
دیدارنیوزـ
مرضیه حسینی: با شنیدن نام بیخانمان یا کارتن خواب، اولین تصویری که به ذهن متبادر میشود، معتادانی هستند که به دلیل اعتیاد، خانه و خانواده خود را از دست داده و به پارک و خیابان پناه آوردهاند. شاید تصور اینکه یک فرد عادی و سالم و یا یک خانواده معمولی که دچار آسیبی از نوع اعتیاد یا مشروب نیستند، کارتن خواب یا خیابان خواب باشند، برای بسیاری از ما عجیب باشد.
روایت وضعیت خانوادهای در یک شب سرد زمستانی، بدون داشتن سرپناه، در کنار دیوار خانهای در خیابان، به امید آنکه نیروی انتظامی یا ارگانی دولتی آنها را مورد توجه و حمایت قرار دهد، مصداق شکل دیگری از بیخانمانی و کارتن خوابی در پایتخت است که نسبتی با مساله اعتیاد ندارد.
آن مرد در باران آمد
باد سردی میوزید و دانههای درشت باران را به صورت رهگذران پرتاب میکرد. مردم با عجله در حالی که دکمههای لباس گرمشان را میبستند، به سمت خانه یا ماشین خود میدویدند. برف باککن ماشین، تند تند کار میکرد که ناگهان در میان رفت و برگشتهایش، چشمم به خانوادهای در کنار دیوار افتاد، خانوادهای شامل مردی حدودا ۳۵ ساله با زن و فرزندش که بعدا مادرش گفت ۱۵ ماه دارد.
مرد پتوی مندرس و کهنهای را روی زن و فرزندش کشیده بود و با چشمهای مستاصل و درمانده، به اطراف نگاه میکرد و زیر لب چیزهایی میگفت.
ماشین را نگه داشتیم و به سمتشان رفتیم. سعی کردم لحنم توام با ترحم نباشد، اما دیدن بچهای ۱۵ ماهه که گونههایش از سرما قرمز شده و زن تکیدهای که از شرمندگی سرش را بلند نمیکرد، دل هر انسانی را به درد میآورد.
مرد در حالی که صدایش از خشم میلرزید، رو به من کرد و گفت: «به خدا ما گدا نیستیم. ما آبرو داریم، اگه این وقت شب تو این سرما و بارون اینجا نشستیم مجبوریم، چون جایی نداریم.»
به اطراف نگاه کردم، چشمم به یک پنکه زمینی، چند قابلمه و مقداری خرت و پرت دیگر افتاد.
مرد ادامه داد: «صاحبخونه پرتمون کرده بیرون، پول رهن یه زیرزمین قدیمی رو ۵ میلیون اضافه کرده، اجاره رو هم برده بالا آخه من کارگر تعدیل شده بیکار بدبخت از کجا بیارم بدم!»
مرد صورتش را با دستهایش پنهان کرد و گفت: «زنم به شدت مریضه، هیچ پولی برای اینکه ببرمش دکتر ندارم، بچهام گرسنه است شیرخشک هم خیلی گرونه.»
سپس در حالیکه شانه هایش میلرزید، رو به من کرد و گفت: «میدونی چرا اینجا نشستم؟ میخوام یه کسی بیاد منو ببره تحویل دولت بده؛ حتی دستگیرم کنه ببره، بلکه پلیس منو معرفی کنه به جایی تا زنمو ببرن دکتر.»
زبانم از شنیدن و دیدن این حجم از رنج و درماندگی، بند آمده بود. ساکت بودم و این را هم میدانستم هر حرفی بزنم حرف اضافی است. چه باید میگفتم و او را به کدام ارگان و نهاد دولتی ارجاع میدادم که کمکش کند؟
در یک لحظه، افکار زیادی از ذهنم عبور کرد، به خودم گفتم نکند دروغ میگوید و مانند خیلیهای دیگر از احساسات مردم سوءاستفاده میکند، اما به سرعت به خودم نهیب زدم که من حق ندارم نسبت به او بی تفاوت باشم و همانند بسیاری دیگر که از کنارش عبور میکنند و باورش نمیکنند، قضاوتش کنم یا مانند صاحبخانهاش با بی رحمی، گونههای قرمز نوزادش را نادیده بگیرم.
من و دوستم مقداری اندک به او کمک کردیم ولی آنچه او و خانواده اش نیاز داشتند، یک سقف و سرپناه امن، شغل، شیر خشک برای بچه پانزده ماهه و امکانی برای درمان بیماری بود.
فقر و شکل های جدید بیخانمانی
شکل های جدید بیخانمانی و کارتنخوابی که امروزه در گوشه و کنار پایتخت به چشم میخورد، محصول بحران اقتصادی اخیر و ناتوانی دولت در حل آن و حمایت از افراد بی بضاعت و بی خانمان است.
شرایط جامعه به گونه ای است که زندگی، خود به آسیبی جدی تبدیل شده است و بسیاری از افراد، درمانده و مستاصل شده و نمیدانند در حال و آینده، چه باید انجام دهند و اساسا هم قادر به انجام کاری جز به انتظار نشستن نیستند.
حتی بسیاری از زن و شوهرهای جوان، تصمیم گرفتهاند قید باروری و فرزندآوری را بزنند. آنها میگویند: «آنقدر دوستش داریم که نمیخواهیم او را به دنیا بیاوریم! زیرا در چنین شرایطی که حتی توان تامین پوشک او را نداریم، چطور و با کدام اطمینان او را وارد جهانی بی معنا و یک جامعه ترسناک کنیم.»
در این میان، وضعیت اقشار ضعیف و حتی متوسط، بسیار وخیمتر است. آنها طیف وسیعی از افرادند که خود را بازنده مینامند و هر روز شاهد از دست دادن های بیشتری در زندگی شان هستند. برای فردی که زیر خط فقر زندگی میکند، از دست دادن شغل، عدم توانایی برای داشتن مسکنی هرچند محقر و بیماری یکی از اعضای خانواده، میتواند به بحرانی برای بیخانمان شدن تبدیل شود.

بنابراین اگر بیخانمانی را نداشتن سقف و خانهای برای زندگی کردن بدانیم، بی خانمانها یک گروه و یا یک طیف مشخص نیستند. به طور مثال، کارگرها و دستفروشان مهاجر که خانواده خود را رها کرده و برای کسب و کار به تهران آمدهاند و مسکن مناسبی ندارند را با تعریف فوق میتوان بیخانمان نامید. به عنوان مثال، تعدادی دستفروش در میدان انقلاب به پخت و فروش انواع آش مشغولند. آنها که کار خود را ۵ صبح آغاز میکنند و تا پاسی از شب، مشغول کار هستند، شب را در آلونکی که خود با استفاده از چوب و پلاستیک ساختهاند سپری میکنند. شرایط زندگی آنها بسیار نامناسب است. سرما، ناامنی و سروصدای بی پایان خیابان، مشکل عمده سرپناه آنهاست.
بیخانمان ها و دستفروشهای بیخانمان، نه حمایت خانواده و شبکه های اجتماعی را دارند و نه نهادهای دولتی دغدغهای برای سامان دادن آنها برای خود احساس میکنند. سالهاست که نهادهایی همچون بهزیستی، کمیته امداد و شهرداری در حال پاس دادن این مشکل جدی به هم و رفع مسئولیت از خود و همچنین پاک کردن صورت مساله هستند.
تجربه کشورهای غربی، الگوی خوبی برای سامان دادن به این پدیده است. در ایران اما بیخانمانها به عنوان گروهی طرد شده و بیبرخوردار از منابع قدرت و رفاه، به حاشیه اجتماع و ساختار قدرت رانده شدهاند. باید دانست که این افراد دارای پتانسیل بسیار قوی برای بسیج تودهای هستند و حتما باید فکری اساسی برای این وضعیت اسف بار آنان کرد.