
«صبحانه در جمهوری» عنوان ستونی است از رضا ظهرابی در دیدار که با نگاهی انتقادی به مسائل سیاسی و اجتماعی ایران میپردازد. در شماره اول به مصاحبهای پرداخته شده که به تازگی در فضای مجازی وایرال شد.
دیدارنیوز ـ رضا ظهرابی*: "من خیلی ناراحتم از اینکه «خانه سبز» ساختم. خیلی ناراحتم از تمام سریالهایی که ساختم. واقعا دلم میخواد از مردم عذرخواهی کنم، چون به مردم امید واهی دادیم که یه خانه میتونه سبز بشه، یه سرزمین میتونه سبز بشه. کاش این جنسی کار نمیکردیم کاش خیلی واقعیتر کار میکردیم... چه فایده داشت این مثبت اندیشی؟ ... بعد فهمیدیم که مثبت اندیشی یعنی ماله بکشیم به همه چیز... "
هفته پیش یکی از ویدئوهایی که در شبکههای اجتماعی وایرال شد صحبتها و گلایههای «بیژن بیرنگ» کارگردان سریالهای مشهور دهه هفتاد بود که به شرایط موجود اعتراض میکند. اون با لحنی گلایه آمیز از ساخت سریال هایش ابراز پشیمانی و از مردم عذرخواهی میکند.
سریال خانه سبز واجد ویژگیهای نشانه شناسانهای است که در اینجا میخواهیم روایتی از آن بدست دهیم و بدین ترتیب راوی یکی از صبحانههایی باشیم که در جمهوری خورده نشد.
دوران پس از جنگ عملا با خطبه هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه مشهورش درباره زندگی مومنانه توام با رفاه و لزوم توجه به مصرف شروع شد. برای توسعه و سازندگی باید از جامعه ایدئولوژیک زده و همسان سازی شده جنگ فاصله میگرفتیم، جامعهای که همه چیزش معطوف به جبهه و پشت جبهه تعریف میشد باید جای خود را به جامعهای میداد که مسئله سلیقه و مصرف در آن از اهمیت ویژهای برخوردار بود.
افزایش پذیرش دانشجو، افزایش تورم، افزایش درآمد، ایجاد بنگاههای تولیدی، افزایش میزان مصرف، تغییر شکل شهرها با ایجاد فروشگاهها، از بین رفتن دید مستکبر و مستعضف، ایجاد طبقه متوسط نو و سرمایهای شدن مقولهی تحصیل و علم با ایجاد مدارس غیرانتفاعی و دانشگاه آزاد اسلامی، از نشانههای تغییر فاز زندگی در این دوره بودند. حالا شکافهی که عرصه تولید و مصرفِ جامعه مصرفی ایجاد کرده بود، داشت نشانههای خود را بروز میداد. از این زمان بود که همهچیز شروع شد.
برای پرداختن به سریال خانه سبز باید فلش بکی به چند سال پیش از آن بزنیم و سریال پر مخاطب «پدر سالار» که نمادی دیگر از دهه هفتاد است را روایت کنیم. این سریال دقیقا لحظهای از جامعه ایرانی را بازنمایی میکند که ساختار برای اولین بار تحت تاثیر سیاست جدید قرار میگیرد.
«اسدالله خان پدرسالار» به همراه فرزندانش در خانهای قدیمی با حیاط مرکزی در محله امام زاده یحیی تهران زندگی میکردند. نظام خانه به این صورت بود که گرداگرد حیاط اتاقهای فرزندان ذکور خانواده سامانیافته و در بالاترین نقطه این حیاط اتاق پدرسالار واقعشده بود. اسدالله خان به طرز کلاسیکی ایدئولوژی حاکمیت را نمایندگی میکرد. او برای حفظ نهاد خانواده سنتی خود، تمام تلاشش را به کار میبست؛ برای همه اهل خانواده کسب و کاری درون خانوادگی ایجاد کرده بود. همه خانواده بر مزرعه تاکسیرانی پدرسالار گذران روز میکردند. سلیقهها از بین رفته بود و همه امور یکسان سازی شده بود؛ همه استفاده از یک ماشین، یک خانه و یک سبک زندگی را پذیرفته بودند.
اما جامعه جدید که شکاف بین تولید و مصرف را در دهه هفتاد درک کرده بود به مقابله با او برخاست. اولین کسی که نشانههای جامعه جدید را دید عروس کوچک و تازه خانواده بود. «آذر» تنها زن شاغل خانواده بود که درآمد داشت و فهمید همسانسازیها در جامعه جدید پسا جنگی دیگر جواب نمیدهد. او از قدرت انتخاب و سلیقه اطلاع پیداکرده بود و به مبارزه با خانواده سنتی برخاست. اگر پیکان را نماد همسانسازی طبقاتی و ضد سلیقه دوران جنگ بدانیم که از فقیر و غنی همه از این تنها ماشین موجود بهره میبردند، «ناصر» فرزند کوچک خانواده (شوهر آذر) تنها کسی بود که با داشتن ماشین مونتاژی «رنو ۲۱» مقابل این نظم همگانی ایستاده بود. رنو ۲۱ اولین خودرو وارداتی برای تحول صنعت خودرو سازی در دهه هفتاد بود. برق چشمان آذر وقتی شوهرش با رنو ۲۱ به محل کار او رفت نشان از تحولی عظیم میداد. آن حالت آذر که مانند مانکنهای شوهای فروش خودرو در غرب در میانه خیابان با طنازی اسلوموشنی دستی بر بدنه رنو میکشید حامل پیامی بود، این همان زمانیست که هسته خانواده سنتی در معرض تهدید قرار گرفت.
اگر خانه را محلی برای بروز سنتیترین شکل روابط اجتماعی یعنی خانواده و عنصری برای حفظ سرمایه خانوادگی بدانیم و از طرفی خیابان را محل بروز مدرنیته اجتماعی و نماد سرمایه اجتماعی تعریف کنیم، علی رغم تمام تلاشهای حاکمیت باید گفت که خانه و نهاد وابستهاش در میانه دهه هفتاد شکست سنگینی را متحمل شدند. مردم به مدت نیم سال شاهد این شکست بودند و این شکست انقدر جامعه در حال گذار را تحت تاثیر قرار داده بود که به گفتهٔ «ناصر هاشمی»، بازیگر نقش ناصر، در زمان پخش این مجموعه، خانم «کمند امیرسلیمانی» به دلیل داشتن شخصیتی لجباز و یک دنده در داستان فیلم، توسط یک رانندهٔ تریلی تهدید شده بود. همچنین، بعضی از مردم با دیدن ناصر هاشمی در سطح شهر، او را به بازگشت به خانهٔ پدر و احترام به بزرگتر سفارش میکردند!
ایدئولوژی حاکمیت برای حفظ موضعش در مواجهه با امر اجتماعی و افزایش توانش در ایزوله کردن فرد در نهاد خانوادها، مجبور به ترک برخی از سنگرهای سنتی شد و اسدالله خان پدرسالار که پشت خود را خالی از هرگونه حمایت در حفظ آن سنگرها میدید زمینبازی را به بسازبفروشی که نگاه فیلم و حاکمیت هم به او مذموم بود واگذار کرد. تیشه چند لبه مصرف، توسعه نامتوازن کشور و نظام حقوقی که از اواخر دهه شصت شهرداریها را ملزم به خودکفایی میکرد و به تبع آن تراکم فروشی به اصلیترین عامل کسب درآمد شهرداری تبدیل شد، ریشه اصلیترین نماد خانواده یعنی خانه سنتی را از بین برد. اما ایدئولوگهای سنت گفتند چارهای نیست، برای حفظ هویت مهمتر باید انتحار کرد و بین خانه و خانواده یکی را حفظ کرد و این بعد از عقیم بودن «جمال» (پسر اول خانه)، دومین ضربه به خانواده سنتی بود. در پایان این سریال پربیننده دهه هفتاد، سفره جشن بازگشت به خانه و حفظ خانواده (تو بخوان سفره ختم خانواده) پهن شد، اسدالله خان آپارتمانی خرید تا فرزندانش بهصورت مجزا، از واحدهای زیستی مستقلی بهرهمند شوند. اتوریته پدر شکسته شد، اما سیستم گمان میبرد همین که پدرسالار توانسته همه را دور خود جمع کند بازی را برده است. نظام درختی سنت (اولویتبندی شده) در خانه سنتی با حیاط مرکزی، بهنظام ریزومی و بی اولویت و همسطح آپارتمان تغییر پیدا کرد. پدرسالار از بالا به پایین وابسته به جوانی و توانایی جسمانی خانواده اش، کلید واحدها را بین ناصر و آذر، بعد جلال و جمال و در آخر خودش و عزیز که پاهایشان کمکم درد میکرد و توان بالا رفتن از پلهها را نداشتند، تقسیم کرد. دیدگاه رسمی فکر میکرد با تاکتیکی منحصربه فرد توانسته ایدئولوژی خود را در دنیای جدید نجات دهد. بعد از این عملیات نجات، تمام تلاش خود را به کاربست که پدرسالار را در زندگی جدید همراهی کند، ستادهای تبلیغاتی این جنگ به راه افتادند و سربازان این بازی جدید برنامه «خانواده»ی «شجاعی مهر»، جوایز اتومبیل بانکها، برنامه «تصویر زندگی»، خانم «دکتر فردوسی»، ازدواجهای دانشجویی، جدی گرفتن روز پدر و… بودند. ایرانخودرو ۱۲ ساعته در هفت روز هفته و دوازده ماه سال، خودرو تولید کرد تا خانوادهها از آسیب اجتماع مصون باشند. تا اتومبیل را تبدیل کند به ادامه خانه در خیابان و پیکان و پراید، همچون خانههایی متحرک از خانواده حفاظت کنند.
سیستم توان پاسخگویی به مطالبات اجتماعی و سیاسی جامعه را نداشت و این عدم تواناییاش را با تقلیل سرمایه اجتماعی به سرمایه درون خانوادگی جبران کرد. ازاین پس ریشه گرفتاریهای جامعه را تنها در فرد باید جستجو میکردید. با این سیاست جامعه شناسان کنار گذاشته شدند و روانشناسان رشد کردند تا روان مردم را تعمیر و مصائب را با امر ذاتی و روانی تحلیل کنند. حالا فرد بود که باید ترک اعتیاد میکرد، فرد بود که باید طلاق نمیگرفت، درس میخواند، دروغ نمیگفت، بهداشتش را رعایت میکرد و حتی در برخی موارد خانواده بود که مسئول امنیت خودش بود. اما باگ ساختار وقتی شکل میگرفت که نظام حقوقی اش در نهایت به تضعیف خانواده منجر میشد و بار تمام آنچیزی که قرار بود حکومت بر عهده بگیرد، از آموزش و بهداشت تا ساماندهی وضعیت اقتصادی و معاش روزمره شهروندان، بر دوش نهاد خانواده افتاد تا آنجا که بعد از گذشت سالها و افشای قتلهای زنجیره ای، جامعه متوجه شد حتی تامین امنیتش با مخاطره مواجهه بوده است.
خانه پدرسالار با تراکم فروشی شهرداری و هنر دست بسازبفروشهای نوظهور دهه هفتاد بعد از چند سال نام جدیدی را برای خود برگزید. خانه آپارتمانی پدرسالار به «خانه سبز» تغییر نام داد که «فرید» و «لیلی» که جوانتر بودند در بالاترین طبقه و عزیز و آقاجون، این بار نه در شاهنشین خانه که در پایینترین طبقه ساکن شدند. حالا در خانه سبز دیگر از اتوریته پدر سالار خبری نبود. آقاجون خانه سبز مورد قهر اهل خانه قرار میگرفت و برای از دست دادن شغل دولتی اش غصه دار میشد و پنهان کاری میکرد. شغل راوی شخص اول داستان وکالت بود که باید وضعیتهای دراماتیک جامعه عصر خود را از نظر حقوقی سامان میداد. «اکرم محمدی»، عروس پدرسالار (زهره) که تا پای طلاق رفت، اما خانواده او را به آغوش خود بازگرداند، در سریال خانه سبز طلاق گرفته بود و یک فرزند طلاق هم داشت و شوهرش هم مهاجرت کرده بود، شوهر جدیدش هم یک پیر پسر بود که در نبود سیستم حمایتی از سالمندان جهت نگهداری از مادرش در سن بالا ازدواج میکرد. فرید هم کارگر پیمانکاریی بود که اتوبانهای کرباسچی را میساختند.
دیری نپایید که عدم توجه به تولید سرمایه اجتماعی و تقلیل همه چیز به فرد آن هم با سازو کارهای مثبت اندیشی و روانشناسیهای مکش مرگمای مثبت گرا، باعث شد که تاکتیکی که حاکمیت جهت حفظ نظام خانه در پیشگرفته بود به ضد خود تبدیل شود. تراکم فروشی، توسعه نامتوازن و تولیدات ایرانخودرو که برای حفظ سرمایه خانوادگی در برابر جامعه و شهر تولید میشدند باعث تغییر شکل پایتخت شدند. این بار تهران نیازمند اتوبان بود و همین بود که تهران با مدیران بساز بکوبی مانند «کرباسچی» و «قالیباف» باید متحول میشد. خانه سبز هم از آسیب تهران سازی در امان نماند و در طرح اتوبان منطقه قرار گرفت و بهعنوان آخرین پایگاهها و سنگرهای ایدئولوژی خانواده گرا، برای همیشه از بین رفت. اینگونه بود که طبقه متوسط، بیپناه در آشفتهبازاری که نهاد دولت ازیکطرف و سرمایه از طرف دیگر برایش تدارک دیده بودند رها شد. خانه پدرسالار حتی اگر سالم هم میماند در فشار بازار تهران به محله عودلاجان به انبار بازاریان تبدیل میشد.
در سری دوم سریال خانه سبز؛ «سرزمین سبز» که در همان سالها ساخته و توسط صداوسیما پخشش متوقفشده بود، تعدادی از اعضای خانواده در هنگام عبور از همین اتوبان کشته شدند. غم از دست دادن همسر و خانه سبز باعث شده بود که «رضا» (خسرو شکیبایی) به همراه پسرش فرید (رامبد جوان) تصمیم به ایرانگردی بگیرند و غمها و شادی هاشان را با مردم سرزمین سبز به اشتراک بگذارند. اما همین میزان پرداخت به جامعه هم از طرف ساختار پذیرفته نشد و این مجموعه بیش از یک دهه متوقف شد تا دو سال قبل از اعتراضات انتخاباتی سال ۸۸ که به «جنبش سبز» معروف شد به صورت محدود پخش شود. جامعه سالهای پایانی دهه هشتاد دیگر درکی از تعاملات تصویر شده در این سریال را نداشتند. در این زمان ساختار در حال درو کردن کاشتههای یک دهه گذشته خود بود و با نتایج عملکردش در تقلیل امر اجتماعی مواجه شده بود. جامعهای که از تکه تکه شدن بدن برای هدفی روحانی در جنگ و ایثارگری برای کشور و ملت، به تکه تکه شدن بدن در عملهای زیبایی رسیده بود، در خلال عدم پاسخگویی سیستم به مطالبات اجتماعی و سیاسی اش، حالا به صورت تودهای به خیابانها میآمدند و اعتراض طبقه متوسط شهری را شکل دادند.
کلیپ گفتگوی بیژن بیرنگ به انواع مختلف در شبکههای اجتماعی تدوین و وایرال شد. طنز ماجرا آن جایی بود که گفتههای بیرنگ در کنار گفتههای رامبد جوان در برنامه خندوانه میکس شدند. در کنار پشیمانی بیرنگ از امید دادن به مردم در روزگاری که گروهی احتمالا به ریشش میخندیدند و همزمان چمدان هایشان را پر میکردند تا از سرزمین ایران بروند، رامبد جوان؛ همان فرید صبوری خانه سبز که ایران را به دنبال شادی گشت و گذار کرده بود، همچنان در حال ترویج همان استراتژی شکست خورده مثبت اندیشی و تقلیل امر اجتماعی به امر فردی است. ساختار در میانه بی آبی مردم خوزستان، اصفهان، کرمان، سیستان و بلوچستان، سمنان و... در میانه فشار اقتصادی فلج کننده، در میانه تحریم، در میانه حجم بالای مهاجرت نخبگان سرزمین سبز، در میانه بحرانهای عمیق اجتماعی و اقتصادی و شکاف سیاسی گسترده، همچنان درِ سنگین نابخردی را بر پاشنه آشیلش میچرخاند و به فرد فرد ما مثبت اندیشی احمقانهای را توصیه میکند تا همچون گذشته پاسخگوی مطالبه از جامعه و سیاست نباشد.
گلایههای بیرنگ درواقع معطوف به وضع آشفته کشور است نه به ساختههای خودش. مردم به تنگ آمده از زندگی روزمره هم با بازسازی تصویری خوشایند دهه هفتاد و بیژن بیرنگ و کارهایش، به وایرال شدن این اعتراض محزون کمک میکنند. مردمی که در میان چرخ دندههای ساختار، آخرین تصاویر زندگی پر ملال خود را در مجرای تنگ و در حال مرگ شبکههای اجتماعی به اشتراک میگذارند. مردمی که شاید چهارشنبه شبهای سه دهه پیش و در میانه رنج تعدیل اقتصادی دولت هاشمی و هراس از عملیات نیروهای خودسر امنیتی، هیچگاه فکر نمیکردند روزگاری برسد که به حال آن دورانشان غبطه بخورند. مردمی که در کشاکش زندگی روزمره ملال آورشان فرصت صبحانه خوردن در جمهوری از آنها دریغ شده است.
*پژوهشگر و فعال سیاسی