کم نیستند افرادی که از راه خطا و اشتباه به زندگی برگشته و تصمیم گرفته‌اند مابقی زندگی خود را به درستی ادامه دهند. آنها در برهه‌ای از زندگی خود خواسته یا ناخواسته درگیر سرقت، قتل، شرارت، اعتیاد و ... بوده‌اند، اما حالا به کمک همدردان خود آمده و قصد جبران خسارت‌های گذشته‌شان را دارند. گذشته‌ای که اکنون به شیرینی گشایش مشکلات دیگران پیونده خورده است. در واقع پذیرش اشتباه، یادگیری و پیشگیری از وقوع آن و جبران اشتباه مسیری است که برخی افراد به درستی آن را سرلوحه کار خود قرار می‌دهند.

کد خبر: ۱۲۲۶
۱۵:۵۱ - ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷
نگین باقری
 
دیدارنیوز ـ کم نیستند افرادی که از راه خطا و اشتباه به زندگی برگشته و تصمیم گرفته‌اند مابقی زندگی خود را به درستی ادامه دهند. آنها در برهه‌ای از زندگی خود خواسته یا ناخواسته درگیر سرقت، قتل، شرارت، اعتیاد و ... بوده‌اند، اما حالا به کمک همدردان خود آمده و قصد جبران خسارت‌های گذشته‌شان را دارند. گذشته‌ای که اکنون به شیرینی گشایش مشکلات دیگران پیونده خورده است. در واقع پذیرش اشتباه، یادگیری و پیشگیری از وقوع آن و جبران اشتباه مسیری است که برخی افراد به درستی آن را سرلوحه کار خود قرار می‌دهند. بنابراین خوب است که بستری فراهم شود تا از این گونه افراد به درستی حمایت شود، چرا که در غیراین صورت امکان دارد بار دیگر لغزشی در زندگی آنها رخ دهد. این گزارش با دو تن از این افراد صحبت کرده و گذشته آنها را از زبان خودشان بیان کرده است.

جلال پاک‌بین، 34‌ساله و ساکن مشهد هستم. از زمانی که یادم می آید، زندگی بسیار سختی داشتم. همه چیز برایم از سیگار شروع شد تا جایی که دیگر آن هم جوابگو نبود و مجبور شدم دنبال چیزهای دیگری بروم. به مرور زمان که سنم بالا رفت با کراک آشنا شدم و تمام هست و نیستم را به پای آن گذاشتم. دقیقا پنج سال از بهترین دوران زندگی‌ام را! آن زمان بود که به‌دلیل شغل پدرم با خانواده‌ام به تهران آمده بودم. هر کاری که لازم بود برای تهیه مصرف مواد مخدر انجام می‌دادم. بهشت زهرا سر قبرها قرآن می‌خواندم. گدایی می‌کردم، حتی به سرقت هم روی آورده بودم. آن چنان که دیگر در خانه خودمان هم جایی نداشتم. من کارتن خواب بودم، کارتن خواب خانه خودمان! کارتن خوابی این نیست که حتما زیر پل بخوابی و سقفی بالای سرت نباشد. همین که پدرت، مادرت و برادرهایت به چشم دیگری به تو نگاه کنند کافی است. آن چنان که در خانه‌مان کسی به حرف هایم گوش نمی داد. انگار مرده متحرک بودم. هیچ‌کس من را در خانه آدم حساب نمی کرد. حتی وقتی به خانه فامیل می رفتم، اقوام نگران می شدند، دو چشم داشتند، دو چشم دیگر هم قرض می گرفتند تا مبادا از خانه‌شان چیزی بردارم. این شرایط خانواده‌ام را آشفته می‌کرد.
 
در نهایت به جرم کیف قاپی دستگیر شدم و سه سالی را در زندان سپری کردم. بعد که بیرون آمدم، باز هم برایم درس عبرت نشد که نشد. برگشتم سر خانه اول و از آن چیزی که بودم بدتر شدم. آن زمان موبایل نداشتم. مادرم گفت برو اعتیادت را ترک کن تا برایت موبایل بگیرم. من هم که دنبال این چیزها بودم. خوشحال شدم. با خودم گفتم چند وقتی ترک می ‌کنم تا بدنم استراحت کند، وقتی که بیرون آمدم گوشی را از مادرم می‌گیرم و برای مصرف مواد می ‌فروشم. زندگی‌ام سراسر تکرار بود. تکرار روزهای تلخی که در دودها گم شده بودند. انگار هر لحظه به مرز نابودی نزدیک می شدم. روز از نو روزی از نو دقیقا وصف حال من بود. هر چه دست و پا می‌زدم، بیشتر در باتلاق فرو می رفتم. تا اینکه وارد کمپ شدم. وقتی از مرحله ترک اعتیاد جسمی گذشتم، غباری که در مغزم بود، کنار رفت. با خودم گفتم جلال آنقدر برای خودت ارزش نداری که بخواهی مثل باقی افراد زندگی کنی و صبح‌ها که از خاک بیدار می شوی، نیازی به مواد نداشته باشی؟ در واقع همین تلنگر زندگی‌ام را از این رو به آن رو کرد و آن زمان بود که به زندگی بازگشتم. انگار پنجره‌ای به رویم باز شده بود، امیدی که من را از تاریکی به روشنایی هدایت می کرد. از مواد فاصله گرفته و شروع به درمان کردم. این سرآغاز زندگی جدیدم بود که تا آن زمان برایم مفهومی نداشت. تجربه هایی که یکی پس از دیگری بدرقه راهم می شدند تا با توان بیشتری سختی‌ها را پشت سر بگذارم.

می‌توان یک روز بدون مواد زندگی کرد

تازه بعد از دو سال پاکی تصمیم گرفتم که ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدهم و اکنون صاحب یک دختر پنج‌ساله هستم، در حالی که حتی فکر هم نمی کردم روزی ازدواج کنم و پدر شوم. بعد از آن هم به جایی رسیدم که گذشته خود را جبران کنم. از این رو تصمیم گرفتم، چیزهایی که طی 9 سال از انجمن یاد گرفته‌ام را به همدردهایم انتقال دهم تا آنها هم بتوانند یک روز را بدون مصرف مواد مخدر پشت سر بگذارند و رنگ خوش زندگی را ببینند.
 
بنابراین‌بارها و بارها از طریق انجمن برای پیام‌رسانی به همدردهایم به کلینیک و زندان‌ها رفته و امید داده‌ام که آنها هم می توانند بدون یک روز مصرف مواد مخدر زندگی کنند. منتها فرق بهبودیافتگان با پزشکان در این است که آنها درس خوانده‌اند و علم چگونگی ترک مصرف مواد را دارند، اما من و امثال من تمام روزهای سخت اعتیاد را با گوشت، پوست و استخوان خودمان لمس کردیم. بنابراین بهتر درماندگان اعتیاد را درک می کنیم. فقط معتادان باید به خودشان بیایند و بخواهند که برای همیشه از شر مواد خلاص شوند. مقوله اعتیاد مثل ایستگاه اتوبوس است. می توانی کارتن خواب شوی، دست به سرقت بزنی، آبروی خانواده ات را ببری و ایستگاه آخر پیاده شوی. می توانی در ایستگاه های جلوتر تصمیم بگیری و به یک باره مسیر زندگی‌ات را عوض کنی. اکنون من 9 سال و چهار ماه و 30 روز است که پاک هستم و خوشحال تر آنکه می توانم تجارب خود را در اختیار افرادی چون خودم بگذارم.

کارتن‌خواب خانه خودمان بودم

کوروش تاجری هستم. 19 سال اعتیاد داشتم. اول به مشروب و حشیش، بعد هم به تریاک. از آن زمان به بعد هم روی مصرف هروئین ثابت ماندم و مدتی نیز زرورق کشیدم. در آخر هم که تزریقی شدم. اکنون 13 سال و هشت ماه و شش روز است که پاکی مواد دارم و هشت سال و چهار ماه و شش روز هم پاکی نیکوتین، حتی سیگار هم مصرف نمی‌کنم. بهتر است کمی به گذشته برگردم و بگویم به جایی رسیدم که همه چیز را از دست دادم، حتی همسرم هم با من قهر کرد و به خانه پدرش رفت. من ماندم و خانه‌ای سوت و کور و دنیایی مملو از دود. آن چنان که در خانه خودمان هم کارتن خواب شدم. صادقانه بگویم زمانی که مصرف‌کننده بودم، برای پیدا کردن مواد دست به هر کاری می زدم. از دیوار خانه مردم بالا می‌رفتم. ضبط ماشین برمی داشتم.
 
خلاصه هر چی که جلو چشمم می ‌آمد، می‌دزدیدم، چرا که اعتیاد همه چیز را از من گرفته بود و به هیچ‌چیز فکر نمی کردم جز اینکه به هر طریقی مواد فراهم کرده و آن را مصرف کنم. این در حالی است که اعتیاد در خانواده ما ریشه دوانیده بود. یک برادر دارم که هشت سال از خودم کوچک تر است. او هم مصرف‌کننده بود. زمانی که تریاک مصرف می‌ کردم برای ترک اعتیاد به کمپ رفت. بعد از او هم خدا کارت طلایی را برای من صادر کرد و به کمپ رفتم. 28 روز در کمپ ماندم. یکی دو سه سالی هم بیکار بودم. بعد از آن نشستم با همسرمم صحبت کردم که چه کار کنیم. دوست نداشتم دوباره به روزهای تاریک گذشته بازگردیم. رفتیم بهزیستی شهرستان نظرآباد. با رئیس پیشگیری حرف زدیم و گفتیم می خواهیم مرکز ترک اعتیاد بزنیم. آن زمان نظرآباد کمپ ترک اعتیاد نداشت. خلاصه تهران آمدیم، جوازمان را گرفتیم و شروع کردیم به کمپ داری. ارائه خدمت به افرادی که مثل من بودند و خانواده هایی که به‌دلیل اعتیاد عزیزانشان گریه می‌کنند. باید بگویم که دست دیگران را گرفتن نشات گرفته از گذشته سختی است که آن را پشت سر گذاشتم. درگیری هایم با همسرم، گشنگی هایمان، بی‌‌‌پولی هایم، ترور شخصیتی و هزاران مورد منفی که در زندگی‌ام بازتاب داشت. نه عروسی می توانستم بروم، نه عزا. آنقدر شرایط بد و ناگواری داشتم که در اواخر دوران اعتیادم مواد مصرف کرده و گریه می کردم. این گونه بود که تصمیم گرفتم به همدردهای خودم و خانواده‌هایشان که در حال عذاب هستند، کمک کنم، چرا که من و خانواده‌ام مثل آنها روزهای سختی را پشت سر گذاشته‌ایم.

گریه‌هایی که به خنده تبدیل شد

پدر من هم مصرف‌کننده تریاک بود. او هم هشت سالی است که ترک کرده است. یک برادر دیگر هم دارم که دیگر مصرف‌کننده نیست. در واقع ما سه برادر و یک پدر بهبودیافته هستیم. مرکز ترک اعتیادمان هم به نام «خانه طلوع خورشید» در نظرآباد است. اولین مرکز مجوز دار که دو سال متوالی کمپ نمونه استان البرز شده است. گرچه تعداد افراد تحت پوشش این مرکز به‌دلیل دوره های 21 روزه معلوم نیست. یکسری‌ها وارد شده و یکسری‌ها ترخیص می‌شوند، اما در حال حاضر 37 نفر در کمپ حضور دارند. اکنون باید بگوییم که در مرکز «خانه طلوع خورشید» گریه بیماران و خانواده هایشان به خنده تبدیل شده و این مساله تاثیر شگرفی در زندگی من گذاشته است.

منبع: روزنامه آرمان امروز/ ۱۹ اردیبهشت ۹۷
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
گفتگو
یادداشت
پربازدیدها
پربحث ترین ها
آخرین اخبار
عکس
بشنوید
فیلم