حاجی فیروز که خجالت می‌کشید حرکات موزون انجام دهد و سعی می‌کرد حتی به چشم‌های مردم نگاه نکند دایره اش را برگرداند و شروع به گشتن در بین مسافرین کرد. حواسم به عکس العمل‌های مردم بود که صدای غر زدن و فحش و بدبیراه از گوشه و کنار اتوبوس برخواست. زنی با دلخوری گفت:‌ای بابا مگه عیدی هست که تو بخوای نوید اومدنشو بدی، ولمون کن! زن جوانی در حالی که اسکناسی دوتومنی از کیفش بیرون می‌آورد گفت: بیا پدرجان؛ تو که تقصیری نداری، اما خداییش کاری کردن که دم عیدی جز ناله و نفرین و فحش از دهن آدم درنمی یاد.

کد خبر: ۲۲۶۵۳
۱۵:۰۴ - ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
دیدارنیوزـ مرضیه حسینی: دستش را زیر چانه اش زده و به نقطه‌ای در روبه رویش خیره بود، صورتش سیاه بود و پیراهن قرمز رنگ و رو رفته‌ای به تن داشت. تا آمدن اتوبوس ۵ دقیقه‌ای زمان مانده بود. حاجی فیروز که انگار منتظر بهانه‌ای بود که سر صحبت را باز کند، با لبخند من شروع به سخن گفتن کرد و با آهی کِش دار گفت: می‌بینی دخترم، می‌بینی چه وضعیتی شده، اینکه من با این سن و سال مجبورم حاجی فیروز باشم و قر بدم و بخونم بماند، از این بدتر اینکه روم نمیشه بزنم و برقصم تو این وضعی که هیچ کسی دل و دماغ نداره و اصلا نه بوی عید هست و نه حال و هواش.

اتوبوس در ایستگاه توقف کرد، من و حاجی فیروز سوار شدیم، اتوبوس راه افتاد و حاجی فیروز با تردید و دو دلی، دایره زندگیش را بالا آورد و با صدای نه چندان بلند خواند:

حاجی فیروز اومده سرتو بالا کن
عید نوروز اومده سرتو بالا کن
پر شده باغ و گلستان ز شکوفه
بلبل از راه اومده لونه شو نیگا کن

حاجی فیروز که  خجالت می کشید حرکات موزون انجام دهد و سعی می کرد حتی به چشم های مردم نگاه نکند دایره اش را برگرداند و شروع به گشتن در بین مسافرین کرد. حواسم به عکس العمل های مردم بود که صدای غر زدن و فحش و بدبیراه از گوشه و کنار اتوبوس برخواست. زنی با دلخوری گفت: ای بابا مگه عیدی هست که تو بخوای نوید اومدنشو بدی، ولمون کن! زن جوانی در حالی که اسکناسی دوتومنی از کیفش بیرون می آورد گفت: بیا پدرجان؛ تو که تقصیری نداری اما خداییش کاری کردن که دم عیدی جز ناله و نفرین و فحش از دهن آدم درنمی یاد.

دختر جوانی که کنار من نشسته بود با دهن کجی و مسخرگی گفت: والا همه چیمون باید به همه چیمون بخوره، اون بابانوئل اونها که چقدر خوشگل و ترو تمیزه و هدیه و عیدی میده، اینم از حاجی فیروز ما که سیاه و بدشکل و گداست.

با خودم گفتم قطعا تلاشم برای توضیح نظریه مهرداد بهار مبنی بر اشاعه فرهنگ بین النهرینی در توضیح سیاهی حاجی فیروز و اینکه حاجی فیروز را  گونه ای متاخر از خدای شهید شونده_ بازگشت کننده بین النهرینی(دموزی) می دانند که در بهار از جهان تاریک زیر زمین به روی زمین باز می گردد و نوید رویش دوباره می دهد و روی او سیاه است چون با تاریکی آمیخته و لباسش سرخ، چون شهید است، به دختر بغل دستی ام بی فایده است. اما به او گفتم که حاجی فیروز از ابتدا گدا نبوده و قرار نبوده که گدایی کند اما به لطف وضعیت موجود حتی اسطوره ها هم به گدایی افتاده اند.

از اتوبوس پیاده شدم، در خیابان حواسم به مردم و خریدهایشان بود، دست کمتر کسی نایلون و یا خریدی می دیدم. از جلوی آجیل فروشی و شیرینی فروشی رد شدم، به اتیکت قیمت ها با نفرت عجیبی نگاه کردم. در دلم نسبت به تک تک پسته ها و بادام ها و حتی تخمه ها احساس خشم داشتم. آرزو کردم مثل رابین هود حمله می کردم و همه آن آجیل ها و شیرینی های گران را بین آدمها و مخصوصا آنهایی که در سال فقط یک بار آجیل می خوردند و حالا از همین امکان نیز محروم شده بودند، تقسیم کنم.

دقایقی پشت شیشه مغازه ایستادم، از اینکه مغازه شلوغ نبود احساس خوشحالی می کردم. از چند هفته پیش تا الان با برادر و چند نفر از دوستانم سعی کرده بودیم آدمهای اطرافمان را برای ضرورت در پیش گرفتن مبارزه منفی آگاه کنیم. از فامیل و همسایه و آشنا از طریق فضای مجازی خواهش کرده بودیم که نه آجیل بخرند و نه اگر مهمانی می روند آجیل بخورند. توضیح دادیم که این یک مبارزه جدی است و برایشان از تجربه هندوستان و سایر کشورها در مبارزه منفی و موفقیتشان در شکستن قیمت ها گفتیم.

نمی دانم حرفهایمان چقدر موثر بود، امید ندارم که آنچنان تاثیری داشته باشد زیرا روحیه مردم را خوب می شناختم. در سالیان پیش و مقاطع دیگری که کالایی گران می شد هم در فضای مجازی خیلی از افراد، ژست مبارزه منفی می گرفتند اما در واقعیت کار دیگری می کردند.

سعی کردم به دختر خاله ام که اصرار داشت پایین آوردن قیمت، کار دولت است چون خود دولت سبب افزایش کذاب آن شده، بفهمانم که قدرت مردم و عزم و مبارزه انها را نباید دست کم گرفت، ضمن اینکه همه چیز را نباید از دولت خواست به ویژه با آگاهی از اینکه مساله فعلی، اساسا دغدغه او نیست. برایش توضیح دادم که نه تنها این شیوه مبارزه بلکه رسیدن به یک جامعه آرمانی و اخلاقی و انسانی تنها با تلاش و انسان بودن تک تک ما محقق می شود زیرا سالهاست که ثابت شده قدرت سیاسی قادر به اصلاح اجتماعی نیست.

به مادرم زنگ زدم که بپرسم وضعیت امسال و آیین همیشگی او و خاله ام برای عید دیدنی و مهمانی‌ها چطور است. مادرم با تلخی گفت: دلت خوشه‌ها مادر! مهمونی و عید دیدنی کجا بوده، شام و ناهار که اصلا و ابدا، چون الان یه مهمونی خیلی ساده ۱۰ نفری با این قیمت گوشت و مرغ و گوجه و صدتا کوفت دیگه بالای ۳۰۰ تومن درمیاد، عید دیدنی هم که بدون آجیل و شیرینی و میوه، چی می‌خواد بشه، سیب الان شده ۹ تومان، تازه توی شهرستان، خب آدم چکار کنه، چی جلوی مهمون بذاره که شرمنده نشه.

تلفن را که قطع کردم انگار غم دنیا را توی دلم ریختند. فکر کردم چه عید غمگین و افسرده‌ای، با خودم گفتم عید بدون آداب و مناسک که نمی شود، چون اصلا واژه عید در ذهن هر ایرانی دلالت‌هایی دارد مانند لباس نو، مهمونی های گروهی، عیدی دادن، خرید شیرینی و آجیل و میوه، دورهمی و مهمونی و مهم تر از همه شادی های دسته جمعی و سفر، اما امسال از هیچ کدام خبری نیست.

هوا تاریک شده که به خانه می رسم. مرد بسیار جوانی که لباس پاک بان شهرداری به تن داشت زنگ خانه من و بقیه طبقات را فشار می داد. از او پرسیدم با کسی کار دارید؟ گفت عیدی می خوام، میشه عیدی بدین و به همسایه ها هم بگید عیدی بدهند، زنگ همه رو زدم اما کسی عیدی نداد. به او گفتم: شما که پاک بان محله ما نیستید پاک بان ما آقای نوروزی هستند. سرش را پایین انداخت و گفت: خب به منم یه پولی بدین دیگه به خدا پولی ندارم برای خانوادم بفرستم.

در را که باز کردم صدای شیون و گریه از طبقه دوم می آمد. با عجله از پله ها بالا رفتم و دیدم اشرف خانم و شوهرش حاج آقا توی پا گرد نشسته گریه می‌کنند و همسایه ها هم سعی در آرام کردن آنها دارند، پرسیدم چی شده؟ مریم خانم گفت: ماشین حاج آقا رو لخت کردن از خدا بی خبرها، هیچ چیزی از بدنه نذاشتن، خدا ازشون نگذره دم عیدی خونه این بنده خدا رو عزا کردند. شوهر اشرف خانم، سرایدار  اداره بود و پرایدشان را قسطی خریده بودند. آقای صادقی که همسایه طبقه سوم و نظامی است گفت: توی چند وقت اخیر، آمار سرقت ها و مخصوصا سرقت های خُرد خیلی زیاد شده، الگوی سرقت ماشین هم عوض شده، همین جوری شده دیگه که ماشین ها رو لخت می کنند، یا آمار سرقت گوشی خیلی بالا رفته، خلاصه اینکه فقر و نداری دین و ایمون نذاشته برای مردم.

این خبر، ضربه آخر را را به من زد، روی کاناپه ولو شدم. از لب تاپم داشت ترانه ای پخش می شد:

بوی عیدی
بوی نان
بوی کاغذ رنگی!

موسیقی را خاموش کردم و با خودم گفتم: نه، بوی عیدی نمی آید، سالی که نکوست از بهارش پیداست.
 
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
گفتگو
یادداشت
پربازدیدها
پربحث ترین ها
آخرین اخبار
عکس
بشنوید
فیلم