، چشم باز کردم دیدم شدم تن فروش. تن فروشی می کردم و خرجم را در می آوردم.» گریه امان نمی دهد، می گوید:« بیشتر از این چه بگویم؟ یک زن جوان کارتن خواب که مجبور بود طعمه هرزه دلان شود. کارم بیخ پیدا کرده بود.پشیمان شده بودم اما مگر فایده ای داشت؟ یک سال تن فروشی می کردم. یک شب خسته از این روزگار به گرمخانه ای در شرق تهران پناه آوردم.
 
آنجا خیلی اتفاقی با یکی از مددکاران موسسه خیریه پایان کارتن خوابی آشنا شدم. مرا پیش آقای حیدری بردند و الحق که مثل یک برادر فرشته نجاتم شد. گفت اگه می خوای پاک زندگی کنی، توبه می کنی و با تن فروشی خداحافظی می کنی بسم الله! بسم الله گفتم و توبه کردم. خداحافظی کردم با همه آن ماه های نکبتی زندگی. حالا این اتاق 6 متری برایم کم از قصر ندارد. قصری پر از آرامش. روی برگشتن به خانه ندارم، اصلا مگر می شود برگشت؟ آبرویی برای خانواده ام گذاشته ام؟ حالا دارم پیش خدا برای خودم آبرو و اعتبار می خرم، اگر خریدارم باشد. موسسه برایم کار پیدا کرده. پرستار سالمند شدم. شب که می شود سر راحت روی بالش می گذارم. مامان تخجم می گوید خدا ارحم الراحمینه! دنیا همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد. از همین خانه پرستو تا به حال چند دختر به خانه بخت رفته اند. مامان تخجم می گوید تو هم یکی از همان ها. انشالله روزی سفید بخت شوی! 

 
نسخه واحد برای برگرداندن معصومیت از دست رفته 
 
متولیان موسسه پایان کارتن خوابی قدم در راهی سخت گذاشتند، گذشتن از پیچ تند و تیز قوانین بهزیستی و گرفتن مجوز برای راه اندازی خانه پرستو و موانع بر سر راه؛ اما قطعا پناه دادن به زنان جوان و نجاتشان از برزخ کارتن خوابی می ارزد به همه سختی های راه! از یاد نبریم صدها زن کارتن خواب در این شهر هزار تو آواره اند و ای کاش خانه پرستو نسخه واحدی شود برای برگرداندن معصومیت از دست رفته شان. 

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
گفتگو
یادداشت
پربازدیدها
پربحث ترین ها
آخرین اخبار
عکس
بشنوید
فیلم