
دیدارنیوز ـ
مسلم تهوری: بررسی کتب تاریخ و سیره امامان علیهمالسلام آکنده از تجلیل و تبجیل حضرات معصومین توسط اصحاب و دوستداران آنان است. اما نعمت امامان معصوم منحصر به دوستداران آنها نیست بلکه بسیاری از دشمنان نیز که سر سوزن انصافی داشتهاند لب به ستایش آن بزرگواران گشودهاند. امام حسن عسکری علیهالسلام نیز بهعنوان پیشوای یازدهم شیعیان مورد اکرام دوست و دشمن قرار گرفته است. در این بین به دو نمونه اشاره میکنیم:
الف ـ احمد بن عبیدالله بن خاقان قمی نماینده خلیفه عصر و متصدی خراج شهر قم بود. او با اینکه یکی از دشمنان سرسخت و از آزار دهندگان اهلبیت علیهمالسلام بود، در مورد ویژگیهای اخلاقی امام حسن عسکری علیهالسلام میگوید: من در شهر سامراء هیچ کس از علویان را از لحاظ رفتار و وقار و پاکدامنی و نجابت و بزرگواری برتر از ابومحمد ابنالرضا (امام عسکری علیهالسلام) نه دیدم و نه شناختم. او در میان خاندان خویش و قبیله بنیهاشم و سرلشکران و وزیران و سایر مردم و حتی در میان سالخوردگان و اشراف محترمتر و عزیزتر از همه بود، این حقیقت را من با چشم خودم مشاهده کردم. روزی در کنار پدرم ـ که یکی از افراد سرشناس دستگاه خلافت بود ـ ایستاده بودم و در آن روز پدرم جلسه عمومی داشت و همه افراد را به حضور میپذیرفت. ناگهان نگهبانان خبر آوردند که ابومحمد ابنالرضا دم در ایستاده است. پدرم با صدای بلند گفت: اجازه دهید وارد شود.
من از این گفتوگو شگفت زده شدم، زیرا تا آن لحظه ندیده بودم که در حضور پدرم جز خلیفه و ولیعهد وی، کس دیگری را با کنیه به او معرفی نمایند. سپس تازه جوانی گندمگون، خوش قامت، زیباروی و با اندامی موزون، با جلال و وقار ویژه وارد اتاق شد. پدرم با دیدن وی از جای برخاست و چند قدم به استقبالش رفت، با آنکه تا آن لحظه ندیده بودم که چنین رفتاری را با یک نفر هاشمی و یا یکی از فرماندهان لشکری نشان داده باشد. چون نزدیکش رسید، دست بر گردن او انداخته و از صورت و سینهاش بوسیده و دستش را گرفت و در روی تخت خود نشانید و خودش نیز پهلوی او نشست و با او به گفتوگوی صمیمانه پرداخت. پدرم در ضمن صحبت به او «فدایت شوم» میگفت. از برخورد احترام آمیز پدرم با این جوان ناشناس هر لحظه بر حیرتم افزوده میشد. هنگام خداحافظی پدرم با احترام فوقالعاده او را بدرقه کرده و او رفت.
احمد بن خاقان در ادامه میافزاید: بعد از رفتن او، من به غلامان پدرم گفتم: این چه کسی بود که او را در حضور پدرم با کنیه یاد کردید و پدرم با او این چنین رفتاری محترمانه داشت؟! گفتند: او یکی از علویان است که به او حسن بن علی میگویند و به ابنالرضا معروف است. شگفتی من بیشتر شد. هنگام شب وقتی پدرم تنها شد، به او گفتم: پدر! این جوان که صبح او را دیدم چه کسی بود که نسبت به او چنین احترام نمودی و در گفتوگوی با او «فدایت شوم» میگفتی؟! و خودت و پدر و مادرت را فدایش میساختی؟ گفت: «پسرم! او امام رافضیان است، او حسن بن علی است که به ابنالرضا معروف است». آنگاه پدرم بعد از اندکی سکوت در ادامه سخنانش چنین گفت: پسر جان! اگر حکومت از دست خلفاء بنیعباس بیرون رود، هیچ کس از بنیهاشم جز او سزاوار آن نیست و این به جهت فضیلت، پاکدامنی، زهد و پرهیزگاری و اخلاق شریف و شایستگی ذاتی اوست. اگر پدر او را دیده بودی، مردی بزرگوار، نجیب و شخصیت با فضیلتی را دیده بودی». با شنیدن این سخنان اندیشه و نگرانیم دو چندان شد و خشمم نسبت به پدر افزون گشت. به نظرم سخنان پدر اغراق آمیز میآمد و بعد از آن دلم میخواست در مورد حسن بن علی پرسوجو کنم و پیرامون شخصیت وی کاوش و بررسی نمایم. از هیچیک از بنیهاشم و سران سپاه و نویسندگان و قاضیان و فقیهان و دیگر افراد، درباره حسن بن علی سؤالی نکردم مگر آنکه او را نزد آنان در نهایت بزرگی و ارجمندی یافتم. مقام بلند و سخنان نیک و تقدم بر فامیل و سایر بزرگان، از جمله ویژگیهایی بود که من از زبان آنان در ستایش حسن بن علی شنیدم. بعد از این، ارزش و مقام وی در نظرم بزرگ آمد و فهمیدم که دوست و دشمن او را به نیکی یاد کرده و میستایند.
ب ـ محمد بن اسماعیل میگوید: علی بن نارمش که دشمنترین افراد نسبت به اولاد علی بن ابیطالب علیهمالسلام بود، موظف به زندانبانی امام حسن عسکری علیهالسلام شد. به او دستور دادند که هر چه میتوانی بر او سخت بگیر. حضرت عسکری علیهالسلام بیش از یک روز نزد او نبود که احترام و بزرگداشت آن حضرت در نظر او به جایی رسید که در برابر امام عسکری علیهالسلام چهره بر خاک میگذاشت و دیده از زمین بر نمیداشت. امام از نزد او خارج شد در حالی که بصیرت او به آن حضرت از همه بیشتر و ستایشش برای او از همه نیکوتر بود.
توصیه به تفکر و تعقل
از جمله تعالیم امام عسکری علیهالسلام پرورش نیروی تفکر و تعقل در افراد است. در بسیاری از موارد سیره امام عسکری به جای تحکم و امر و نهی توصیه به تفکر و تعقل بود.
ابن شهر آشوب مینویسد: اسحاق کندی فیلسوف عراقی بود. نقل است وی به تألیف کتابی با موضوع تناقضات قرآن همت گماشت. او آن چنان با شور و علاقه مشغول تدوین این کتاب گردید که از مردم کناره گرفته و به تنهایی در خانه خویش به این کار مبادرت میورزید، تا اینکه یکی از شاگردانش به محضر پیشوای یازدهم شرفیاب شد. امام به او فرمود: «آیا در میان شما یک مرد رشید پیدا نمیشود که استاد شما را از این کارش منصرف سازد؟!» عرض کرد: ما از شاگردان او هستیم، چگونه میتوانیم در این کار یا کارهای دیگر به او اعتراض کنیم؟! امام فرمود: «آیا آنچه بگویم به او میرسانی؟» گفت: آری. فرمود: «نزد او برو با او انس بگیر و او را در کاری که میخواهد انجام دهد یاری نما، آنگاه بگو سؤالی دارم، آیا میتوانم از شما بپرسم؟ به تو اجازه سؤال میدهد. بگو: اگر پدیدآورنده قرآن نزد تو آید، آیا احتمال میدهی که منظور او از گفتارش معانی دیگری غیر از آن باشد که پنداشتهای؟ خواهد گفت: امکان دارد. و او اگر به مطلبی توجه کند، میفهمد و درک میکند. هنگامی که جواب مثبت داد، بگو: از کجا اطمینان پیدا کردهای که مراد و منظور عبارات قرآن همان است که تو میگویی؟ شاید گوینده قرآن منظوری غیر از آنچه تو به آن رسیدهای داشته باشد و تو الفاظ و عبارات را در غیر معانی و مراد متکلّم آن به کار میبری؟!» آن شخص نزد اسحاق کندی رفت و همانطوری که امام به او آموخته بود، با مهربانی تمام با او انس گرفت، سؤال خود را مطرح کرد و او را به تفکر و اندیشیدن وادار نمود. اسحاق کندی از او خواست سؤال خود را تکرار کند، در این حال به فکر فرو رفت و این احتمال به نظر او ممکن آمده و قابل دقت بود، برای همین شاگردش را قسم داد که منشأ این پرسش را برای او بیان کند. او گفت: به ذهنم رسید و پرسیدم. استاد گفت: باور نمیکنم که به ذهن تو و امثال تو این پرسش خطور نماید، راستش را بگو، این سؤال را از کجا آموختهای؟ شاگرد گفت: ابومحمد عسکری به من یاد داد. استاد گفت: آری، الان حقیقت را گفتی. چنین سؤالی جز از آن خاندان نمیتواند باشد. آنگاه نوشتههای خود را در این زمینه در آتش سوزانید.
فرهنگ صرفه جویی
ترویج فرهنگ صرفه جویی و برنامهریزی صحیح در زندگی موجب رشد اقتصادی و از زیر ساختهای توسعه اجتماعی و بالندگی اقتصادی یک جامعه محسوب میشود. در سیره امام حسن عسکری علیهالسلام در این رابطه نکات قابل توجهی وجود دارد و در ذیل نمونهای از آن را میخوانیم:
محمد بن حمزه سروری میگوید: توسط ابوهاشم جعفری که با هم دوست بودیم نامهای به محضر امام عسکری علیهالسلام نوشته و درخواست کردم که آن حضرت دعا کند تا خداوند متعال در زندگی من گشایشی ایجاد بفرماید. وقتی که جواب را توسط ابوهاشم دریافت کردم، آن حضرت نوشته بود: «ماتَ ابْنُ عَمِّک یحْیی بْنِ حَمْزَة وَ خَلَّفَ مِأَةَ أَلْف دِرْهَمٍ وَ هِی وارِدَةٌ عَلَیک، فَاشْکرِاللّهَ وَ عَلَیک بِالأِقْتِصادِ وَ اِیاک وَ الْأِسْرافَ، فَاِنَّهُ مِنْ فِعْلِ الشَّیطَنَةِ؛ پسر عمویت یحیی بن حمزه از دنیا رفت و مبلغ صد هزار درهم ارث باقی گذاشت و این درهمها بر تو وارد میشود (به ارث به تو میرسد) پس خدا را سپاسگزاری کن و بر تو باد به میانهروی، و از اسراف بپرهیز که اسراف از رفتارهای شیطانی است.» بعد از چند روزی، پیکی از شهر حرّان آمده و اسنادی را مربوط به دارایی پسرعمویم به من تحویل داد. من با خواندن نامهای که بین آن اسناد وجود داشت، متوجه شدم که پسرعمویم یحیی بن حمزه دقیقا همان روزی فوت کرده است که امام علیهالسلام آن خبر را به من داد به این ترتیب از تنگدستی و فقر رهایی یافته و بعد از ادای حقوق الهی و احسان به برادرهای دینیام، طبق دستور امام علیهالسلام زندگی خود را بر اساس میانهروی تنظیم نموده و از اسراف و ولخرجی پرهیز نمودم و به این ترتیب زندگیام سامان یافت در حالی که در گذشته فردی مبذّر و اسرافکار بودم.