
دیدارنیوز ـ بنده حقیر - فیالواقع پدر پیرمان یکی از خوانین این بلاد بود؛ از آن خوانینی که از صبح خروس خون تا بوق سگ به فکر رعیت بود. اگر به ذهنتان رسید درست از کدوم خوانین؛ نمیدانم ولی خانبابای ما رنج رعیت را میکشید. إن قلت نیز نیاورید. مهم آن است که ما میگوییم چنین بوده شما هم رسم ادب بهجا بیاورید و بگویید حکماً بوده؛ منتهی خانبابا هر چه بیشتر تدبیر میکرد کمتر نشان از بهبود اوضاع به مشام میرسید و صد البته اوضاع بر وفق مراد نبود. آسمان خساست به خرج میداد و باران نمیبارید، قحطی میشد. زیادی میبارید سیل همه جا را برمیداشت که آن هم مقصر باد و باران بود و الا تدبیرها همه کارساز بود. حال بعضی مشکلات بزرگتر از تدبیر خانبابای ما بود دیگر به خانبابا چه مربوط، خودکشون که نمیتوانست بنماید.
الغرض خانبابا که ضعف و سستی کهولت سن بر او مستولی شده بود، دیگر نای تحمل نایبات را نداشت و حقیر سراپا تدبیر را فراخواند که امیر بهادر بعد از من تدبیر و چاره ایل با توست و مطمح نظرمان آن است که تا در قید حیاتیم تدبیر امور جاریه را به تو بسپاریم تا تجربهای اندوخته و ما به هنگامه مرگ خیالمان از آتیه ایل راحت باشد.
ما با اینکه خون خانبابا در رگهایمان جاری است و ژنمان مربوط به طبقه امراء است اما آنقدرها هم خود بزرگبین نیستیم که خودمان را یگانه گوهر دهر بپنداریم چرا که تا اصفهان بیشتر نرفتهایم و لذا از دهر و مردمانش چندان اطلاعی نداریم. هر چند اگر بلدیه اصفهان، نصفی از دهر باشد دیگر دهر خیلی نباید جای عریض و طویلی باشد. اما به گواه کاسه لیسانی که گردمان جمع شدهاند به ضرس قاطع میگوییم حکماً یگانه و سرآمد آن نواحی هستیم و معتقدیم اوضاع طایفه با سرانگشتان ما قطع به یقین رو به بهبود میرود. فلذا درنگ نکردیم و بیملاحظه گفتیم ترس به دل راه ندهید و خیال مبارک راحت؛ آن کنیم که خود بر تواناییهایمان احسنت فرستید.
خانبابا نگاه عاقل اندر سفیهی به قد و بالایمان انداخت و با نیشخندی که گوشه لبش نقش بسته بود و صد البته درنیافتیم از چه باب بود گفت حال برو و شب بیا که امری را با تو درمیان بگذاریم. نیشخند خانبابا فکرمان را مشغول کرد و هر چه بیشتر تفکر کردیم کمتر به نتیجه رسیدیم.
فکرمان مشوش بود که شب چه خواهم دید یا شنید. شب هنگام جز صدای جیرجیرکها و عوعو سگان چیزی به گوش نمیرسید که دقالباب کردیم و وارد شدیم. خانبابا را دیدیم که با سید کرامتالله و میرزا غضنفر با آن سبیلهای تاب دادهاش مشغول صحبت بود. سید کرامتالله همواره جانماز آب میکشید و هر چه بود نقلاش روی خانبابا بیتأثیر نبود و میرزا غضنفر نیز مرد شجاع و جنگاوری بود و صدالبته عقل و چار درست درمونی نداشت اما هر وقت این دو با خانبابا خلوت میکردند حکماً امری مهم پیشامد کرده بود.
خانبابا اشاره کرد که بنشین. هنوز جاگیر نشده بودم که رو کرد به آن دو و گفت حقیقت آن است که قصد کردهایم منبعد این قبیل امور را به امیر بهادر بسپاریم. او جوانی است لایق و البته کمی به خود غره که امیدوارم رأی به صواب بدهد.
پرسیدیم چه شده که چشممان به جمال سید و میرزا روشن شده است. سید کرامتالله از خانبابا رخصت طلبید و گفت: جانم برایتان بگه چند جوانک خام و بیمقدار که بهجائی حساب نمیشوند نزد دشمن خونی ما رفتهاند و از او درخواست کردهاند که تفنگچیهایشان را به سمت ما بفرستد. قصد دارند خانبابا را به زیر بکشند و خود بهجایش بنشینند.
رو ترش کردیم که آن پدرسوختهها کیانند؟ میرزا عضنفر گفت والا من که تا به این ساعت در هیچ میدان نبردی ندیدمشان؛ اسامی منحوسشان را که گفتند هیچیک به گوشم آشنا نبود الا دو نفرشان؛ یک شاهرخ نامی بود که پیشتر در پی هرزگی بود و دیگری غلام باچار که صبح تا شب گوشهای نشسته بود و پیکی میزد و تمام افتخارش این بود که زهر ماری را که میخورد رو در هم نمیکشید و انگشت سبابهاش را روی خاک میکشید و با تبختر میگفت مزه لوتی خاکه؛ بقیه را هم اصلا نمیشناختم. به گمانم برای ایل و طایفه ما نبودند و یا سالیان پیش رفته و از ایل خارج شده بودند. حال چرا فیلشان یاد هندوستان کرده اللهاعلم.
همگی چشم به دهانمان دوخته بودند و بیشتر از همه این میرزا غضنفر که چشمان بابا قوریاش، چون وزغ بیرون زده بود تا ببیند چه تدبیر میکنیم.
پرسیدم خدا رو شکر چیزی که زیاد داریم دشمن خونی است. حال پیش کدامیک رفتهاند؟ خانبابا گفت به دستبوس یونسخان چهاردولی رفتهاند.
گفتم خب یونسخان مگه یادش رفته که قبلا چه ضرب شستی از ما نوش جان کرده دوباره یابو ورش داشته؟ میرزا غضنفر گفت بعید میدانم یونسخان چنین خبط و خطایی بکنه.
خانبابا گفت فیالحال چه به نظرت میآید ما از یونسخان خوفی به دل راه نمیدهیم، اما ماندهایم با این نمک به حرامها که اسم خودشان را هم پادری گذاشتهاند، چه کنیم.
منباب مطایبه گفتیم پادری دیگر چه صیغهای است، اسم قحط بوده؟ حداقل نمدی چیزی میگذاشتند. خانبابا با تمسخر گفت این حرام لقمههای قرمساق چیزی بیشتر از پادری نیستند.
پرسیدیم حال چه گفتهاند و حرف حسابشان چیست؟ میرزا غضنفر گفت: هیچ سرگین نشخوار کردهاند. گفتیم یعنی چه؟ سید کرامتالله سری تکان داد و گفت از جماعت خواستهاند که سلاح به زمین بگذارند و تسلیم یونسخان بشوند و حکم کردهاند اگر ناموس ایل را به یونسخان پیشکش کنید ما نیز وساطت میکنیم یونسخان از خونتان بگذرد. برآشفته شدیم که غلط زیادی کردهاند حرام لقمههای بیبته؛ اینکه دیگر چه کنم چه کنم ندارد، الساعه گروهی را میفرستیم که همانجا دخلشان را بیاورند تا درس عبرتی شود برای دیگران.
خانبابا سگرمههایش را در هم کشید و گفت یادمان باشد منبعد تو و میرزا غضنفر را با هم تنها نگذاریم که عقلتان به طپانچهتان است و سخن به درایت نمیگویید. پسر! مگر تو نمیدانی که ما چقدر دشمن داریم. شب و روز دعا میکنیم دشمنمان چون پادریهای دربهدر باشد. آن وقت تو میگویی این حیف نونها را بکشیم. مگه مغز خر خوردهایم. اینها نه تنها نقمت نیستند بلکه عین نعمتاند. اگر بتوانیم به اینها در دشمنیشان پر و بال بدهیم میدانی از جانب معارضان برای همیشه عمر خیالمان راحت است؟ تنها لازم است کاری بکنیم تا صدای اینها به گوش فلک برسد، لامحاله مضحکه خاص و عام میشوند و اساسا حفظ کیان ایل به وجود احمقهایی چون اینان قوام مییابد.