آمریکا تنها کشوری است که میتواند همزمان در شرق آسیا، اروپا، خاورمیانه و آمریکای لاتین حضور فعال یا بازدارنده داشته باشد، بدون آنکه این پراکندگی جغرافیایی به فرسایش سریع قدرت ملیاش منجر شود. این در حالی است که تجربه روسیه در جنگ اوکراین یا ناتوانی چین در فراتر رفتن از محیط پیرامونی خود نشان میدهد که بسیاری از قدرتها توان شوکسازی دارند، اما فاقد ظرفیت جنگهای طولانی و پرهزینهاند. قدرت بزرگ پایدار، نه با حملات مقطعی، بلکه با توان تداوم عمل تعریف میشود.

دیدارنیوز-مرتضی بنانژاد*: درک جایگاه ایالات متحده آمریکا در نظام بینالملل قرن بیستویکم مستلزم بازاندیشی در مفهوم «قدرت بزرگ» است. در ادبیات کلاسیک روابط بینالملل، قدرت اغلب با شاخصهای کمّی همچون حجم تولید ناخالص داخلی یا شمار تسلیحات نظامی سنجیده میشد، اما تجربه سه دهه گذشته نشان داده است که قدرت بزرگ پایدار، پدیدهای مرکب و نهادی است؛ پدیدهای که نهتنها قادر به اعمال زور، بلکه واجد توان ساخت، حفظ و مدیریت نظم در مقیاس جهانی است. از این منظر، اگرچه بازیگران متعددی در نظام بینالملل حضور دارند که در برخی حوزهها واجد قدرت قابلتوجهاند، اما تنها ایالات متحده آمریکا توانسته است مجموعهای متوازن، درهمتنیده و ماندگار از مؤلفههای قدرت را حفظ کند؛ مجموعهای که آن را به یگانه قدرت بزرگ پایدار قرن بیستویکم تبدیل کرده است.
زیربنای این پایداری، اقتصاد عمیق و ساختاریافته آمریکاست؛ اقتصادی که نه بر یک منبع خاص، بلکه بر شبکهای پیچیده از تولید صنعتی پیشرفته، فناوریهای نوظهور، نظام مالی مسلط، شرکتهای فراملی و بازار مصرف داخلی گسترده استوار است. این ویژگی به آمریکا امکان میدهد تا نهتنها هزینههای سنگین نظامی و امنیتی را در بلندمدت تأمین کند، بلکه همزمان فشارهای ناشی از بحرانهای مالی، تحریمها یا جنگهای فرسایشی را جذب و مدیریت نماید. در مقابل، کشورهایی مانند روسیه که اقتصاد آنها وابستگی بالایی به صادرات انرژی دارد، یا حتی چین که با وجود رشد اقتصادی چشمگیر همچنان به بازارهای مصرف و نظام مالی جهانی وابسته است، فاقد این سطح از خودبسندگی ساختاری هستند. قدرت بزرگ پایدار، پیش از آنکه بر تسلیحات متکی باشد، بر اقتصاد تابآور تکیه دارد؛ و این دقیقاً همان نقطهای است که آمریکا را از سایر رقبا متمایز میسازد.
بر فراز این بنیان اقتصادی، توان نظامی فرامنطقهای ایالات متحده قرار دارد؛ توانی که نه صرفاً به قدرت تخریبی، بلکه به قابلیت حضور، بازدارندگی و مدیریت بحران در مقیاس جهانی اشاره دارد.
آمریکا تنها کشوری است که میتواند همزمان در شرق آسیا، اروپا، خاورمیانه و آمریکای لاتین حضور فعال یا بازدارنده داشته باشد، بدون آنکه این پراکندگی جغرافیایی به فرسایش سریع قدرت ملیاش منجر شود. این در حالی است که تجربه روسیه در جنگ اوکراین یا ناتوانی چین در فراتر رفتن از محیط پیرامونی خود نشان میدهد که بسیاری از قدرتها توان شوکسازی دارند، اما فاقد ظرفیت جنگهای طولانی و پرهزینهاند. قدرت بزرگ پایدار، نه با حملات مقطعی، بلکه با توان تداوم عمل تعریف میشود.

با این حال، وجه تمایز اصلی ایالات متحده در مقایسه با سایر قدرتها، شبکه گسترده و نهادمند اتحادهای آن است. آمریکا به جای اتکا به روابط مقطعی یا اتحادهای شکننده، معماری امنیتی و سیاسیای ایجاد کرده که در آن، منافع متحدان بهطور ساختاری با بقای نظم آمریکامحور گره خورده است. این ویژگی را میتوان در مقایسه میان روابط آمریکا با متحدانش و روابط روسیه یا چین با شرکای خود بهوضوح مشاهده کرد.
کشورهایی مانند سوریه در دوره اسد، کوبا یا کره شمالی، بیش از آنکه متحدان واقعی قدرتهای بزرگ باشند، وابستگانی پرهزینهاند که بقای آنها نه از سر تعهد نهادی، بلکه بر اساس محاسبات مقطعی صورت میگیرد. قدرتی که قادر به ساخت اتحاد پایدار نباشد، ناگزیر در لحظات بحرانی تنها میماند.
در این نقطه، مسئله مشروعیت و قدرت نرم اهمیت دوچندان مییابد. ایالات متحده، با وجود همه انتقادات و چالشها، همچنان توانایی تولید روایت مسلط از نظم جهانی را در اختیار دارد؛ روایتی که از طریق نهادهای بینالمللی، رژیمهای حقوقی، قواعد تجارت جهانی و حتی الگوهای حکمرانی بازتولید میشود. بسیاری از کشورها ممکن است با سیاستهای خاص واشنگتن مخالفت کنند، اما در عمل در چارچوب نظمی فعالیت میکنند که آمریکا بنیانگذار آن بوده است. در مقابل، روسیه فاقد جذابیت هنجاری پایدار است و چین نیز علیرغم سرمایهگذاریهای عظیم اقتصادی، هنوز نتوانسته است الگویی هنجاری ارائه دهد که بهطور داوطلبانه مورد پذیرش گسترده قرار گیرد. تکیه چین بر وابستگی اقتصادی، جایگزین مشروعیت نظمساز نمیشود.
یکی دیگر از شاخصهای کلیدی قدرت بزرگ پایدار، توان مدیریت همزمان چند بحران بدون فروغلتیدن به واکنشهای شتابزده یا عقبنشینیهای اضطراری است. ایالات متحده بارها نشان داده است که میتواند در قبال بازیگرانی، چون کره شمالی یا کوبا، راهبرد «تحمل مدیریتشده» را اتخاذ کند؛ راهبردی که در آن، تا زمانی که هزینه عدم مداخله کمتر از مداخله مستقیم باشد، واشنگتن از اقدام قهرآمیز پرهیز میکند.
این رفتار، نه نشانه غفلت یا ضعف، بلکه محصول محاسبه هژمونیک است. قدرت بزرگ پایدار، هر بحران را تهدید وجودی تلقی نمیکند و دقیقاً به همین دلیل، قادر به حفظ منابع و تمرکز راهبردی خود در بلندمدت است.
در نهایت، آنچه ایالات متحده را از سایر قدرتها متمایز میکند، نه فقدان چالش، بلکه توان انطباق نهادی و راهبردی با تغییرات محیط بینالمللی است. آمریکا قادر است اولویتهای خود را بازتعریف کند.
بدون آنکه شالوده نظم مورد نظرش فرو بریزد. این ویژگی در هیچیک از قدرتهای رقیب بهصورت کامل مشاهده نمیشود. روسیه بیشتر کنشگری بحرانمحور است تا نظمساز، چین هنوز از پذیرش هزینههای هژمونیک پرهیز میکند، و قدرتهای اروپایی نیز فاقد استقلال راهبردی لازماند.
از اینرو، قرن بیستویکم بیش از آنکه شاهد افول قدرت آمریکا باشد، صحنه تثبیت یک واقعیت ساختاری است: ایالات متحده آمریکا تنها کشوری است که واجد اقتصاد مقاوم، توان نظامی فرامنطقهای، شبکه اتحادهای پایدار، مشروعیت نهادی و ظرفیت مدیریت همزمان بحرانهاست. این ترکیب منحصربهفرد، آمریکا را نه صرفاً به بازیگری قدرتمند، بلکه به تنها قدرت بزرگ پایدار عصر حاضر تبدیل کرده است.
پینوشت؛ چه ایالات متحده را به عنوان نظامی بدانیم که با زیرپا گذاشتن قواعد حقوق بین الملل، درصدد ایجاد نظم نوین جهانی بر مبنای قدرت است و یا این کشور را دشمنی ستیزه جو و استکباری؛ شناخت واقعی دشمن از ضروریات است. این یادداشت، تلاشی اجمالی برای شناخت بهتر آمریکاست.
* کارشناس و تحلیلگر مسائل آمریکا