
سی ام آذرماه، به مناسبت پانزدهمین سالگرد درگذشت آیت الله منتظری، نشستی در منزل یکی از علاقمندان زنده یاد آیت الله منتظری در قم برگزار شد.
دیدارنیوزـمسعود پیوسته: سی ام آذرماه، به مناسبت پانزدهمین سالگرد درگذشت آیت الله منتظری، نشستی در منزل یکی از علاقمندان زنده یاد آیت الله منتظری در قم برگزار شد که فضای عمومی اش یادآور سالهای ۵۶ و ۵۷ بود و آدم یاد دعای کمیل نسبتا مخفیانهی آن سالها در منازل میافتاد با همان ویژگیهای ساده و صافدلانه و امیدوار در مراسم که فاصلهای بین میزبان و میهمان نبود و حضورشان یک اندازه، متعهدانه و مسئولانه بود؛ و حالای ۱۴۰۳ انگار باز تکرار همان روحیات و شوق و امید در مراسم بزرگداشت آیت الله منتظری بود با این پیوست که میشد محدودیت و تنگنا را دوباره حس کرد.
در فضای محدود و در لا به لای داربستها و چادر بر سقفِ مجلس، افراد مشتاق را میشد دید که خود را از تهران و شهرستانها به قم و این منزل رسانده بودند تا جلوههایی از زیست شفقت آمیز توأم با رنج و مشقتِ آیت الله منتظری را در کلام و نگاه سخنوران حاضر در مراسم بزرگداشت ببینند.
جمعی از فضلا و علمای حوزه علمیه قم، از جمله از مجمع محققین و مدرسین حوزه؛ و تنی چند از اعضاء محترم بیت مرحوم آیت الله صانعی و چهرههای سیاسی و ملی، چون احمد منتظری و حبیب الله پیمان و لطف الله میثمی و ... در این مجلس گرامیداشت حضور داشتند.
نخستین سخنران، محمدتقی فاضل میبدی، عضو مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم بود. موضوع سخنش، تحولات فقهی و فکری آیت الله منتظری همراه با تحولات زمان بود. او ابتدا از صفا و صداقت و خلوص آیت الله منتظری گفت و از «فقیه آزاده» بودنش؛ و آزادی خواهی اش را برآمده از آزادگی اش دانست.
وی بحثش را از همان دوره مشروطیت و مشروعه خواهان و مشروطه خواهان شروع کرد تا رسید به انقلاب ۵۷ و بحث ایدئولوژیک بودن انقلاب که مرحوم مطهری مطرح کرده بود و کتاب پیرامون انقلاب اسلامی اش. قانون اساسی پس از انقلاب را تدوام مشروعه خواهی برشمرد و جا انداختن ولایت فقیه در قانون اساسی را برعهدهی مرحوم دکتر بهشتی دانست و گفت: «مرحوم دکتر بهشتی به مخالفان ولایت فقیه، مانند سحابی و جواد حجتی کرمانی، فرصت و میدان بروز عقیدهی مخالف شان را نمیداد، اما آیت الله منتظری بر این باور بود ولایت فقیه، منصوب از بالا نیست.
ولایت فقیه را از آسمان به زمین آورد؛ و به تعبیر ژان ژاک روسو و منتسکیو و امثالهم، ولایت فقیه را جزو قراردادهای اجتماعی معرفی کرد. یعنی ولایت فقیه باید براساس انتخابات مردم باشد. ولایت فقیه هم که انتخاب مردم نباشد، مشروع نیست. بنده معتقدم اگر آن موقع، روی این بحث آیت الله منتظری کار میشد، ایشان را تا حدودی از مشروعه خواهان جدا میکرد. مسألهی دیگری که در نظام فکری آیت الله منتظری آن اواخر شکل گرفت، موضوع احکام اجتماعی است که حوزهی علمیه به لحاظ بررسی علمی سراغش نرفت. مثالی که بزنم همین قانون عفاف و حجاب است که نه با عقل جور است و نه با شرع. اگر بگویم این را خوراج نوشته اند، بهتر است تا بگویم این قانون را مشروعه خواهان نوشته اند.»
این عضو مجمع محققین و مدرسین، در بخش پایانی سخنانش وارد بحث «انتقاد از خود» آیت الله منتظری شد که در سالهای پایانی عمرش، به موضع نگاه به خود و رفتار و پندار خود رسیده بود.
فاضل میبدی ادامه داد: «خب، خیلی از دانشمندان دنیا به نام «اعترافات» به منظومهی فکری خود پرداخته اند که آقا سی سال پیش، آن گونه میاندیشیده ام، حالا به گونهای دیگر میاندیشم.
آیت الله منتظری در آن کتاب انتقاد از خود، هم به انتقاد از منظومهی فکری خودش میپردازد و هم به عملکرد شخصی خودش. در انتقاد از خود، در منظومه فکری اش، رفته آنجا که بحث ولایت فقیه بوده. خب از دو جهت، به ایشان در این مورد ظلم شد. یک اینکه، حرف ایشان درست فهم نشد و دوم اینکه، بعضی از دوستان ایشان، چون به ایشان نزدیک بودند، در برابر آن تطاولها و آن تجاوزهایی که نسبت به حریم ایشان صورت گرفت، ساکت ماندند؛ و اگر انسان از خودی دفاع نبیند و سکوت ببیند، بیشتر زجر میکشد تا اینکه از دیگری بخواهد اهانتی ببیند. در عین حال، ایشان آن حریتی که عرض کردم از آن صفا و صداقت و خلوصش برجوشیده و برخاسته بود، میآید همان بحث قانون اساسی را پیش میکشد و بحث ولایت فقیه را.
میفرمایند که ایراد دیگر (کارهایی که اول انقلاب کردیم) همان اول انقلاب، تعجیل در تدوین و تصویب قانون اساسی است.»
مقصود فراستخواه، جامعه شناس، سخنران دوم این مراسم بود که درباب آیندهی دین و مرجعیت دینی در ایران بالحنی متواضعانه با بکارگیری کلمات و جملاتی مانند «با درک دانش آموزی ام» که در جریان سخنرانی بسامد داشت، گفت: «برای اینکه این بحث، خوب فهم شود شاید نیاز به یکی دو کارگاه روزانه است، ولی اینجا و در این فرصت محدود، فقط عناوین و سرفصل هایش رو میگویم. بیش از سه دهه پیش، با درک دانش آموزی ام، سیاه مشقی با عنوان سرآغاز نواندیشی معاصر نوشتم و در آن کتاب، از متفکران جهان اسلام، مانند علی عبدالرزاق مصری بحث کردم. کتاب الاسلام و اصول الحکم.
عبدالرزاق مصری معتقد به جدایی دین از دولت است. او بر این باور است که حتی پیامبر اسلام (ص) به اقتضاء شرایط، حکومت ایجاد کرد؛ و الا ذات رسالتش این نبود. عبدالرزاق مصری معتقد است که جدایی دین از دولت، هم به نفع دمکراسی است؛ و هم پاسخگویی دولت را بیشتر میکند و همین طور، کنترل دولت را راحت تر؛ و همین طور حفظ اصالت دین میکند و آیات دین. چون جامعه است که دین را جلو میبرد و وجدانهای انسانی.
در سه دهه گذشته، این نظریهی عبدالرزاق مصری در ایران هم آزموده شد و معلوم شد دین در ایران، همچنان بخشی از فرهنگ و بخشی از جامعه است و در جانها و دلها وجود دارد، ولی، چون تداعی سیاسی دارد، خلط شده است با حکمرانی، سیاست به مفهوم دولت، در نتیجه در ذهن و جان برخی از طیفهای اجتماعی، آن نفوذش را از دست داده و ملکوک شده و مناقشه برانگیز.
بیش از دو دهه پیش هم در بحثی در انجمن جامعه شناسی ایران، توضیح دادم که مرادم از تفکیک دین از دولت، به معنای خصوصی سازی اسلام و دین نیست. بلکه دین اجتماعی است. دین فرهنگی، دینی که از طریق نهادهای اجتماعی متبلور میشود.
به نظرم آرای مرحوم آیت الله منتظری در این اواخر عمر، همان طور که آقای فاضل میبدی فرمودند، به همین سمت سوق پیداکرد.»
این جامعه شناس، در بخش دیگری از سخنانش به حضور دین در متن و بطن جامعه اشاره کرد و گفت: «هم دینداری و هم عقلانیت در یک جامعه، بیشتر از یک فقیه است. بیشتر از یک مسئول دولت است. بیشتر از یک حاکم است. حاکم هرقدر هم که عقل داشته باشد، عقل کل نیست. عقل کل در جامعه است؛ و اگر حکومت راست میگوید از نهادهای دینی حمایت کند و بودجه بدهد. به حوزهها به دانشگاه ها. از مطالعات و پژوهشگرهای دینی حمایت کند. نه آنکه خودش متولی شود و با خواستههای ایدئولوژیکش، اهداف خاصی را دنبال کند.»
فراستخواه در پایان کلامش اشارهای به تحقیق و تحلیلش در موضوع «طیف دین تا نادین در ایران» اشاره کرد که در یکصد و چهلمین شماره ماهنامه چشم انداز ایران منتشرشد. وقتی به کلمهی چشم انداز رسید، نگاهش به مهندس لطف الله میثمی در ردیف اول مجلس افتاد و ضمن ابراز قدردانی از شخصیت آزادهی او، میثمی را مراد دل خطاب کرد.
وی در این مطالعه و تحقیقش به انواع دینهای موجود در ایران رسید. دین اجتماعی، دین فرهنگی، دین سنت گرا، دین عرف گرا، دین خانه ها، دین عمومی و... فراستخواه، چهار سناریو را بسته به اینکه عاملان دینی ما چه رفتاری کنند و ساختارهای ما چگونه باشد، در برابر دین سیاسی و عمومی قرار داد.
یک: اگر عاملان دین خوب عمل کنند و ساختار، آمادگی تحول داشته باشد، در آینده شاهد دین سفید خواهیم بود. یعنی دینی که مدنی و فرهنگی است و در بهبود جامعه و سعادت عمومی مشارکت میکند.
دو: اگر عاملان دینی درست عمل کنند، ولی ساختار تحول پیدانکند، با دین سبز روبرو میشویم. به این معنا که دین، تحول خواه است، ولی حاکمیت، تن به تحول نمیدهد، بنابراین رویکرد دین، همچنان اصلاح گرایانه است و از حقوق مردم در دین دفاع میکند.
سوم: چنانچه تغییر و تحولی در ساختار پدید بیاید، اما عاملان دین نتوانند کاری کنند، ایران آینده، دچار دوگانگی دین و سکولاریسم میشود. دین سرخ؛ و خشونت گرا میشود؛ و چهارم:، اما اگر نه عالمان دین بتوانند درست کارکنند و ساختار هم متصلب بماند و اتفاقی در آن نیفتد، در آینده با یک دین سیاه روبرو میشویم. دینی که دولتی است و از دیگرسو، شاهد دین زدایی و دین گریزی خواهیم بود و تداعی کنندهی خشونت، که چنین مباد. اگر مواجه با دین سیاه شویم، این نشانهی زایل شدن ارزشها و هویت و فرهنگ ما خواهد بود.»
دیگر سخنران این مجلس بزرگداشت، سید هاشم هدایتی، کنشگر تحول خواه کرد بود که کلام از جان برآمده و بغض آلودش بر جان مخاطبان حاضر در نشست، نشست.
همو که گفته بود ۴۴ سال پیش به قم آمدم و به محضر آیت الله منتظری شرفیاب شدم و حالا پس از این همه سال، بار دوم است که در قم، پشت میکروفون آمده ام.
هدایتی گفت: «مخاطب من شما هستید که در این جمع حاضرید. هیچ حرفی با حکمرانان ندارم و نا امید شدم. پس از بیست سال انقلابی گری تخته گاز، هرچه توانستم برای انقلاب و آرمان هایش انجام دادم. هر هزینهای که لازم بود. از آبرو تا جان خانواده. در این هفت هشت سال به خودم و به شهرم برگشتم که فکرکنم چه باید کرد. چه میشود و آینده به کجا خواهد رسید.»
هدایتی با توجه به صحبتهای فراستخواه در مجلس بزرگداشت آیت الله منتظری، که در فعالیتهای پژوهشی اش به ابداع کلمهی «کنشگری و کنشگران مرزی» رسیده بود و مرادش کنشگران اجتماعی و فرهنگی است که در مرز و بین دیوان دولت و ایوان ملت در حال ترددند، خطاب به او گفت آقای دکتر فراستخواه عزیز، شما از کنشگران مرزی گفته اید، چه خوب است سراغ «کنشگران مرزنشین» هم بروید و ببینید چه میکشند. کنشگران مرزنشین که در تمام مصیبت ها، گوشت دم توپ بودند و سهم شون غصه و غم بود و خون. همانان که در شادیها فراموش میشوند.»
هدایتی در بخش دیگری از سخنانش گفت: «ما هرگز جدا نبودیم از این مملکت و نمیخواهیم هم جدا شویم. جناب فاضل میبدی! من را که راه نمیدهی به هیچ جای حاکمیت، آن وقت، من تجزیه طلبم؟! بعد ۴۵ سال والله شرم آور است، با ناز و ادا گفتند اجازه دادند یک نفر بتواند بیاید معاون رئیس جمهور شود! نه وزیر که درمعرض رأی باشد، این برادری است؟! این هموطنی است؟! یک بار پیش نویس یک بیانیه را نوشتم زمانی که در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بودیم و با جناب محمد سلامتی که سلامت باشند یک جدل کوچولو با ایشان داشتم سر همان بیانیه که میخواستیم صادر کنیم در باره اقوام و مذاهب.
گفت نه این جوری نیست و من کردستان آمدم، آشنا هستم با کردستان. یک بار دو روز در بانه بودم و سه روز در فلان جا. گفتم نه، (با بغض ادامه میدهد) باید بانهای باشی تا درد بانهای را بفهمی. باید کرد باشی تا درد کرد را بفهمی. این جوری نمیشود. من حرفم سیاسی نیست ها، اصلا کاری با حکومت ندارم، شما با این همه هُل دادن و تابلوی ورود ممنوع، این جور که نمیشود. شما یک نفر از همان سال ۵۹ استخدامی کرد اهل سنت نذاشتید، نه یکی، دو تا سه تا. مگر میشود؟!
خواهش میکنم به عنوان برادر کوچک تان، این نگرانیهای دکتر فراستخواه و مرا جدی بگیرید. آیندهی سعادتمند ایران در این است که دل کنشگران مرزنشین را به دست آورید.»
پایان بخش مراسم بزرگداشت آیت الله منتظری، سخنرانی ناصر مهدوی، عرفان پژوه و شارح و مفسر مثنوی بود که درباب ایمان و شکوه انسان سخن گفت.
وی در همان دقایق آغازین نطقش به اقتضاء شرایط خارج و داخل، سراغ نیچه رفت و خدای مرده اش را زنده کرد و گفت: «زمانی که نیچه فریاد میزد خدا مرده است، خشنود و خرم نیست، عدهای خب، آن پایین نشسته اند و این را مسخره اش میکنند و میگویند دوباره از جنگل به میان آدمیان آمده، یا از سر لابه و ناله میگوید خدا مرده است؛ و بعد میگوید شما آدمهای زشت، خدا را کشتید. هیچ امیدی نداشت، میدانست وقتی خدا بمیرد، خیلی از ارزشها فرو میپاشند. خیلی از آن چیزها که به زندگی گرما و معنا میدهند و ارزش میبخشند، ممکن است از دست آدمها بروند. به همین دلیل، پیش بینی میکرد دنیای مدرن، دنیای نیهیلیستی است. پوچ است؛ و آدمها وقتی خدا را بکشند، آن وقت، خودشان مجبورند وارث قدرت خدا شوند.
آنگاه میتوانند سراسر زمین را جنگ و آشوب و درگیری و مشکلات دیگری ایجاد کنند. عملا هم تئوری نیچه واقعی شد. شما همین قرن بیستم را میبینید در اوج مدرنیسم، شاید بیشترین قتلها رخ داده است. خب این خدا مرده است، یه اتفاق دیگری دارد در جامعه ما هم رخ میدهد. اینجا هم به نظر میرسد عدهای بنا دارند که خدا رو بکشند. وقتی میگوییم خدا مرده است، نه به معنای متافیزیکی، که جهان ناگهان تغییر ماهیت دهد، نه، همه میدانید این جهان دارد آن به آن آفریده میشود. خدا حضور دائمی در آفرینش دارد.
این خلقت مدام است. خدا هر لحظه میبارد. وقتی میگوید خدا مرده است، یعنی خدا از ذهن مردمان بیرون آمده. به قول دوست عزیزی، ما شده ایم خداباورانِ بی خدا! به این معنا میگوید خدا مرده است. این است که اینجا باید ببینیم آیا میتوانیم ارزشهای تازهای را در برابر این نگاهی که دارد در برابر خدا میایستد، تولید کنیم؟ اومانیسم آمد، ولی نوع افراطی اش آمد که میخواهد جایگزین خدا شود!
امروز که از عشق میگوییم، عملا نوعی مبارزه علیه خشونت است. مقابله با کج بینی است. ما دینی را ترویج کردیم که پیام آور خشونت بوده. ما دینی را ترویج کردیم که آدمیان را تقسیم کرده.»
مهدوی در دقایق پایانی سخنانش درباره ویژگی ممتاز مرحوم آیت الله منتظری گفت: «علت دلبستگی ام به آقای منتظری، فقط بخاطر مبارزات سیاسی و اینکه در مقابل آن اعدامها ایستاد و قدرت را پس داد نیست. همهی اینها عالی، اما شخصا باور دارم که آقای منتظری نماینده و الگویی از الهیات است. الگویی که در آن خدا قادر است، ولی عاقل است و عادل است. خدا عقل دارد، ولی عشق میورزد. یعنی نمیتوانی به نام دین، کاری غیرعقلانی و کار خشونت آمیزِ ضد محبت انجام دهی.
ببینید، دو تا الگو در برابر هم ایستاده اند. الگوی دینداری خدایی که قهار است و پاسبان است و نگهبان است و هر کاری که دلش بخواهد میتواند انجام دهد، با نقدها و جسارتها در حال فروپاشی است و الگویی که میگوید خدایی که قاهر است قدار است و خلاق است، اما عاقل است و حکیم و عاشق است که به نظرم این الگو در حال زنده شدن و گسترش است. در الگوی نخست، پیامدش بردگی انسان و جشن تکلیف انسان است و در الگوی دوم، پیامدش عظمت انسان است و قدرت خلاقیتش و توانایی تغییر در جریان زندگی اش.»