آذر منصوری، دبیرکل حزب اتحاد ملت در یازدهمین کنگره سراسری این حزب با اشاره به اعتراضات در کشور میگوید که این انتخاب تاریخی ماست: در کنار مردم، برای ایران.

دیدارنیوز: دومین روز از یازدهمین کنگره سراسری حزب اتحاد ملت ایران اسلامی با نطق آذر منصوری دبیرکل این حزب برگزار شد.
به گزارش دیدارنیوز، آذر منصوری میگوید که آنچه امروز با آن مواجهیم تنها یک بحران اقتصادی نیست. ما با بحرانی چندلایه و درهمتنیده روبهرو هستیم؛ بحرانی که همزمان ابعاد اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، امنیتی و حتی هویتی دارد.
در ادامه اظهارات آذر منصوری، دبیرکل حزب اتحاد ملت را میخوانید:
«به نام خداوند بخشنده و مهربان
«باید از میان شما گروهی باشند که به سوی خیر (و نیکی) دعوت کنند، و به نیکی امر کنندو از بدی نهی کنند» (..)
خانمها و آقایان.
میهمانان گرامی.
ملت بزرگ ایران.
و همهی آنان که هنوز دلشان برای ایران میتپد.
یازدهمین گنگره حزب اتحاد را در شرایطی برگزار میکنیم که کشور در یکی از دشوارترین مقاطع تاریخی خود قرار دارد. شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی کشور به نقطهای رسیده است که دیگر نمیتوان آن را با توجیههای موقت یا امید بستن به گشایشهای محدود و تصادفی توضیح داد. تورم ساختاری و مزمن، رکود عمیق تولید، کاهش مستمر ارزش پول ملی، بیکاری فزاینده—بهویژه در میان جوانان و تحصیلکردگان—و گسترش فقر و نابرابری، فشار طاقتسوزی بر زندگی روزمره مردم وارد کرده است.
آنچه امروز با آن مواجهیم تنها یک بحران اقتصادی نیست. ما با بحرانی چندلایه و درهمتنیده روبهرو هستیم؛ بحرانی که همزمان ابعاد اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، امنیتی و حتی هویتی دارد. بحرانی که اگر بهدرستی فهم نشود و با شجاعت با آن مواجه نشویم، انسجام ملی و همبستگی اجتماعی و آینده این سرزمین را با مخاطراتی جدیتر روبهرو خواهد کرد.
اعتراضات اخیر نشان داد که داشتن یک زندگی معمولی و به خصوص بهبود شرایط اقتصادی و تأمین یک زندگی آبرومند برای شهروندان، دیگر یک مطالبه صنفی یا خواستهای مقطعی نیست؛ بلکه به مسئلهای بنیادین و تعیینکننده تبدیل شده است؛ مسئلهای که مستقیماً با امنیت ملی، ثبات سیاسی و اعتماد عمومی پیوند خورده است.
همان طور که در مواضع چند روز و چند سال گذشته مکرر گفته شده، باید در کوتاه مدت صدای این اعتراضات به درستی شنیده شود. ما پیشتر نیز هشدار دادهایم، حکمرانی با این وضعیت دیگر قابل دوام نیست. در این شرایط نیز هر نوع مواجهه سلبی با معترضان محکوم است و هر نوع نسخه شفابخشی برای این سرزمین باید با اجماع داخلی جامعه ایران نوشته شود و نیروهای مدنی، خشونت پرهیز و مطالبه گر نباید اجازه دهن هیچ فرد، گروه و یا قدرت خارجی بتواند با مداخله در امور داخلی ایران و یا سوار شدن بر موج اعتراضات آن را مصادره به مطلوب کند.
در اینجا لازم میدانم مراتب تأسف، تسلیت و همدردی حزب را با خانوادههای جانباختگان اعتراضات اخیر اعلام کنم و بر ضرورت رسیدگی عادلانه، شفاف و مسئولانه به این وقایع تأکید ورزم؛ همچنین آزادی تمامی بازداشتشدگان این اعتراضات به خصوص زنان، جوانان و نوجوانان و دانش آموزان و تامین حق اعتراض شهروندان معترض را به عنوان اقدام حداقلی که میتواند از تشدید تنشها جلوگیری کند یادآور شوم.
متأسفانه، بهرغم تأکید رئیسجمهور بر رواداری و گفتوگو با معترضان، همچنان شاهد برخوردهای خشن از طرف نهادها و گروههایی هستیم که خود عامل به خشونت کشیده شدن اعتراضات هستند؛ برخوردهای خودسرانه و مشکوکی مشابه آنچه در برخی از مناطق درگیر اعتراضها، مانند شهرستان ملکشاهی ایلام، کرمانشاه و لرستان رخ داد. از رئیس جمهور محترم انتظار میرو از دخالت لباس شخصیها و اعمال برخوردهای خشن با معترضان جلوگیری کنند. این موارد باید فوراً و بهطور جدی مورد بررسی قرار گیرد و از تکرار پیامدهای تلخی که نمونه آن را در اعتراضات ۱۴۰۱، از جمله در مسجد مکی زاهدان، کوی دانشگاه و فاجعه کهریزک اتفاق افتاد، جلوگیری شود.
آنچه در سخنان امروز به آن خواهم پرداخت روایتی است از همه دلایل و عواملی که موجب پدید آمدن این اعتراضات و رسیدن ایران به این وضعیت شده است و نیز پاسخ مقدوری است به پرسش «چه باید کرد؟»
در آغاز سخن لازم است یادی کنم از عزیزانی که در یک سال گذشته در حزب از دست دادهایم.
عزیزانی که فقدان آنان برای ما بسیار سنگین بوده است؛ بهویژه روانشاد دکتر اشرف بروجردی؛ بانویی فرهیخته، صبور، شجاع و مسئولیتپذیر که درگذشت او، آن هم در آستانه برگزاری این کنگره، اندوهی عمیق بر دل همه ما نشاند.
دکتر بروجردی نماد نوعی از دینداری آگاهانه و اخلاقمحور بود؛ دینداریای که سیاست را از خشونت، حذف و انحصار جدا میکرد و آن را با مسئولیتپذیری، کرامت انسانی و گفتوگو پیوند میزد. او عمیقاً باور داشت که بدون مشارکت واقعی زنان، بدون تقویت نهادهای مدنی و بدون بهرسمیت شناختن حقوق شهروندی، هیچ اصلاح پایداری در این کشور ممکن نخواهد بود.
او از جمله کسانی بود که هزینه ایستادن پای باورهایش را پرداخت، اما هرگز از مسیر گفتوگو، عقلانیت و اصلاح مسالمتآمیز خارج نشد. زنده یاد مهندس علی اکبر نژاد رضا عضو فقید شورای شعبه آذربایجان شرقی نیز از نیکنامانی بود که فقدان او برای ما بسیار سنگین آمد. فقدان این عزیزان و عزیزان دیگری که طی سالهای گذشته از دست دادهایم، برای حزب اتحاد، برای جریان اصلاحطلبی و برای همه کسانی که به آیندهای انسانیتر و عادلانهتر برای ایران میاندیشند، ضایعهای سنگین است.
روحشان شاد و یادشان گرامی باد.
در این کنگره سخنان خود را در سه بخش ارائه تقدیم بینندگان و شنوندگان تقدیم میکنم.
بخش اول: تحلیل وضعیت حکمرانی
خانمها و آقایان.
اگر بخواهیم با خود و با جامعه صادق باشیم، باید بپذیریم که ایران امروز در وضعیت عادی قرار ندارد، در مسیر توسعه پایدار حرکت نمیکند و نه حتی از ثبات حداقلی برخوردار است. این واقعیت را ما بارها و بارها، در سخنرانیها، نامههای سربسته و سرگشاده، بیانیهها و مواضع رسمی حزب و جبهه اصلاحات ایران هشدار دادهایم: کشور با بحرانی عمیق، ساختاری و انباشته روبهروست؛ بحرانی که حاصل سالها تصمیمگیریهای نادرست، سیاستهای کوتاهنگرانه، حذف نظاممند گفتوگو و انکار مستمر واقعیتهای اقتصادی و اجتماعی و تحولات دنیای امروز است.
بحران امروز، پیش و بیش از هر چیز، بحران حکمرانی است؛ بحرانی که تمامی حوزهها را دربر گرفته و نشانههای آن را میتوان بهروشنی در کاهش شدید اعتماد عمومی، افزایش نارضایتی اجتماعی، فرار سرمایه انسانی، مهاجرت گسترده نخبگان و گسست روزافزون میان حاکمیت و ملت مشاهده کرد.
جامعهای که احساس میکند دیده نمیشود و صدایش شنیده نمیشود، دیر یا زود از مشارکت فاصله میگیرد؛ و این فاصله، خطرناکترین زنگ هشدار برای هر نظام سیاسی است. هیچ نظامی—حتی اگر از قویترین ابزارهای قدرت نظامی برخوردار باشد—نمیتواند در بلندمدت، بدون رضایت نسبی و مشارکت فعال مردم، پایدار بماند.
۱. در حوزه سیاست داخلی، با الگویی از حکمرانی مواجه هستیم که روزبهروز ناکارآمدتر میشود. تصمیمها اتخاذ میشوند، اما مسئولیتی برای پیامدهای آنها پذیرفته نمیشود؛ خطاها تکرار میشوند، اما اصلاحی در کار نیست. نهادهای تصمیمگیر شفاف و پاسخگو نیستند و همین امر چرخهای معیوب از تصمیمهای نادرست و نتایج پرهزینه را بازتولید کرده است.
یکی از ریشههای اصلی این ناکارآمدی، تمرکز قدرت و حذف نظاممند سازوکارهای اصلاحپذیری دمکراتیک است. هنگامی که نقد بهعنوان تهدید تلقی میشود و نه فرصت، وقتی گفتوگو جای خود را به حذف میدهد، و زمانی که شایستگی قربانی وفاداری میشود، نتیجه چیزی جز فرسایش حکمرانی و تعمیق ناامیدی در جامعه نخواهد بود.
رویکرد ویژهگزینی، نظارت استصوابی، تنگکردن دایره مدیریت و تصمیمسازی، و بیاعتنایی به ظرفیتهای گسترده انسانی کشور، ایران را از بهرهگیری از مهمترین سرمایهاش—یعنی نیروی انسانی متخصص، متعهد و خلاق—محروم کرده است. این رویکرد نهتنها ناکارآمد، بلکه از منظر منافع ملی نیز بهشدت برای کشور پرهزینه بوده است.
باید با صراحت گفت: سیاست اتکا به خواص و اقلیتی وفادار به وضع موجود، و کنار گذاشتن اکثریت مردم از چرخه مشارکت در تعیین سرنوشت خود، سیاستی شکستخورده و محکوم به شکست است و باید کنار گذاشته شود. حکمرانی بدون مردم، علیه مردم یا بیاعتنا به خواست مردم، مشروعیت پایدار و کارآمدی مؤثر ندارد.
چنانکه امیرالمؤمنین علی (ع) در فرمان به مالک اشتر تأکید میکند:
«باید محبوبترین کارها نزد تو، کارهایی باشد که با میانهروی سازگارتر، با عدالت دمسازتر و موجب خشنودی رعیت باشد؛ زیرا خشم تودههای مردم، خشنودی نزدیکان را زیر پا میگذارد، اما خشم نزدیکان، اگر توده مردم از تو خشنود باشند، ناچیز خواهد بود.
خواص و نزدیکان کسانیاند که در روزگار آسایش، بار سنگینی بر دوش والیاند و در هنگام سختی، کمیارترین افراد؛ انصاف را برنمیتابند، در خواستن اصرار میورزند، در سپاسگزاری کوتاهی میکنند و در برابر سختیهای روزگار، کمصبرند.
اما ستون دین، انبوه مردماند؛ آنان سازوبرگ کشور در برابر دشمناناند. پس باید توجه تو به آنان بیشتر و میل تو به ایشان افزونتر باشد.» این گفته علی (ع) تجربهای تاریخی است و نشان میدهد عدم توجه به خطر تعارض منافع و خواست مردم چه آسیبهایی را در تعمیق شکاف بین حاکمیت و ملت در پی دارد.
۲. یکی دیگر از ابعاد بحران حکمرانی، فقدان سازوکارهای مؤثر پاسخگویی است. در ساختاری که تصمیمگیران در برابر نتایج تصمیمهای خود پاسخگو نیستند، خطا بهجای اصلاح، نهادینه و عادی سازی میشود. هزینه اشتباهات به جامعه تحمیل میشود، اما مسئولیت آن بهندرت پذیرفته میشود.
این وضعیت، احساس بیعدالتی و بیاعتمادی را در جامعه تشدید کرده و شهروندان را به این جمعبندی رسانده است که صدای آنان در معادلات قدرت شنیده نمیشود. بارها هشدار دادهایم که تداوم این روند، نهتنها سرمایه اجتماعی را فرسوده میکند، بلکه زمینهساز بیتفاوتی سیاسی، انفعال اجتماعی و در نهایت بروز خشم و اعتراض خواهد شد.
۳. بحران حکمرانی در ایران، همزمان بحران عقلانیت جمعی نیز هست.
کنار گذاشتن کارشناسان مستقل، نادیده گرفتن تجربههای انباشته، بیاعتنایی به دانش تخصصی و ترجیح تصمیمهای ایدئولوژیک و کوتاهمدت بر تحلیلهای علمی و واقعبینانه، کشور را از امکان یادگیری، اصلاح و انطباق با واقعیتهای متغیر محروم کرده است.
هیچ کشوری، بدون گفتوگوی ملی، بدون پذیرش تنوع دیدگاهها و بدون بهرهگیری از خرد جمعی، قادر به عبور از بحرانهای ساختاری نخواهد بود. حذف گفتوگو، به معنای حذف اصلاح است؛ و حذف اصلاح، به معنای انباشت بحرانها.
از بحران سیاست خارجی تا فرسایش جامعه
خانمها و آقایان.
آنچه در بخش نخست گفته شد، یک هشدار بود؛ هشداری نسبت به بحرانی که ریشه در شیوه حکمرانی دارد. اکنون اجازه دهید این بحث را یک گام جلوتر ببریم و با صراحت بیشتری نشان دهیم که این بحران چگونه در سیاست خارجی، در مناسبات قدرت، و در نهایت در زندگی روزمره مردم بازتولید شده است.
هیچ نظام سیاسی، در هیچ نقطهای از جهان، بدون رضایت نسبی و مشارکت واقعی اکثریت جامعه، پایدار و قدرتمند نمانده است. این یک قاعده تاریخی است. نظامهایی که بهجای مردم، به ابزارهای کنترلی تکیه کردند؛ بهجای مشارکت، حذف را برگزیدند؛ و بهجای اصلاح، انکار را ادامه دادند، شاید مدتی دوام آوردند، اما در نهایت هزینههای بسیار سنگینتری پرداختند—هم برای خود و هم برای ملتهایشان.
زمانی که توزیع قدرت، منابع و فرصتها نه بر اساس شایستگی، بلکه بر مبنای ارادتسالاری، حلقههای بسته و حذف رقبا صورت میگیرد، نتیجه چیزی جز توزیع رانت، اتلاف گسترده منابع ملی و تضعیف عمیق اعتماد عمومی نخواهد بود. مسئله ایران، کمبود نیروی انسانی توانمند نیست؛ ایران از نظر سرمایه انسانی، یکی از غنیترین کشورهای منطقه است. بحران اصلی، بحران حذف نیروهای توانمند است؛ حذف بهدلیل تفاوت دیدگاه، گرایش سیاسی، یا حتی استقلال فکری.
وقتی شایستگی جای خود را به وفاداری میدهد، فرآیند تصمیمسازی فقیر میشود، خطاها تکرار میشوند و هزینهها بر دوش جامعه میافتد. حاصل چنین ساختاری، حکمرانیای است که نه میآموزد، نه اصلاح میشود و نه توان مواجهه با پیچیدگیهای دنیای امروز را دارد. این مسیر، مسیر فرسایش است، نه ثبات.
در حوزه سیاست خارجی نیز باید بیپرده سخن گفت. وضعیت اقتصادی و اجتماعی ایران در سالهای اخیر، بهشدت تحت تأثیر تحریمهای بینالمللی قرار داشته است. پس از خروج آمریکا از برجام و فعال شدن سازوکار اسنپبک، کاهش شدید درآمدهای نفتی، محدودیتهای بانکی، دشواری مبادلات تجاری و انزوای اقتصادی، ظرفیتهای توسعه کشور را بهطور جدی محدود کرده است. آنچه در طول بیش از یک سال گذشته در منطقه اتفاق افتاده نیز باعث شده ایران بیش از هر زمان دیگری در تنهایی استراتژیک گرفتار آید.
اما نکتهای که نباید از آن غفلت کرد این است که بار اصلی این فشارها، نه بر ساختار قدرت، بلکه بر زندگی روزمره مردم است. این مردم بودند که تورم را لمس کردند، ارزش پساندازهایشان کاهش یافت، امنیت شغلیشان تضعیف شد و افق آینده پیش رویشان تیرهتر گردید. تحریم، یک مفهوم انتزاعی نیست؛ تحریم در هیچ کجای دنیا نعمت نیست! تحریم یعنی فشار مستقیم بر معیشت، سلامت روان و امید اجتماعی.
باید این واقعیت را پذیرفت اگرچه تهدیدات امنیتی آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه کشور واقعیاند، اما پاسخ به این تهدیدها نمیتواند در قالب سیاست خارجی غیرعقلانی، پرهزینه و مبتنی بر ستیز و تقابل دائمی تعریف شود.
تجربه سالهای گذشته بهروشنی نشان داده است که
•تقابل و ستیز مستمر، امنیت پایدار نمیآورد؛
• دشمنسازی بیپایان، توسعه نمیسازد؛
• و سیاست خارجی فاقد عقلانیت، مستقیماً معیشت مردم را هدف قرار میدهد.
امنیت واقعی، از مسیر قدرت اقتصادی، انسجام اجتماعی و مشروعیت داخلی حاصل میشود. کشوری که اقتصادش فرسوده، جامعهاش دوپاره و سرمایه اجتماعیاش تحلیل رفته باشد، حتی اگر در ظاهر پرهزینهترین سیاستهای امنیتی را دنبال کند، در عمل آسیبپذیرتر خواهد بود.
بخش عمده تحریمهای فلجکننده علیه ایران، به پرونده هستهای گره خورده است. در این باره هشدارهای داده شده و، اما اگر ما بر دستیابی به یک توافق دیپلماتیک پایدار تاکید داریم، از سر خوشخیالی و بهمعنای سادهانگاری دشمنان، نادیده گرفتن منافع ملی یا تسلیم نیست، بلکه یک ضرورت راهبردی برای کاهش فشار بر مردم و بازگرداندن کشور به مسیر توسعه است.
مذاکره و توافق، ابزار عقلانی مدیریت منازعهاند. تجربه جهانی هم نشان میدهد کشورهایی که توانستهاند منازعات پیچیده خود را از مسیر دیپلماسی حلوفصل کنند، هزینههای کمتری پرداخته و فرصتهای بیشتری برای توسعه فراهم آوردهاند. ایران نیز راهی جز حل این منازعات ندارد.
اما شاید بزرگترین و خطرناکترین بحران امروز ایران، شکاف عمیق و روبهگسترش میان حاکمیت و ملت باشد؛ شکافی که اگر ترمیم نشود، هیچ سیاست اقتصادی، امنیتی یا خارجی قادر به جبران آن نخواهد بود.
نشانههای این گسست روشناند: کاهش معنادار مشارکت سیاسی، بیاعتمادی فراگیر به نهادهای رسمی، گسترش بیتفاوتی اجتماعی، و خشم فروخوردهای که در لایههای مختلف جامعه انباشته شده است؛ خشمی که اعتراضات اخیر نشان داد تا چه حد مستعد شعلهور شدن است و به همین دلیل تاکید میکنیم که سرکوب این اعترضها بدترین و غیرعقلانیترین نوع مواجهه با جامعهای است که حداقل در جنگ ۱۲ روزه صبوری و ایراندوستی خود را ثابت کرده است. اینها نشانههای یک بحران فزایندهاند؛ بحرانی که اگر نادیده گرفته شود، ناگهان و با هزینههایی سنگینتر و گاه غیرقابل جبران، خود را نشان خواهد داد.
وقتی اکثریت مردم احساس میکنند در تصمیمگیریها نقشی ندارند، وقتی میبینند هزینه سیاستها بر دوش آنان است، اما منافعش نصیب اقلیتی محدود میشود، سرمایه اجتماعی فرو میریزد؛ و باید صریح گفت: بدون اعتماد عمومی، هیچ حکمرانی—با اتکا به ابزارهای کنترلی، سرکوب و امنیتیسازی—دوام نخواهد آورد.
به فرموده امام علی (ع):
«چقدر عبرتها بسیارند و چقدر عبرت گرفتنها اندک»
بخش دوم: تحلیل وضعیت جامعه ایران
خانمها و آقایان.
جامعه ایران امروز، جامعهای خسته، فرسوده و سرخورده است. فشارهای اقتصادی، تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، فساد ساختاری و محدودیتهای اجتماعی، تنها بخشی از واقعیت زندگی روزمره مردم را تشکیل میدهد. اما در کنار همه اینها، یک عامل کلیدی وجود دارد که کمتر به آن پرداخته شده است: نابرابری درآمدی فزاینده.
نابرابری درآمدی امروز به یکی از مهمترین عوامل تضعیف قشر متوسط و تشدید نارضایتی اجتماعی تبدیل شده است. تمرکز ثروت در دست گروههای خاص، دسترسی نابرابر به فرصتها، و شکاف روزافزون میان دهکهای درآمدی، نهتنها عدالت اجتماعی را مخدوش کرده، بلکه بنیانهای ثبات اجتماعی را نیز بهشدت تضعیف نموده است.
قشر متوسط—که نقش ضربهگیر بحرانها را ایفا میکند—امروز در حال سقوط به دهکهای پایینتر است. اگر این روند متوقف نشود، جامعه بهسوی دوقطبی خطرناک «برخوردار–محروم» نیز سوق داده خواهد شد؛ وضعیتی که پیامدهای اجتماعی و سیاسی آن بهمراتب سنگینتر از بحرانهای اقتصادی است.
جوانان این سرزمین، که باید موتور توسعه باشند، امروز آینده خود را بیرون از مرزها جستوجو میکنند. مهاجرت گسترده نخبگان، دانشجویان و نیروهای متخصص، نشانهای روشن از بحران امید است. جامعهای که جوانانش به آینده در داخل کشور باور ندارند، جامعهای است که زنگ خطر برای آیندهاش به صدا درآمده است.
در همین حال، کارگران، معلمان، پرستاران و بازنشستگان با مشکلاتی مواجهاند که حکمرانی یا توان حل آنها را ندارد، یا ارادهای جدی برای حلشان نشان نمیدهد. این گروهها ستونهای واقعی جامعهاند، اما بیشترین فشار را تحمل میکنند و کمترین سهم را از منابع و فرآیندهای تصمیمسازی دارند
یکی از عمیقترین و در عین حال نادیدهگرفتهشدهترین ابعاد بحران اجتماعی در ایران امروز، تداوم تبعیضهای ساختاری علیه زنان است. زنانی که نیمی از جمعیت کشور و بخش بزرگی از سرمایه انسانی، علمی و حرفهای ایران را تشکیل میدهند، همچنان با موانع حقوقی، نهادی، اقتصادی و فرهنگی در مسیر مشارکت برابر مواجهاند.
تبعیض علیه زنان تنها یک مسئله فرهنگی یا نمادین نیست؛ مسئلهای عمیقاً توسعهای است. حذف یا محدودسازی زنان از بازار کار، مدیریت و فرآیندهای تصمیمسازی، بهمعنای اتلاف منابع انسانی و تضعیف توان توسعه ملی است. هیچ کشوری با نادیده گرفتن نیمی از شهروندان خود، به توسعه پایدار دست نیافته است.
ایجاد فرصتهای برابر، رفع تبعیض و پایان دادن به خشونت علیه زنان نه امتیاز دادن است و نه تهدید ارزشها؛ بلکه بازگرداندن عقلانیت به حکمرانی و استفاده از تمامی ظرفیتهای ملی است.
بعد دیگر بحران اجتماعی در ایران شکاف عمیق و روبهگسترش میان نسلهاست. نسل جوان امروز ایران، نهتنها با مشکلات معیشتی و محدودیتهای ساختاری روبهروست، بلکه احساس میکند در روایت رسمی از آینده کشور، جایگاهی برای او تعریف نشده است.
تفاوت عمیق در تجربه زیسته، نظام ارزشی، سبک زندگی و انتظارات، بدون وجود سازوکارهای گفتوگو و فهم متقابل، به بیاعتمادی متقابل و گسست نسلی انجامیده است. نسلی که احساس میکند دیده و شنیده نمیشود، بهتدریج از مشارکت اجتماعی و سیاسی فاصله میگیرد یا راه خروج را برمیگزیند و یا در خود فرو میرپد و یا اینکه در نهایت عصیان میکند.
اگر این شکاف نسلی ترمیم نشود، نهتنها سرمایه اجتماعی بازتولید نخواهد شد، بلکه هر پروژه اصلاحی نیز با فقدان پشتوانه اجتماعی مواجه خواهد بود.
هیچ آینده پایداری بدون بازگرداندن امید، نقش و کرامت به نسل جوان قابل تصور نیست.
و، اما فقر
فقر در ایران امروز صرفا به معنای کاهش درآمد یا ناتوانی در تأمین معیشت نیست؛ بلکه با پدیدهای بهنام فقر چندبعدی مواجهایم. فقر در دسترسی به آموزش باکیفیت، خدمات درمانی مناسب، مسکن امن، شغل پایدار، امنیت اجتماعی و حتی امکان مشارکت مؤثر در تصمیمگیریها.
این نوع فقر، کرامت انسانی را فرسایش میدهد و احساس طردشدگی و بیعدالتی را در لایههای مختلف جامعه تعمیق میکند. بسیاری از شهروندان، حتی آنان که زیر خط فقر رسمی قرار ندارند، در معرض ناامنی دائمی، اضطراب نسبت به آینده و فقدان حداقلهای یک زندگی باثبات قرار گرفتهاند.
سیاستگذاریای که فقر را صرفاً با یارانههای مقطعی یا آمارهای حداقلی تعریف میکند، قادر به مهار این بحران نخواهد بود. مقابله با فقر چندبعدی، نیازمند اصلاحات ساختاری، بازتوزیع عادلانه فرصتها و بازتعریف نقش دولت در حمایت اجتماعی است.
بخش سوم: اقتصاد رانتی، فساد و ضرورت پیشگیری
اقتصاد ایران امروز بیش از آنکه مولد باشد، رانتی و فسادزا شده است. تحریمها، در بسیاری از موارد، به ابزاری برای توزیع رانت، ایجاد انحصار و اعطای امتیازات خاص بدل شدهاند. نتیجه این مسیر برای مردم روشن است: گسترش فقر، ناامنی اقتصادی و از میان رفتن امید به آینده.
تجربه ثابت کرده است که مبارزه با فساد، تنها با برخوردهای قضایی پسینی ممکن نیست. اگرچه برخورد با مفسدان ضروری است، اما پیشگیری از فساد اهمیت بهمراتب بیشتری دارد. باید در نظام بوروکراسی، سیاستهای ارزی، نظام مالیاتی، بودجهریزی و ساختار تصمیمگیری اقتصادی، سازوکارهایی تعبیه شود که اساساً امکان شکلگیری رانت را به حداقل برساند:
شفافیت، رقابت سالم، پاسخگویی، و حذف امضاهای طلایی و امتیازات رانتی، ابزارهای واقعی مبارزه با فسادند. بدون این اصلاحات ساختاری، هر مبارزهای با فساد، نمایشی و ناکارآمد خواهد بود. به این ترتیب این پرسش جدی مطرح است که چگونه و بر چه مبنایی در کشور ما نهادهایی بدون تن دادن به این سازوکارها از بودجه عمومی ارتزاق میکنند، و چه بسا سالانه درخواست افزایش بودجه و گنجاندن ردیفهای جدید دارند، حاضر به شفافیت و پاسخگویی نیستند؟ (در نامهای که اخیرا به رئیس جمهور نوشته شد، بستهای را برای اصلاح بودجه پیشنهاد دادیم.)
بخش چهارم: ما اصلاحطلبان
در چنین شرایطی، اصلاحطلبی نمیتواند به نقش منتقد صرف بسنده کند. جامعه از ما انتظار راهحلهای واقعی، قابل اجرا و ملموس دارد. اصلاحطلبی بدون برنامه، بدون شجاعت و بدون مسئولیتپذیری، جایگاه خود را از دست خواهد داد.
ما اصلاح طلبان باید
• بدون لکنت از حقوق همه ایرانیان دفاع کنیم؛
• بر تقویت جامعه مدنی، مشارکت واقعی مردم و قدرتمند شدن جامعه ایران تأکید داشته باشیم؛
• با نابرابری درآمدی مقابله کنیم و پیگیر ایجاد فرصتهای برابر و تحقق عدالت برای همه شهروندان باشیم؛
• رفع تبعیضهای جنسیتی را بهعنوان محور توسعه بپذیریم؛
• بر سیاست خارجی عقلانی، تنشزدا و مبتنی بر منافع ملی پافشاری کنیم؛ مدافع توسعهای پایدار، درونزا و دموکراتیک باشیم؛
۰بر انتخابات آزاد و عادلانه اصرار ورزیم و حضور در قدرت را یک اصل بدانیم، نه هدف!..
از حق انتخاب سبک زندگی مردم دفاع کنیم؛
۰رفع حصر و آزادی همه زندانیان سیاسی همواره از اولویتهای ما باشد.. پیگیر حق دسترسی شهروندان به گردش آزادانه اطلاعات باشیم.
ما اگر نسخه نجاتی برای ایران امروز نداشته باشند، و اگر صدای حق خواهی ملت بزرگ ایران نباشیم، اصلیترین منبع قدرت خود را از دست خواهیم داد و بهتدریج از معادلات حذف خواهیم شد. ما با جامعهای بیپناه مواجهایم؛ و اگر «قدرتِ بیقدرتان» نباشیم، راه باریک آزادی نیز به بنبست خواهد رسید.
بیانیه ۱۵ مادهای سیدمحمد خاتمی و نیز بیانیه ۱۱ مادهای جبهه اصلاحات ایران، چارچوبی واقعگرایانه برای این مسیر ارائه میدهد؛ چارچوبی مبتنی بر حقوق شهروندی، شفافیت، توسعه پایدار، پاسخگویی و منافع ملی
مع الاسف کسانی که سالیان سال در مقابل اصلاحات به عنوان بخشی از راه حلهای حکمرانی مقاومت کردند، به این واقعیت توجه نکردند که حذف یا بی اثر کردن نیروی میانه، کشور را با چه مخاطراتی روبهرو خواهد کرد. توجه نکردند که سیاست اصرار بر یکدست سازی، تا چه حد کیفیت حکمرانی را تنزل میدهد و حاضر شدند به قیمت حذف رقیب سیاسی، چشم بر فرصتهای بسیاری که پیش روی کشور قرار میگرفت ببندند.
خانمها و آقایان.
دوستان و همراهان.
در پایان این سخن، میخواهم از ایران بگویم.
ایران فقط یک ساختار سیاسی یا یک جغرافیای تاریخی نیست.
ایران، تنها مجموعهای از نهادها، قوانین و مرزها نیست.
ایران، پیش از هر چیز، حاصل پیوند عمیق و تاریخی مردمی است که قرنها رنج کشیدهاند، ایستادهاند، خطا دیدهاند، فرصتهای از دست رفته را تجربه کردهاند، اما این سرزمین را ترک نکرده و زنده نگه داشتهاند.
ایران بدون مردم، چیزی جز نامی بر نقشه نیست.
و مردم بدون ایران، بیریشه و بیپناهاند.
این حقیقت ساده، اما بنیادین را باید با صدای بلند گفت:
تنها جامعهای قدرتمند و حاکمیتی توانمند، بهطور توأمان میتوانند حافظ این سرزمین باشند.
نه جامعهای تضعیفشده، حذفشده و بیصدا.
و نه حاکمیتی منزوی، بیاعتماد و گسسته از مردم.
قدرت ایران، فقط در منابع طبیعی، موقعیت ژئوپلیتیک یا ابزارهای سخت خلاصه نمیشود.
قدرت ایران در اعتماد مردم به آینده، احساس تعلق شهروندان به سرنوشت کشور، و امید به شنیده شدن نهفته است.
وقتی مردم احساس کنند ایران خانه آنهاست.
وقتی باور داشته باشند که رأیشان، صدایشان و کرامتشان دیده میشود.
آنگاه ایران قدرتمند است.
ایران امروز، بیش از هر چیز، از فرصتهای ازدسترفته رنج میبرد.
از فرصت اصلاح بهموقع.
از فرصت گفتوگوی ملی به موقع
از فرصت آشتی به موقع حاکمیت با جامعه.
و از فرصت بهرهگیری از همه ظرفیتهای انسانی این سرزمین؛ و هر بار که این فرصتها سوخت.
هزینهاش را مردم پرداختند:
با تورم.
با مهاجرت فرزندانشان.
با اضطراب دائمی نسبت به فردا.
با فرسایش امید.
و با دادن جان عزیزانشان.
اصلاحطلبی اگر امروز معنا دارد، دقیقاً از همینجا معنا پیدا میکند:
از ایستادن در کنار مردم برای بازسازی این پیوند گسسته؛ پیوند با جامعه.
ما اصلاحطلبان، نه مدعی مالکیت ایران هستیم و نه خود را ناجی میدانیم.
اما باور داریم که ایران، بدون بازگشت حاکمیت به مردم.
و بدون به رسمیت شناختن تنوع و تکثر، کرامت و حقوق برابر شهروندانش.
راهی به آینده ندارد.
«ایران برای همه ایرانیان»
برای ما یک اصل راهبردی است.
یعنی هیچ شهروندی در این سرزمین احساس غیرخودی بودن نکند.
نه بهخاطر جنسیت.
نه بهخاطر قومیت.
نه بهخاطر مذهب.
نه بهخاطر عقیده.
نه بهخاطر سبک زندگی.
و نه بهخاطر انتقاد و تفاوت نگاه و اعتراض نسبت به وضع موجود.
ایران زمانی امن است که مردمش احساس امنیت کنند.
ایران زمانی پایدار است که مردمش احساس تعلق داشته باشند.
ایران زمانی میماند که حاکمیت از مردم نترسد و مردم نیز خود را بیرون از حاکمیت نبینند؛ و ایران زمانی قدرتمند ومتحد است که حاکمیت شهروندان ایران را صاحب حق و خود را تنها کارگزار اعاده این حق بداند.
این سرزمین کهن.
با زخمهای کهنهاش.
هنوز هم به ایستادن باور دارد.
هنوز به فردایی روشنتر فکر میکند؛ و ما، اگر هنوز دلنگران آیندهایم.
اگر هنوز از اصلاح سخن میگوییم.
برای همین باور است:
باور به اینکه این سرزمین.
با مردمش.
و برای مردمش.
میتواند دوباره راه خود را پیدا کند.
این انتخاب تاریخی ماست:
در کنار مردم.
برای ایران.»