روایت "دیدارنیوز" از سفر گروه دانشجویی بادبادک به سیستان و بلوچستان؛

به علت گرد و خاک و باد و کم کردن هزینه‌ها، مقابل پنجره کلاس‌ها را با چیدن تعدادی آجر، کور می‌کنند که عبور نور را کاهش و فضای داخل کلاس را تاریک کرده بود. انگار محرومیت راه همه چیز را بسته بود. اما باید پنجره‌ها را باز می‌کردیم. این روستا و اهالی و کودکانش از جنس نور بودند. حیف بود که از نور بهره نبرند.

کد خبر: ۳۸۰۰۰
۱۵:۲۸ - ۲۱ مهر ۱۳۹۸
دیدارنیوز ـ فاطمه نوروزیان: رنگ کردن مدرسه برای دانش‌آموزان یک روستا در نزدیکی مرز ایران و پاکستان جذاب‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کنید، حتی اگر محرومیت ها بیش از حد انتظار باشد. محرومیت در استان سیستان و بلوچستان نیازی به تصویرسازی ندارد. نیازی نیست که بگوییم مدرسه برق نداشت یا ساختمان مدرسه در نگاه اول شبیه به یکی از خانه‌های روستای سردشت بود. شرح وقایع سفر چند روزه برای رنگ کردن یک مدرسه در روستای سردشت سیستان و بلوچستان کار سختی است. تا قبل از سفر به سیستان و بلوچستان تصوراتم از آن شهر چیزی به مثابه ردیف درختان گز در کنار خیابان‌ها و گرمای کلافه کننده بود.

زنانی با لباس‌های رنگارنگ و آینه دوزی شده که سفیدی چشمانشان میان گندم گون صورتشان برق می‌زند. مردانی با لباس‌های بلند و خنک که با موتور در زمین‌های خاکی در رفت و آمد هستند. اما از آن جایی که هشتگ «سیستان و بلوچستان را باید دید» را در فضای مجازی چند وقتی بود که دنبال می‌کردم و نقل قول‌هایی از دوستان اهل سفر شنیده بودم، به شدت به دنبال فرصتی برای تجربه چنین سفری بودم.

با خودمان گفتیم که آغاز سال جدید را با یک تغییر شروع کنیم. کانون بادبادک با هدف ارتقاء سطح آموزشی کودکان به منظور توسعه فرهنگی و هنری به صورت مجموعه‌ای که از دل پردیس هنر‌های زیبای دانشگاه تهران سر برآورده است، محفلی بود تا برنامه سفر به سیستان برای کمک به مدرسه روستای سردشت در آن شکل گرفت.

تعطیلات نوروز برای اعضای کانون بادبادک که عموما شاغل هستند بهترین زمان انجام امور داوطلبانه بود. پس از صحبت و مشورت با یکی دو گروه از دوستانی که به طور مشخص در منطقه جنوب شرقی ایران در حال فعالیت و سازندگی؛ آن هم از نوع فرهنگی هستند سرانجام موفق شدیم با خانم بهار موسوی از حامیان کودکان سیستان و بلوچستان و حاجی عظیم از بزرگان آفرود ایران و یکی از بهترین حامیان و خیرین زاهدان ارتباط بگیریم و اطلاعات اولیه، محل اسکان و بسیاری از حمایت‌های مالی را با زحمات ایشان دریافت کنیم.

برنامه هفته دوم تعطیلات نوروز برای اعضای بادبادک، رنگ آمیزی مدرسه کوچک روستای سردشت با یک تیم شش نفره شروع شد. روستای سردشت مانند بسیاری از روستا‌های توابع زاهدان، جمعیت کوچکی را در خود داشت که اکثرا به کشاورزی، دامداری و مشاغل فصلی می‌پرداختند.
 
 
باز کن پنجره را!
 
به طور میانگین هر خانوار ۳ تا ۴ فرزند دارند و سن ازدواج در این منطقه پایین است. نزدیک‌ترین مرکز درمانی روستا، بهداری بود که تقریبا در مرکز روستا قرار داشت. معمولا در هر روستا یک خانه بهداشت وجود دارد. اما برای موارد تخصصی‌تر مثل زایمان شاید اهالی مجبور باشند مسافت زیادی را تا یک درمانگاه یا بیمارستان طی کنند.

روز‌های اول، پسر بچه‌ها و دختر بچه‌ها که محل تحصیل و هم تفریحشان همان مدرسه کوچک بود با لباس‌های عیدشان برای کمک می‌آمدند، کوچک‌تر‌ها خجالتی بودند و کم حرف و پسران بزرگ‌تر که کمی‌اعتماد به نفس داشتند بیشتر اهل عمل بودند و کار. حتی آن‌هایی که دوران ابتدایی را گذرانده و حالا در مقطع راهنمایی به مدرسه شبانه روزی رفته بودند، بی هیچ چشم داشتی هر روز می‌آمدند قلم مویی، غلطکی و یا سمباده‌ای برای کمک به ما بر می‌داشتند. اسامه از بچه‌های روستا به من می‌گفت اینجا سال گذشته مدرسه ما بوده و وظیفه داریم که درستش کنیم.

از دختران بزرگ‌تر اما خیلی خبری نبود به جز نگاه‌های دزدکی و با صدای آرام سلام دادنشان. روز‌های آخر که یخشان آب شده بود جلوتر می‌آمدند و حتی کمک می‌کردند، ولی عموما نظاره گر بودند و کنجکاو. تصور بچه‌هایی که در آن محیط حضور پیدا می‌کردند از تهران شهری پیشرفته و پر از امکانات بود. شهری بسیار دور و پر از رنگ و لعاب که غریبه‌هایی که از آن می‌آمدند قصه‌هایی نو برایشان داشتند.
 
 
باز کن پنجره را!
 

نزدیک‌ترین فروشگاه رنگ و ابزار فروشی نزدیک به دو ساعت از روستا فاصله داشت. این فاصله زمانی، کار را دشوار کرده بود. دیوار‌های نسبتا قدیمی مدرسه با آثار هنری دانش‌آموزان به وسیله مداد رنگی، یک لایه دیگر پوشیده شده بود. نرده‌های زنگ زده پنجره‌ها و دیوار‌های سفید بیرون که باید با سیمان سفید، دوباره مرمت می‌شدند. تقریبا بیشترین کار و زمان برای زیرسازی و مرمت نسبی دیوار‌ها صرف شد. در آن منطقه به علت گرد و خاک و باد و کم کردن هزینه‌ها، مقابل پنجره کلاس‌ها را با چیدن تعدادی آجر، کور می‌کنند که عبور نور را کاهش و فضای داخل کلاس را تاریک کرده بود. انگار محرومیت، راه همه چیز را بسته بود. اما باید پنجره‌ها را باز می‌کردیم. این روستا و اهالی و کودکانش از جنس نور بودند، حیف بود که از نور بهره نبرند.

کار رنگ آمیزی مدارس را پیش از این در تهران و کرج بار‌ها تجربه کرده بودیم، بنابراین بسیاری از چالش‌ها و مشکلات را از قبل پیش بینی می‌کردیم. مدرسه برای دانش‌آموزان آن روستا بود پس نظر آنان درباره اینکه با چه رنگی کلاس‌ها رنگ آمیزی شود اهمیت داشت. دانش‌آموزان، کلاسشان را نشان می‌دادند و می‌گفتند چه رنگی را بزنیم و عموما شیفته رنگ آبی بودند.

کلاس هر پایه تحصیلی را یک رنگ زدیم: آبی، سبز، نخودی، بنفش و.... حتی آن کلاسی را که دو پایه در آن درس می‌خوانند را با دو رنگ، رنگ زدیم. چارچوب کلاس‌ها زرد به رنگ خورشید شد و حفاظ پنجره‌ها آبی. نمای بیرونی مدرسه به یاد صلح و آرامش، سراسر سفید شد و در انبوه خانه‌های روستایی از دور و از میان جاده خاکی، مدرسه کاملا به چشم می‌آمد. درختی با برگ‌های فراوان و بادبادکی رها نقش‌هایی بود بر دیوار مدرسه جدید.

روز آخر خود به خود تبدیل به یک اختتامیه باشکوه شد. بسیاری از دانش‌آموزان آمده بودند. کوچک و بزرگ، دختر و پسر با همان لباس‌های زیبایشان تا لحظه آخر کنارمان بودند و درباره رنگ جدید مدرسه صحبت می‌کردند. اسامه و نبی از دور به درخت نگاه می‌کردند و زمانی که از آن‌ها پرسیدیم دوستش دارند یا نه؟ لبخند می‌زدند و با حرکت سر می‌گفتند بله.

حالا دیگر با شنیدن اسم سیستان و بلوچستان خنده‌های اسامه و نبی و دست‌های رنگی شان در یادمان حک شده است، آن زنان و مردانی که لباس‌هایی رنگی و خنک بر تن داشتند. در تصوراتمان چهره‌هاشان واضح است و خیلی‌هاشان حتی اسم دارند. حتی اگر کمی دقیق شوم، درختان گزی که کنار هم ردیف هستند رنگارنگ اند.
 
 
 
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
گفتگو
یادداشت
پربازدیدها
پربحث ترین ها
آخرین اخبار
عکس
بشنوید
فیلم