
صندوق پست محله ما تنهاترین موجود کوچه است، حتی رفیق قدیمیاش، باجه تلفن عمومی هم خیلی وقت است که گذاشته و رفته.
دیدارنیوز ـ آرش راهبر: صندوق زرد رنگ محله ما، کنار پیادهرو و در سکوت و خاموشی به زمین چسبیده است. هست، ولی انگار که نیست. هست، ولی هیچ کس نمیبیندش. شمردم شاید روزی هزار نفر از کنارش رد شوند، اما دریغ از یک نظر و یک نگاه که به آن بیندازند. خود صندوق هم با آن رنگ زرد نونوار و پایه قرمز و ریشه سیمانیاش هم دیگر به این تنهایی عادت کرده است. حتی دیگر از پسر بچههای تخس و خرابکار محل هم خبری نیست که هر روز از لای درز دریچه صندوق میخواستند توی آن را ببینند.
صندوق پست محله ما تنهاترین موجود کوچه است، حتی رفیق قدیمیاش، باجه تلفن عمومی هم خیلی وقت است که گذاشته و رفته. البته که آن را بردنش به جایی نامعلوم. احتمالا به گورستان تلفنهای اتاقدار. گوشیهایی که با سیم قطور روکش فنری، وصل بودند به یک بدنه آهنی براق که رویش صفحه شمارهانداز میزد توی چشم. کیوسکهای زرد رنگی که رازهای زیادی را که از همه مردم میدانستند، بروز ندادند و با خود به گور بردند.
اگر سال ۱۳۵۱ بود، حالا صندوق پستی کوچه ما هم در دلش چه رازهایی قایم کرده بود. درونش چه گرمایی موج میزد. چه سلامها، احوالپرسیها و عاشقانههایی که آدمها برای هم نوشته و فرستاده بودند و برای مدتی آنها را در آغوش میفشرد. نامههایی پر از دلتنگی و مهر از یک سرباز در مرز به مادرش در حاشیه بیابانهای ایران یا دلنوشتهای برای نشانکردهای که قرار است به زودی خانه بخت را با مردش بسازد؛ و البته نامهای برای تبریک سال نو به پسر عمه، دختر عمو یا خالهزا و دایی جان به سوی شهر یا دهات آباء و اجدادی که حتما این جمله هم در آن نوشته شده بود که: «باری، اگر از احوالات اینجانب بپرسید لازم به عرض است که خوبم و دلتنگ دیدارتان...»
حالا و در آستانه قرن جدید و سال ۱۴۰۲، صندوق پست محله ما دلتنگترین موجود کوچه است. سال نو میشود و آدمها رختشان را تازه میکنند، اما دیگر خبری از نامه و کاغذ و کلمات مهرآمیز و جادویی نیست. هر کسی در جیبش نمره هزار آدم را دارد و اگر هم نتواند یا نخواهد که برود برای عید دیدنی، شمارهای میگیرد و «عید شما مبارک» را با امواج و از طریق ماهواره میفرستد. خیلی که طرف مهم و عزیز باشد میشود تصویرش را هم در لحظه و برخط دید. دیگر چه حاجت به کاغذ و پاکت و تمبر و کلمه و آن انتظار شورانگیز...
اینطوری است که دیگر کسی به صندوق پست زرد رنگ محله ما و همه کوچه و خیابانها کاری ندارد و سراغی از آن هم نمیگیرد. حتی دریچههای صندوق پستی پرتعداد و زشت آپارتمانها هم دیگر مدتهاست که دهانشان برای دریافت نامهای، امریهای یا احضاریهای باز نشده و زنگار بسته است.
فقط هر از گاهی ماموران پست میآیند و کلیدی بر قفل دریچه صندوق پست کوچه ما میاندازند که به وظیفهشان عمل کرده باشند و گرنه خوب میدانند که صندوق زرد رنگ دیگر مدتهاست که سترون مانده و چیزی در دل ندارد جز دلتنگی برای روزهای رونق...
اما صندوق پستی محله ما سفت سر جایش مانده است تا نشانی باشد از یک روزگار سپری شده که دیگر خیلی از آدمهایش هم رفتهاند و بین ما نیستند. صندوق زرد رنگ روزگار ما حالا پر از شادی و غم، افسوس و حسرت و نوستالژی است. کاش برای لحظهای کنارش بایستیم و گذر عمرمان را روی دور تند نظاره کنیم.
گذشته، آینه آینده است.