
محسن و نرگس دو سال بود که با هم دوست بودند، روزی که محسن به اتهام زنای به عنف بازداشت شد، نرگس منکر هر نوع دوستی و آشنایی قبلی شده بود؟!
دیدارنیوز ـ جلسه رسیدگی ام که دردادگاه کیفری ۱ تمام شد فریاد ملتمسانهی بیرون ازدادگاه توجه ام را جلب کرد.
تصویر جوان دستبند به دست و با پاهای قفل شده به زنجیردرازکشیده روی سنگفرشهای یکدست سیاهِ راهرو با فریادهایی که خبر از بخت سیاه وآیندهی ویران شده اش میداد، دل هر رهگذری را به درد میآورد در چشم به هم زدنی جماعتی دورش حلقه زدند، او فریاد میکشید و خدا را به شیر مادرش که گوشهی راهرو در سکوتی تلخ اشک میریخت قسم میداد:ننه به شیرت قسم من به زور بهش دست نزدم آآآی خدا تو شاهدی دو ماه آزگار هر روزِ خدا دعوتم میکرد باغ دایی اش خودش میخواست، ایهاالناس منِ بی پدر اینقدر غیرت دارم که به زور و به حرومی کاری نکنم، خودش به عربی چیزی خوند و گفت بگم قَبِلتُ؟! فریادهایش یکدفعه قطع شد و به نقطهای خیره ماند، نگاهش ترکیبی بود از تمنا ونفرت، رَدِ نگاهش که گرفتم رسید به دختری که حجاب اجباری اش را به کمر گرفته بود. حالا نوبت نگاه دختر بود که با آب دهان به سمت جوان نفرتش را بروز داد. دوباره فریاد جوان بلند شد:حق داری بهم تُف کنی، حتما دلت خنک شد، شنیدی حکمم اعدامه؟ برو دعا کن که زنده نمونم وگرنه تلافی اشکهای ننه ام سرت میارم، بی شرف تو نبودی که دم به دقیقه برام پیامک میزدی داخل باغ دایی ام تنها م بیا پیشم!
چرا نمیگی خودت خواستی؟ از کی میترسی؟ مگه نگفتی با همین چیزی که خوندم ما به هم محرم شدیم و فوقش بابام بفهمه چهارتاکمربند میزنه خلاص، یعنی درد ۴ تاکمربند از داغ دل ننهی من بیشتره چرا به همه عالم و آدم حتی به خودت هم دروغ میگی ...
انگار زور و توان جوان تحلیل رفت که فریادهایش به زمزمه ختم شد:چرا هیچ کس حرف منو گوش نمیکنه؟ خدایا خودت به دادم برس، من وننه ام بی کَس و تنهاییم.
هنوز هم پس ازبیست سال وکالت کردن، تاب و توان دیدن چنین صحنههایی ندارم وسر درد و میگرن ارمغان ماندن در چنین حال و هوایی است لذا معطل نکردم وراهی راه پلهها شدم، چند قدم دور نشده بودم که اشکهای تلخ مادر وضجههای متهم، جلوی چشمانم به تصویر کشده شد.
با خودم عهد کرده بودم در پروندههای منافی عفت ورود نکنم، اما التماس و گریههای پسر بچه ۲۰ ساله و چهرهی مستاصل مادرش طوری روی ذهن و فکرم رژه میرفتند که برای لحظهای مغزم قفل شد، انگارقدم هایم به فرمان من نبودند که بی اختیار برگشتم سمت مادرپسربچه، ناخودآگاه بطری آبی که دستم بود، باز کردم و به مادر دادم، پاسخ سلامم را با سر داد و چادر به صورت کشید وبا آهی جگرسوز گفت:خدا هیچ مادری را شرمندهی بچه اش نکنه!
صورت تکیده و گودی زیرچشمانش حکایت ازغم و غصهای داشت برابر با عمر پسربچه، دل به دریا زدم وبا مادر وارد گفتگو شدم؛ گفت:خجالت زده ام مادر، نمیدونم کی راست میگه کی دروغ! فقط میدونم عمری کلفتی خونهی مردم کردم تا نون حلال دست این بچه بدهم. هفت سالش بود که باباش از داربست افتاد، بچه ام یتیم شد و من بی پناه، مادر به چشمِ بچه اش نگاه کنه راست و دروغ حرف هاش و میفهمه، مطمئنم دروغ نمیگه، بچهای که با نون زحمت کشی بزرگ شده فعل حروم نمیکنه، اما هیچ کس گوش به این حرفها نمیده، یک سال شبانه روز التماس دختر و باباش کردم به پاشون افتادم، التماسشون کردم تا بگذرن از جون بچه ام ...
کلامش را قطع کردم و گفتم:هیچ مادر و پدری شرمندهی بچه اش نمیشه مادر، پدر ومادر خدای بچه هاشون هستند مخصوصا شما که برا پسرتون هم پدر بودید هم مادر، ناخودآگاه روی تکه کاغذی نوشتم؛ خدابزرگه مادر، به این شماره فردا زنگ بزنید.
سر به آسمان گذاشت وبا دعایی بدرقه ام کرد.
یک ساعت درد دل و گفتگو با مادر، خروجی اش این شد؛ دو سالی است که محسن با نرگس دوست هست و آن روز هم خودش به محسن زنگ زده و به باغ دایی اش دعوتش کرده، اما دختر مدعی است که در باغ مشغول قدم زدن بوده که پسر از دیوار باغ به پایین میپرد و به او تعرض میکند. ازآنچه که مادر محسن در دفتر برایم نقل کرد چند صفحهای گزارش تهیه کردم تا به وقتش با اوراق پرونده مورد بازبینی قرار دهم.
جان یک جوان بیست ساله در گرو اعمال یکی از این دو کلمه در حکم دادگاه است ((زور یا رضایت))نتیجهی یکی دار مجازات ونتیجهی دیگری نجات جان یک جوان، در مواجه با چنین موقعیتهایی است که به واقعیترین شکل ممکن به حرمت وارزش کلمات در حرفهی وکالت و امر قضا پی میبرم.
آن روز قرارشد به اتفاق مادر به دادگاه بروم تا با گرفتن کپی از اوراق پرونده بتوانم به جزئیات پرونده دسترسی داشته باشم، چند شبانه روز سطر به سطرپروندهای که در یکصد وبیست و هفت صفحه، زندگیِ تنها دلخوشی یک مادر در آن خلاصه شده بود را خواندم. دو نکته مهم در پرونده میتوانست جان بچه را نجات دهد؛ یکی چک کردن دوربینهای مداربسته و دیگری پیامهای ارسالی دختر خاصه، پیامکی که محسن مدعی بود نرگس با ارسال آن وی را به باغ دعوت کرده، بنا به محتویات پرونده هردو مورد، بررسی شده، ولی نتیجهی بررسی کمکی به کشف آنچه به زعم محسن و مادرش حقیقت ماجراست نکرده بود. با این وجود حس میکردم تکهای از پازل پرونده کم است که همین حس موجب میشد به دفعات پرونده را مرور کنم وهر مرتبه بیشتر به این یقین نزدیک میشدم که چیزی این وسط گم شده، این حس در کنار چشمان نگران مادر سبب تکلیفی شد تا دل به دریا زده و برای اولین بار وکالت پرونده منافی عفت را قبول کنم.
اولین درخواستم از قضات محکمه ضمن لایحه اعلام وکالت، ملاقات با محسن بود که پذیرفتند. راهرو منتهی به سالن ملاقات با دو مهتابی نیم سوزکه مدام خاموش و روشن میشد فضای غم انگیز زندان را به سکانسی درام تبدیل کرده بود که جوان قوز کردهای از نقطهای تاریک سلانه سلانه طوری که میشد از اعماق وجودش نومیدی را دید به سمت نور گام بر میدارد، اما منشا نور با هر گام وی دور و دورتر میشد تا جایی که برای لحظاتی به حضورش در آن فضا مشکوک شدم.
هنوز روی صندلی آرام نگرفته بود که احوال مادرش پرسید:میشه ازتون خواهشی کنم؟ حواستون به مادرم باشه، میترسم بعد از من...
همین که خواست از حکم اعدام وعاقبت اجرای حکم حرفی بزند بغضش ترکید، دوباره همان تصویر دلخراش راهرو دادگاه شکل گرفت که توصیفش حاصلی جز انتقال رنج و تلخ کامی که برای دقایقی با تمام وجود حس کردم ندارد وبهتر است بگذرم وبه نکتهای که تا آن روز از نگاه همه حتی خود محسن هم مغفول مانده بود بپردازم.
ارتفاع دیوار؟! در کنار قضیه پیامک و دوربین مداربسته آنچه که حکم شاه کلید حل معمای پرونده را داشت ارتفاع سه متری دیواری بود که شاکی مدعی بود محسن برای ورود به باغ از بالای آن پریده؟! اینکه جوان لاغر و نحیفی با ۱۶۰ سانتی متر قد چطور از ارتفاع سه متری دیوار بالا رفته و سپس به درون باغ پریده با هیچ منطقی سازگار نبود؛ لذا صدر قرار معاینه محل با محوریت بررسی ارتفاع دیوار و محل بالا آمدن و پریدن محسن درون باغ را طی لایحهای از دادگاه تقاضا کردم.
۲۴ ساعت پس از ثبت لایحه از طریق سیستم ابلاغات متوجه شدم دادگاه با درخواستم موافقت نکرده و لازم شد حضورا خدمت رئیس دادگا بروم تا دلیل چنین دستوری را بپرسم، وارد شعبه که شدم، قاضی محکمه گفت:دلیلی ندارد که برای شما علت دستور را توضیح دهم، تصمیم دادگاه همانی است که به شما ابلاغ شده...
علیرغم فشار عصبی و ناراحتی از برخورد قاضی سعی کردم به حرمت جان محسن و غم مادرش خودم را کنترل کنم و دلیل درخواستم را بگویم:
اتفاقا دلیل محکمی دارد، جان یک انسان و ظهور قاعده درء (در یادداشت.. راجع به این موضوع توضیح میدهم) زمانی که سبب شک و تردید برای اجرای حدود الهی عارض میشود! اگرچه دادگاه دفاعیهی بنده را نپذیرفت و اقدام به صدور حکم کردند، اما پس از اعتراض، دیوان عالی کشور به جهت نقص تحقیقات حکم صادره را نقض کردو همین موضوع سبب شد تا با جاری شدن قاعدهی درء مجازات محسن از اعدام به شلاق تبدیل شود.
محمدهادی جعفرپور، وکیل دادگستری